• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

شعر نو


منظومه‌ی نقاره‌ها

منظومه‌ی نقاره‌ها

10 اسفند 1387


یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد

دیشب تمامِ خوابِ‌ من
                 لبریز از انگور و  آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح هم‌پایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بی‌ضامن
در کوچه‌سارِ طوسی شعرم، رها می‌رفت.

تا صبح با آهو زیارت‌نامه می‌خواندم
تعبیر خواب تازه‌ام شاید سفر باشد
خمیازه‌ی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت می‌پاشد.

* * *

شوقِ سفر انگار می‌بلعد،
موسیقیِ چاووشِ پیرِ روستا را
سرخوش‌تر از من، استخوان‌هایی که‌ سنگینند
و شاپرک‌هایی که هرشب، خوابِ شمع و شعله می‌بینند.

مثلِ شرابی کهنه می‌نوشد،
گرد و غبارِ جاده را یک کاسه آبِ چشم
تکبیرها در امتدادِ بوقِ مینی‌بوس می‌رویند
جامانده‌ها از حسرتِ پابوس می‌گویند

طعم سکون دارد سفر
            بی‌آینه، بی‌آب، بی‌قرآن
آتش بگیرد کاش
حلقومِ شش‌دانگی که چاووشی نمی‌خوانَد
آواز یعنی: «هر که دارد درد، بسم‌الله»

هرکس پریشان نیست برگردد
هرکس که در پندارِ پیشانی‌ست، برگردد

این جاده را جز عشق و مستی انتهایی نیست
جایی‌ست آغوشش که مثلِ هیچ جایی نیست

آن‌جا کبوترها، دلِ پروانگی دارند
دیوانه‌ها هم مهلتِ دیوانگی دارند

تکرارِ مضمونِ قدیمِ شعله و شمع است
آن‌جا که حتا خاطر آیینه‌ها جمع است

در لهجه‌ی خش‌دار و خون‌آلود چاووش
زخم هزاران ساله‌ای آماس خواهد کرد:
آن‌جا
انگورها مسموم
نامحرمان بسیار
         خنجرها برهنه‌ست
هرکس پشیمان نیست، برگردد!

در قصرها تب می‌کند تقدیرِ گل آن‌جا
هم‌سایه‌ی نورند، «اشباهِ رجُل» آن‌جا

مرزِ میانِ کفر و ایمان، یک وجب خاک است
شرقی‌ترین خورشید در دامانِ شب، خاک است

* * *

با این‌همه، این‌جا خراسان است
مضمون امنیّت
در انفجارِ بغضِ یک نقّاره پنهان است

این‌جا سراسر نور، سرتاپا غرور است
بگذار عکس یادگاری را بگیرم
عکسی که در کنج کفن، رمز عبور است
مادربزرگِ قصه‌ها بی‌آرزو مرد
گل‌دسته‌ای در قابِ کهنه می‌درخشد

من از ازل یک مشت گندم در نگاهم بود
شاید به چشمانِ کبوترها بیایم
چشمی که بر غیرِ تو وا شد، کور بهتر

بغضِ هزاران ساله‌ای دارم
حالا که رنگِ آسمان در دسترس نیست
بگذار تا یک گوشه دل‌تنگی بخوانم
شور طلب در چشمِ بی‌سویم بیفتد
ماهورها را پشتِ سر انداختم، بس‌ نیست؟

یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
خوابم، معما نیست
آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد.

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

شعر نو

با علامت سؤال چترها

شعری از محمدحسین نعمتی

با علامت سؤال چترها

محمدحسین نعمتی


شعر نو

سبک جدید تشنگی

چند شعر عاشورایی

سبک جدید تشنگی

سیدعلی میرافضلی


شعر نو

در سیرک

در سیرک

اسماعیل امینی


شعر نو

نینوایی: تعزیه

نینوایی: تعزیه

عمران صلاحی


شعر نو

یک‌گوشه از آن پرده
(کمی از بحر طویلی که کمی نیمایی‌ست...)

یک‌گوشه از آن پرده (کمی از بحر طویلی که کمی نیمایی‌ست...)

سیدحمیدرضا برقعی


شعر نو

آی مردِ روستا...

آی مردِ روستا...

مجید اکبرزاده


شعر نو

برای صلح و ماهی‌ها

برای صلح و ماهی‌ها

عباس حسین نژاد


شعر نو

منظومه‌ی نقاره‌ها

منظومه‌ی نقاره‌ها

منظومه‌ی نقاره‌ها

مرتضا دلاوری پاریزی


شعر نو

با نامزدهای جایزه ی کتاب سال 1387: چله نشینی در اشک

با برگزیدگان کتاب سال 1387: چله نشینی در اشک

با نامزدهای جایزه ی کتاب سال 1387: چله نشینی در اشک

فاطمه نصر


شعر نو

در این شب آهسته: صادق رحمانی

در این شب آهسته: صادق رحمانی

در این شب آهسته: صادق رحمانی

صادق رحمانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

شب را خاموش کن


یک روز بد برای موزماهی


غیرت نبود


که هیچ‌گاه از یادمان نروی


قلم‌های خفته


ما گریه می‌کنیم


عصر اشعث‌ها


خزر به گونه، خزان به گیسو


تماشا از چشم‌ها بزرگتر است


می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم


خواب است امشب ماه


قایم‌باشک


خاطرات بد از پلکان سن


با علامت سؤال چترها


قربان تو ای برف


جای بهتری برای کشته شدن


کمی دیگر شراب


این‌گونه که بی‌توام


خاطرت جمع من پریشانم


سبک جدید تشنگی


این روزهای تیره پر انتظار


بی‌من رفتنت


شمشیر و جغرافیا


عصر روزهای بعد


کفن شدن بوی پیرهن


دیوانه در مسجد


مشت‌ها


پهلوان‌هایی در چفیه


چشم‌هایم را به من پس داد


خوبان پشیمان می‌شوند