• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کلام آغازین


یادا داشتهای پراکنده از مراسم حج 78

این قوم به حج رفته!

10 اسفند 1387


یادداشتهای پراکنده از مراسم حج 87

اشاره:
در موسم حج تمتع امسال، توفیقی بود که ما هم خسی باشیم در آن میقات. آن روزها برای لوح چند یادداشت نوشتم که به دلایلی نه چندان مهم موفق به ارسال آن نشدم. وقتی برگشتیم، به نظرم رسید دیگر دیر شده است و قصدی که از نوشتن آنها بود حالا منتفی است، اما همکاران لوح این طور فکر نمیکنند. به هر حال اگر پرت و پلا بود گناهش به گردن عباس یکرنگی که بد پیله است!
اما اولین یادداشت: جمعه 29 آذر

زمین به دور خودش نمیچرخد!
ما اینک در مکه مکرمه نایب الزیاره شماییم و إن شاءالله عن قریب عازم مدینه منوره می شویم. الان که این یادداشتها را برای شما می نویسم، ظهر جمعه است، هم اتاقیها به نمازجمعه رفته اند و من به  هر دلیل که ربطی به شما ندارد، نرفتهام. اجازه  بدهید خاطراتم را با اتفاقی که دیشب افتاد، آغاز کنم:
بام مسجد الحرام، که اصطلاحاً خودشان به آن طبقه دوم می گویند اما ما ایرانیها بر اثر یک سوءتفاهم تاریخی، اصرار داریم طبقه سوم بخوانیم ، جای خوبی است برای سیر آفاق و انفس. بیشتر وقت من هم موقع تشرف به حرم آنجا می گذرد. مدتی بود به کله ام زده بود لب تاب را با خودم ببرم آنجا و به بعضی نوشته هایم ناتمامم بپردازم. لب تاب کوچکی است طوری که می توان لای سجاده هم گذاشت و کسی ملتفت آن نشود. با این حال از آنجا که بزرگان گفته اند:"احتیاط شرط عقل است!" دیشب که همراه عیال به حرم مشرف می شدم، دیلاقی لنگ به سر، در "باب السلام" سر راهمان سبز شد و پرسید: "هل لدیکم کمرا (camera)؟" دوربین نداشتیم با این حال لای سجاده و کیف دستی را گشت. پیش از این کاری به مردها نداشتند. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: "آیا می توانم با خودم لب تاب بیاورم برای نوشتن خاطراتم؟"
بی  درنگ فرمود: " حرام!"
- حرام؟ لماذا حرام؟
- لماذا حرام؟ هل تری بعض الناس یذهبون إلی حدائق العزیزیة... ( داستانی آغاز کرد که: بعضی مردم به باغهای عزیزیه میروند و عشق و حال میکنند – در این قسمت حتی ادای نوشیدن چیزی را  هم در آورد، تا کسی نگوید مکه مکرمه و این حرفها!- بعد لب تاب هایشان را در می آورند و خاطراتشان را می نویسند!)
من که از این استدلال وا مانده بودم، خواستم بگویم عمو تو مطمئنی لب تاب را با آلات موسیقی اشتباه نگرفته ای؟ اما "یکتبون ذکریاتهم " یعنی لب تاب را میشناسد. لذا عرض کردم: "شکراً!" که اگر می فهمید از هزار تا فحش بدتر بود!
غرض این که در اینجا واژه حرام را زیاد می شنوی و هر قدر علمای ما در دادن فتوا آدم را جان به لب می کنند و قیود "احوط "و "احتیاط واجب" و غیر واجب می آورند، اینجا اگر حواست نباشد، بچه طلبه هایشان آناً حکم قتلت را صادر نموده اند! راست و دروغش به گردن خودش، یکی از عوامل سازمان حج می گفت:" تاکنون 17 ایرانی به اعدام محکوم شده اند که فعالیتهای دیپلماتیک برای نجاتشان ادامه دارد!"
از شیرین کاری های علمای اینجا بعداً بیشتر حرف خواهیم زد عجالتاً یادآوری میکنم فتوای مشهور جناب " بن باز" مفتی اعظم سابقشان را که دانشمندان را به حیرت انداخت! پیرمرد در روزهای آخر عمرش حکم داده بود هر کس معتقد باشد زمین به دور خود می چرخد، کافر است! چرا؟ 
اصولاً آنها از کلمه "چرا" خوششان نمیآید، با این همه در این مورد خاص، استناد کرده بود به این آیه قرآن که میفرماید: " کوهها را میخ های زمین قرار دادیم!"

