تاملاتی درباب تعهد و عمل جمعی
اینروزها باب شده است: «من تعهدی ندارم که... من قول شرف نداده بودم که...». به هر کار جمعی که دست بزنید، ناگهان به این چاه میافتید که کسی دوروبرتان نیست. همه آنانی که کنارتان بودهاند، بهچشمبرهمزدنی پراکنده میشوند... اعتراض میکنی که «چرا نیستید، به کدام دلیل گذاشتید و رفتید؟» پاسخ میشنوید: «من تعهدی ندارم که... من قول شرف نداده بودم که...». فرقی هم ندارد که کارتان از چه جنسی باشد، معیشتی یا فوق برنامه، درسی یا تفریحی، نظری یا عملی.
1. بنمایه و مرجع نظری این چنین رویهای در قبال کار جمعی، نهایتا توجیهاتی است که در تفرد و اتمیزهشدن افراطی و پرسرعت جامعه ریشه دارد. «آدمی زمانی به یک پروژه جمعی احساس تعهد میکند و زمانی بدان وفادار میماند که، کار به خواست دلاش باشد و به دلاش بنیشند. پس وقتی دلخوشیای در کار نباشد و ذوقی پدید نیاید، توجیهی نداریم که متعهد بمانیم و وفاداری کنیم». این استدلالی است که بهویژه از تفرد و پارهپارهشدن حیطه کنش شهروندان نشات میگیرد. بنابر ایدئولوژی تفرد، این تنها «من»ام که برای مشارکت در یک پروژه گروهی تصمیم میگیرم؛ این فقط میل من است که تعیین میکند من با شما بمانم یا نه. «من که قول شرف نداده بودم که...». پیش هر کس هم شکایت ببری که «چرا دنیا این شکلی شده است؛ چرا هیچ کس نمیماند و همه دل میکنند و میروند؟»، پاسخ خواهی گرفت که هر کس دغدغهها و گرفتاریهای خودش را دارد، هرکس برای خودش تصمیم میگیرد... نمیتوانی به کسی اجبار کنی که بماند و اصرار بورزد. مدشدن این دست پاسخها هم در شبکهای از مناسبات اجتماعی ریشه دارد که در آن منفردشدن (و نه فردیت) حکم میراند. البته شانه خالیکردن از زیر بار تقسیم کار و تدبیرهای جمعی، توجیهات بسیاری برای تراشیدن پیدا میکند. از قضا بیسبب نیست که هر کسی را میبینی، «دپرس است». همه این روزها تا کارها جدی میشود و مردافکن، غمباد میزنند و اهل رفتن. برای شمار زیادی، روزگار چنان تیرهوتار است که جایی برای ماندن نمانده است. در جریان هستید که؛ هر روزه میشنویم که این یا آن دوست، رخت سفر بسته و به آن سوی آب پریده است، چهبسا که برای وداع، به فرودگاه هم رفته باشیم. خیلیها هم سریع توجیهاتشان را روشنفکرانهتر و برجستهتر میسازند: «رفتن ما، به فرار مغزها ربط دارد».
2. در چنین فضایی، قرارداد، یگانه بهانه تعهدسپردن بهشمار میرود. اگر جایی یا زمانی تعهدی بسپاری و خود را به اصلی مقید کنی که مفادش را در قراردادی منجز و مشخص نشده باشد، از همهسو، موضوع مسخره و استهزا قرار میگیری که: «مگر مغز آدمیزاد در سرت نیست که بدون قرارداد برای کسی کار میکنی؟» شک نیست که قرارداد در چنین ادبیات و گفتاری که بر زمانه ما مسلط ماست، نام استعاری یا اسم رمز «پول» است. کمی رودربایستی و مقداری شرم سبب میشود، در این سوال که «مگر میشود بدون پول کار کرد؟»، پول، جایاش را به قرارداد بدهد. از اینرو اگر کسی هنوز برای نیتهای احمقانه و دلایل عاشقانهاش، خطر کند و بیآنکه قراردادی بندد، به کاری دست بزند، متهم میشود به نفهمیدن منطق روز.