کار فرهنگی! 
حالا هنگام نماز است. از آنجا که امروز جمعه است و در مسجد الحرام نمازجمعه برپا، مساجد اطراف ما بلندگوهایشان خاموش است. وگرنه باید زحمت را کم میکردم.
اصولاً در روز به طور متوسط یازده بار صدای اذان و اقامه از بلندگوها میشنویم و در فاصله اذان تا پایان نماز، تقریباً همه چیز تعطیل است، طوعاً او کرهاً. ( این به زبان خودمان یعنی: بخواهند یا نخواهند! چون جرایم سنگینی در انتظار متخلفان است. که تنها یکیش تعطیلی مغازه الی الأبد است مضاف بر این، دست به شلاقشان هم بد نیست! بابایی از یک پزشک مصری در آورده بودند که نگو و نپرس!)
 آن روز در مقهی الإینترنت (کافی نت) بودم و ده ریال سعودی (سه هزار تومان خودمان) پرداخته  بودم تا یک ساعت از اینترنت استفاده کنم  که ناگهان بانگ نا بهنگام اذان عصر برخاست. (چون به حساب من نیم ساعتی تا اذان زمان بود اما ... بگذریم!)  پیش از این که بتوانم  صفحه mail را ببندم پیامی تمام صفحه را فرا گرفت: "أخی، إن الله یراک!" ( مثلاً کار فرهنگی کردهاند تا به زبان خوش بگویند معطل نکن، برو به نماز!) در این میان، باقی وقت ما و حق الناس هم هیچ دیگر! اصولاً در حق و حساب یک چیزشان میشود. صبح خانمی از کاروان ما، برای کرایه تاکسی اشتباهی به جای پنج ریال، پنج دلار داده است و او هم گذاشته جیبش غافل از این که إن الله یراه!

یعنی که یعنی!
تأکید زیادی است نمازهایمان را در مساجد برادران وهابی بخوانیم. لذا در منازل، برگزاری نمازجماعت ممنوع است. من بیشتر نمازهایم را در مسجدالحرام میخوانم، مگر نماز ظهر و گاهی عصر را که در "مسجد خلفای راشدین" در پشت سر شیخ احمد نامی به جا میآوریم. اصولاً تا پیش از این که بازگشت حجاج شروع شود، نمازجماعت مساجد خیلی باشکوه بود اما حالا که شهر خلوت شده، از شکوه آنها هم کاسته است. دیگر این که، در مساجدشان هیچ  جایی برای خانمها به عنوان نصف بشریت، حتی به روایتی قدری هم بیشتر از نصف،  در نظر نگرفتهاند، با این حال چند نفر از خواهران خودمان سرتقی میکنند و به مسجد میآیند و در همان کفشکنی با یک  وضع فضاحتباری  خودشان را به صفوف جماعت وصل میکنند. این (به قول مادرم): "یعنی که یعنی!"

دعا بفرمایید!
مساجدشان بدجوری سرد است. جهاز مکیف به طور سرسام  آوری تولید سرما میکند. ماشینهایشان هم همین جوری است. این در حالی است که همۀ خلایق اعم از حاجی و غیر حاجی به شدت مریضند. صدای رایج اجتماعات طنین سرفههاست. مخصوصاً آسیای شرقیها به طرز جگر خراشی مینالند. لذا به همین مناسبت بعد از نمازی خدمت شیخ احمد رفتم که میانهامان نسبتاً خوب است. گفتم:" شیخ، کلنا قد أصبنا بالذکام!"
تأیید کرد و گفت خودش هم حال و روز خوبی ندارد. گفتم: "پس چرا نمیفرمایید این مکیفها را خاموش  کنند؟"
گفت:" این نمیشود، اما دعایتان میکنم خوب شوید!"
اعتماد به نفس را که دارید!

حضرت سید نگاد (ع)!
در این بیست روز با خارجیان زیادی حرف زدهام. از کشورهای مختلف؛ از عربستان گرفته تا مالزی و ترک و سودانی. همهاشان علاقمندند از ایران بیشتر بدانند. وقتی هم که میفهمند ایرانی هستی نخستین کلمهاشان "احمدی نژاد" است! البته با لهجههای خاص خودشان که گاهی موجب اتفاقات با مزه هم میشود. یک روز یک جوان مصری وقتی فهمید ما ایرانی هستیم، ابراز خوشحالی کرد و پرسید:" ماذا عن السید نگاد؟"
من ماندم سید نگاد دیگر کی است؟ همین طور آن دو نفر همراهم نیز چنین موجودی را نمیشناختند. با این حال دوست روشنفکرم که هیچ وقت کم نمیآورد، بعد از تأملی گفت:" این اسم برایم آشناست، احتمالاً امامزادهای است طرفهای کردستان یا کرمانشاه. بله حضرت سید نگاد (ع) فرزند حضرتِ.... بله، باید از مشایخ اهل تصوف باشد."
با این همه عقل کردم و با طناب این  بابا به  چاه نرفتم. لذا گفتم  او را نمیشناسیم. با تعجب گفت:" أنتم لاتعرفون رئیسکم؟!"
همه اتاقی روشنفکرم که متعلق به هیأت سینه زنان ملی مذهبیهاست، نه تنها از رو نرفت بلکه دادش در آمد:"داخلمون خودمون کشته و بیرونمون مردمو!"
راجع به این موجود هم در زمان مقتضی بیشتر خواهم گفت. هم اتاقیام را میگویم! اما برای این که بفهمید چه اتفاقی افتاده است که احمدینژاد تبدیل شده است به سید نگاد، لازم است به این بحث فنی توجه فرمایید تا اگر با چنین اتفاقی مواجه شدید، مثل ما آبروریزی به بار نیاورید:
عرب جماعت از آنجا که همه چیزشان با آدمهای دیگر فرق دارند، در به کار بردن اسم و شهرت اشخاص هم قوائد خاصی دارند که در اینجا تنها به یک مورد اشاره میکنم تا در مانحن فیه رفع سوءظن شود. آنها در مکالمات و مباحثات معمولاً به بخش سوم اسم افراد توجه ویژه دارند. از باب مثال؛ همان طور که میدانید، نام حاکم مصر "محمد حسنی مبارک" است. (حشره الله مع الحشرات) که این گونه آنالیز میگردد: محمد (اسم خودش) حسنی (نام پدرش) و مبارک (نام خانوادگیشان). لذا آنان در محاورات به همین بخش آخر، یعنی مبارک اکتفا میکنند. براساس این قائده، بر سر نام  "محمود احمدی نژاد" آن آمده که میبینید! با این توضیح که؛  در زبان عربی "ژ" به "ج" تبدیل میشود، لذا " نژاد" شده است " نجاد" و از آنجا که مصریها و بعضی کشورهای عربی دیگر، دلشان میخواهد "ج" را "گ" تلفظ کنند لذا این فعل و انفعالات صورت گرفته است تا سید نگاد هم در سلسله نامهای آقای رئیس جمهور قرار بگیرد!