3. با این حساب، آیا اصولا در چنین روزگاری، جایی برای کار کردن دستهجمعی به طور کلی باقی میماند؟ همبسته این منطق قراردادمحور و گفتار تفردگرای عصر ما، از جمله صور کار و فعالیت جمعی(اگر چیزی هنوز برجا مانده باشد)، یکی هم این است که همه مدعیاند «داریم داوطلبانه کار میکنیم». کار داوطلبانه نقابی است بر این روی که «کاری میکنیم که هیچ تعهدی درش نیست.. کاری که کار دل است». کم نیستند جلوههایی از این نمونه: پزشکان داوطلب، مدافعان داوطلبانه حقوق بشر، روزنامهنگاران داوطلب و... . همه، جایی کار میکنند که از آن راه فراری داشته باشند و خلاصه، «پابند» جایی و کسی نشوند.
مگر عشق و عاشقیهای زمانه ما هم بوی همینجور بازیها را نمیدهد؟ هر عاشقی، عاشق این است که معشوق عاشقاش نباشد. بهتر است میان آن دو، تنها قراردادی برقرار باشد که یکطرفه و بدون عذاب وجدانی بتوان برهم زدش، مثل خانههایی موقتی که هر لحظه باید مهیا بود تا از آن اسباب کشید و رفت.
4. گفتار موقتیبودن و تعهدنسپردن در عرصه کار جمعی، از آن پایینترها ریشه میگیرد و به جلوههای مختلف نمود مییابد. میل به کار جمعی پردوام و برنامهمند، برنامهای که بر تعهد و وفاداری یکیک شریکان کاری جمعی، استوار است، از دست رفته است. هر کس، هر زمان ارادهاش بر این قرار گیرد که «با جمع و با فضا حال نمیکند»، میگذارد و میرود. این گرایش به رفتن و میل موکد بر متعهد نبودن، در موقتیشدن فزآینده خود «کار» ریشه دارد. همه دولتها و کارفرمایان اصرار دارند، کارمندان و کارگران به قراردادهای موقت تن بدهند. ترجیحشان این است که قردادی امضا شود که بتوان به آنی منتفیاش ساخت. اگر عاشقان، موقتی شدهاند و عشق بلاتعهد، همچنین و پیشاپیش، کارگران نیز باید «عشقی» شوند یعنی هر لحظه آمادگیاش را داشته باشند که کار و بار را بگذارند و بروند.
5. نکته این است که اتفاقا تعهد، کمتر از همه به قرارداد ربط دارد. پیشاز هر سبکوسنگین کردنی در برابر قراردادی که پیش روی ما نهاده شده، ما تصمیممان را برای متعهدساختن خود گرفتهایم. تعهد از قبل بر تصمیمی بنا میشود که دلیلی اگر هم دارد، در مواد و تبصرههای متن قرارداد نمیتوان جستش. تصمیمی که ناگهان هرچه را که در پس زمینه چیده شده، کنار میزند و عرصه را خالی و پاک میکند. پیشتر و در عهدی دیگر، خالیکردن عرصه و دلکندن از یک جمع، بیش از آنکه به امراض روحی شخصی و «دل خودم» حواله داده شود، یا به تنگشدن جا برای دیگری یا دیگران برمیگشت. و گاهی هم هر کسی از جمعی پا بیرون مینهاد، برهان میآورد، یا حرفاش این بود که اگر بمانم، ایدهها و رویکردهای نظریام، با ماندن، لکهدار میشود و از معنا تهی. این روزها اما نظر، ایده و تفکر به امری زائد و پیش پا افتاده شبیه شده است، یک تکه از ویترین داراییهای مد روزمان. اینروزها جرات پاککردن صحنه از اشیای دستوپاگیر و اضافی است که نایاب شده است. هم از اینروست که متعهدشدن و وفادارماندن رنگ باخته است. غیرتها قیمت باخته و غارتها قامت افراختهاند. تعهددادن و سر موضع ماندن، از قضا به «دودوتا چارتا»ی کاسبکارانه و ترشیدن توجیهات تئوریک و روشنفکرانه نیازی ندارد، به جرات ناب ماندن و ایستاندن چرخ پر شتاب دلایل روزمره محتاج است.