موشک، فوتبال و جوانان عرب
این که خدا، چرا حج را با این کیفیت تشریع کرده است، خودش بهتر میداند اما اگر هیچ آیه و حدیثی هم در فلسفه آن نبود و حتی مفسران و سفرنامه نویسان هم چیزی نفرموده بودند، من و تو باید خودمان این قدر بفهمیم که وقتی خدا اصرار دارد این همه جمعیت از ملیتهای مختلف در روزهای خاصی از سال، در این مکان کوچک با هم باشند و حتی همۀ اسباب تفاخر و تمایز هم برچیده شود، یعنی این که، با دیگر هم کیشان خودمان ارتباط برقرار کنیم و از حال و روز همدیگر باخبر شویم نه این که از هم فرار کنیم!
با این همه، بیش از نود و نه درصد و اندی از این صد و پنج هزار حاجی ایرانی، با تنها خارجیانی که حرف زدهاند و میزنند زنان دست فروش نیجریهای و پارچهفروشهای بنگالی و افغانی است که الحمدلله همهاشان در حدی که بتوانند بر سر هم وطنان عزیز کلاه بگذارند، فارسی بلدند!  
دروغ چرا، ما هم در روزهای اول، کاری به کار کسی نداشتیم، از منزل که در عزیزیه است، در میآمدیم سوار اتوبوسهای متعلق به ایرانیان میشدیم تا میرسیدیم به حرم و ساعاتی بعد هم به همین طریق بر میگشتیم به منزل. تا این که پنج روز مانده به عید قربان، مدیریت ممتاز خادم الحرمین، تصمیم گرفت همه اتوبوسها را ببرد برای مراسم عرفات و منا آماده کند و تعدادی رانندگان محلی را بیندازد به جان ضیوف الرحمان! کرایههای چهار – پنج  ریالی در روزهای آخر حتی به صد ریال هم رسید! ما خودمان روز "ترویه" مجبور شدیم برای مسیر حرم تا عزیزیه صد ریال بپردازیم. اما این کار هر چه بود این حسن را داشت که با خود این برادران فرصت طلب بر سر کرایه و لزوم انصاف چانه بزنیم و ناگهان زبانمان باز شود!
من وقتی میخواهم با عربستانیها سر صحبت را باز کنم از فوتبال مدد میگیرم و این که تیم ملیشان با تیم ملی ایران هم  گروه است و خلاصه شروع میکنم به کوری خواندن و با تأکید بر این که: سیدعلی دایی هم اینجاست!
 یک روز در تاکسی، وقتی از راننده جوان پرسیدم:"از فوتبال چه خبر؟" نگاهی آن چنانی انداخت و بعد از درنگی گفت:" فوتبال برای من چیز با اهمیتی نیست. کاری به  آن ندارم." پرسیدم:" چطور؟ جوانان عربستانی کشتۀ فوتبالند؟" مخصوصاً این بخش "یموتون لکرة القدم" را معنادار گفتم و او  هم معنادار جواب داد:
 - فوتبال را آمریکاییها درست کردهاند تا من و تو برایش بمیریم و از همه چیز غافل باشیم تا اسرائیل موشک درست کند. اسرائیل و آمریکا فوتبال ندارند اما موشک دارند و احساس کمبودی هم به خاطر فوتبال نمیکنند.
شگفت زده شدم، این حرفها مال ایران بود نه عربستان سعودی. وقتی فهمیدم دانشجو دانشگاه أم القری است، بیشتر شگفتزده شدم. این دانشگاه که در مکه است در واقع آن اهمیتی را برای وهابیها دارد که مثلاً دانشگاه امام صادق برای جمهوری اسلامی ایران!
تا برسیم به مقصد خیلی طول نکشید اما در همان حدود ده دقیقه خیلی حرفها زد و من بعدها شواهد زیادی دیدم که حکایت از آن دارد که بیشتر جوانان عربستانی غیر از آنی فکر میکنند که زعمایشان میاندیشند و مبلغانشان داد میزنند. لذا بهتر است به جای سرمایه گذاری در جاهای دیگر فکری هم به حال خودشان بکنند!
قبل از عید قربان، یک روز عصر در محوطه مسجد الحرام نشسته بودیم و منتظر نماز مغرب. خانم  میان سال عراقی که در کنارمان بود، از عیال پرسید:" ایرانی هستید؟" وقتی فهمید درست حدس زده، گفت از قیافهاتان پیداست. خانواده در پاسخ کم آورد و گفت:"یعرفون المجرمون بسیماهم!" ناراحت شد و گفت:" لاسمح الله!...أنتم تعرفون بسیماکم الجمیل، أنتم تعرفون بحسن منظرکم و إناقاتکم !..." و خیلی حرفهای شاعرانه دیگر در خوش سیمایی و فرهنگمداری ما ایرانیها! احساسات پاک این خانم از این جهت برای من ارزش دارد که آنان سالها از ما بد شنیدهاند. بنا به خواست آنانی که بین ما آتش جنگ برافروختند، حالا باید به چشم دشمن به ما نگاه میکردند نه این گونه با محبت و تعصب!
اتفاقاً دیشب هم گفت و گوی مفصلی هم داشتم با یک جوان مهندس مصری به نام "محمود" که در عربستان کار میکند. حیفم میآید محتوای آن گفت و گو را مفصلتر ننویسم. پس إنشاءالله بماند برای وقتی دیگر. غرض این که، به نظر میآید دنیا آبستن اتفاقاتی است خدا کند  روشنفکران ایرانی، این بار به هوش باشند و مانند ماجرای انقلاب اسلامی خواب نمانند!

حالا دیگر، هم اتاقیها از نماز برگشتهاند و برادر روشنفکرمان باز هم به غذا گیر داده. به قول بیهقی آیتی است! حاج آقا، با این که دفتر کسبش در آن سوی آبهاست، اما جسارتاً، قیمت فواحش تهران را هم پیگیری میکند! فکر بد نکنید، این اطلاعات را لازم دارد تا عندالزوم، چماق کند بکوبد سر جمهوری اسلامی!
 بگذریم؛ کاروان رفت و تو در خوابی و بیابان در پیش..!

 

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کلام آغازین

راه و بیراهه

راه و بیراهه

محسن مؤمنی شریف


کلام آغازین

تحول در ساختار؛نیاز حوزه

تحول در ساختار؛نیاز حوزه

سید موسی هاشم زاده


کلام آغازین

آغازی بر یک پایان: در اهمیت صدای محمد معتمدی

آغازی بر یک پایان: در اهمیت صدای محمد معتمدی

امید مهدی‌نژاد


کلام آغازین

شعر جنگ؟ شعر کدام جنگ؟

شعر جنگ؟ شعر کدام جنگ؟

امید مهدی‌نژاد


کلام آغازین

روزهای خوب انسان بودن

روزهای خوب انسان بودن

سید عبدالجواد موسوی


کلام آغازین

بوعلی سینا نخستین نمایش درمانگر جهان

بوعلی سینا نخستین نمایش درمانگر جهان

مجید امرایی


کلام آغازین

مسئله ابتذال یا ابتذال مسئله؟

مسئله ابتذال یا ابتذال مسئله؟

سید مجید کمالی


کلام آغازین

چه کسی رییس حوزه هنری شده است؟

تغییرات در باغ هنر انقلاب

چه کسی رییس حوزه هنری شده است؟


کلام آغازین

در رهگذر آدم خاکی

در رهگذر آدم خاکی

محسن مؤمنی شریف


کلام آغازین

آنکه گفت آری آنکه گفت نه؛نقدی بر منتقدان

آنکه گفت آری آنکه گفت نه؛نقدی بر منتقدان

سید سعید هاشم زاده



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

راه و بیراهه


تحول در ساختار؛نیاز حوزه


آغازی بر یک پایان: در اهمیت صدای محمد معتمدی


شعر جنگ؟ شعر کدام جنگ؟


روزهای خوب انسان بودن


بوعلی سینا نخستین نمایش درمانگر جهان


مسئله ابتذال یا ابتذال مسئله؟


چه کسی رییس حوزه هنری شده است؟


در رهگذر آدم خاکی


آنکه گفت آری آنکه گفت نه؛نقدی بر منتقدان


حکمت معلمانه


مهمترین مسائل نشر کشور ،موانع و راه حل ها


دو دیدار به یاد استاد محمود شاهرخی


هنر چند بخش است؟ در حاشیه ی سخنان مهم وزیر ارشاد


در ستایش فرهنگ نقد


معلم همه ما؛ به بهانه چهلمین سال درگذشت جلال آل احمد


خلوت انس


سفیر شوروی باید تحقیر شود !


انتخابات؛فرهنگ یا سیاست؟


این قوم به حج رفته!


لطفا شیر آب را ببندید اسراف نشود!


عاشورا نقطه عطف آفرینش


شعور پنهان کلمه


در مروت ابر موسایی به تیه


هوای برفی


گاهی دیر یاد می‌گیریم


کس عیار زر خالص نشناسد چو محک!


جنگ ظاهر و باطن در مشرق زمین


عشقی از آن دست!


فوتبال کار انگلیسی هاست