• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

تحلیل


شاید می ترسیم حماسه آنقدرها بزرگ نباشد!

13 اسفند 1387

چند روز پیش داستان «رهایی» از آقای محمدرضا خردمندان منتشر شد و نظرات مخالف و موافق در مورد داستان، بالا گرفت. در زیر توضیحات ایشان را می خوانیم:

 

 

 

اول:در پنج روز گذشته که اردوی راهیان نور بودیم  برخی از دوستان چنین انتقاداتی به داستان داشتند که لاجرم آنجا به بحث نشستیم و حرفهایی زده شد. حالا آنها که بنده را از نزدیک می شناسند و با عقاید و افکارم آشنایی دارند وقتی خون آدم را حلال می دانند آنها که نمی شناسند جای خود!! جالب اینکه در طول سفر هرجا راوی یا خاطره گوی جنگ حرفهایش آتشی می شد و با یادآوری رشادتهای جنگ، لرزه بر اندام شنوندگان می انداخت دوستی سرزنش بار نگاهم می کرد ببیند اثری از متنبه شدن در چهره ام دیده می شود یا خیر! یک جا هم بود که راوی گفت بشکند قلم آنهایی که بر ضد جنگ می نویسند و قلمشان سلاح مرگشان شود که آنجا گفتم الان است بنده را به خاطر«رهایی!» پرت کنند توی اروند! (در واقع منتقدین، داستان را ضد جنگ یا ضد ارزشها و... دیده اند!)

دوم: آنقدر که شنیدن نظرات مخالف به آدم کمک می کند نظرات موافق چنین تاثیری ندارد. نظرات مخالف این اجازه را به نویسنده می دهد که داستان خودش را از زاویه ای دیگر ببیند و مخاطب شناسی کند. نظرات دلسوزانه همیشه راهگشاست و جای تشکر دارد.

سوم: درحال حاضر یکی از کارهای بنده تدوین برنامه ای تلویزیونی است که درباره ی شهداست. تا الان پانزده قسمت از این برنامه ی سی دقیقه ای که هرهفته پخش می شود را تدوین کرده ام. برای هر قسمت حدودن پنج  ساعت مصاحبه با خانواده ی شهدا و همرزمان گوش کرده ام و ساعت ها آنها را زیر و رو کرد ه ام که از 300 دقیقه راش، 30 دقیقه برنامه تولید شود. با این حساب حدودن تا الان4500 دقیقه پای صحبت این عزیزان نشسته ام. بنابراین فکر می کنم بیشتر از آن دوستی که می فرماید باید پای صحبت خانواده شهدا بنشینم نشسته ام!! در یکی از این برنامه ها برادر شهید ابایی نداشت که بگوید برادرش در کنار همه ی خصوصیات خوبش این نقطه ضعف را هم داشته  و البته آنقدر فنی بوده که تو جنگ به آچار فرانسه معروف بوده و دو روز که می امده مرخصی یک گردان آدم می آمده دنبالش که برش گردانند! بنده این قسمت از حرفها را هم گذاشتم تو برنامه که دوساعت بعد از تحویل خروجی کارم به «بازبینی پخش» احضار شدم که این مزخرفات چیست که گذاشته ای تو فیلم!. استدلالشان هم که روشن است و نیازی به توضیح نیست!(به همین قسمت نظرات رجوع کنید !)
خوب! نمی خواهم از داستان دفاع کنم. می خواهم بگویم همه ی ما حق داریم. شاید می ترسیم اگر این حرفها زده شود ارادتمان نسبت به شهدا کم شود. می ترسیم حماسه آنقدرها بزرگ نباشد که همه جور آدمی را درخودش جا دهد! و اینها خدشه بیندازد و دملی چرکین شود!! می ترسیم فردا بچه های مردم بروند تریاکی شوند و بگویند مگر شهید تریاکی نداشتیم؟! اصلن برای چه باید از آدمهای (به زعم خودمان!) بد در جنگ چیزی بگوییم؟ اگر ما خداییم پس می دانیم چه کسی  لیاقت لقا الله دارد و چه کسی (تریاکی = آدم گناهکاری که هرگز رستگار نمی شود!) ندارد. می ترسیم نویسنده ی مملکتمان با نوشتن این داستان ها گمراه شود و هوس کند باز این جور آدمها را ذره بین کند! اصلن ما که با عین 183000 شهید دفاع مقدس پسرخاله بوده ایم و همه شان را مثل کف دست می شناسیم!
نمی دانم! شاید نوشتن این داستان واکنشی به آن بازبین پخش بوده که خودش را تصمیم گیرنده می داند چه کسی شهید شود و چه کسی نشود!! چه خصوصیاتی گفته شود و کدام ها گفته نشود. که به زور اصرار دارد این آدمها را از گستره ی جنگ حذف کند! شاید واکنش به کسانی است که اینجا هم دست از انحصارگرایی برنمی دارند و تا حرفی (با درک اشتباه) ضد باورهای محدودشان  زده می شود چین به پیشانی شان می افتد و با هزار جور تهمت و افترا خودشان را خالی می کنند! یا کسانی که برای تعریف هنر نسخه می پبچند و ملاک را همان تعریف خودشان می دانند و بس!
 این درست که این گونه  آدمها در وسعت آدمهای جنگ گم هستند و انگشت شمار و  به چشم نمی آیند اما خواه ناخواه جزیی از این پیکره ی بی نهایت بزرگ هستند که به عمد حذف می شوند  واتفاقن بخشی از عظمت جنگ ما در حضور چنین آدم هایی است.
آن دوستی که سرچشمه ی این دمل چرکین را از گلوله ده نمکی می داند کافی است فیلم و داستان بیشتر ببیند و بخواند تا بی جهت ده نمکی را بزرگ نکند! که انگار شروع این جور نگاه ها با ایشان بوده و کسی فکر کند ده نمکی آغازگر بوده است.


و آخر اینکه: در اصطلاحات مرسوم جنگی اصطلاحی هست به نام «نقطه ی رهایی!» یعنی جایی که رزمندگان در آخرین لحظه ی حمله به دشمن آنجا تجمع می کنند و به قلب دشمن می زنند. در واقع آنجا آخرین نقطه ی تجمع رزمندگان قبل از حمله و شهادت است. کسانی که توفیق رسیدن به این نقطه را دارند صددرصد با اراده و شعور و شناخت خودشان تا آنجا پیش آمده اند.  در بعضی عملیات ها مثل خیبر فرمانده یکی از لشکرها این هشدار را می دهد که از اولین گردان پیش رونده یک نفر هم برنمی گردد! و اگر کسی نخواست در عملیات باشد تکلیفی بر او نیست.
شهید داستانک «رهایی» شب عملیات به فرمانده می گوید ترک کرده. مثل آنها که به دروغ سنشان را بیشتر جازدند. چون می خواهد به «نقطه ی رهایی» برسد. با همه ضعف هایش.

نظرات

سلام آقای خردمندان من مطلبی با همین نام برایتان گذاشتم و از نظر من که افتخار همکلاس بودن با شما را داشتم و داستان‌های دیگرتان را هم خوانده ام بیشتر مشکل داستان شما ضعف داستان پردازی‌اش است و نه موضوع داستان چه اینکه موضوع شاید نو هم باشد و من هم قبلا خیال نوشتنش را داشتم ولی نه به اندازه شما از آنها می‌دانستم و نه احتمالا توان دادن جوابی حداقل درست را داشتم با این‌حال به یاد بسپارید نوشتن یک ایده‌خوب هرگز دیر نمی‌شود ولی خراب کردن آن فرصت را شاید برای همیشه از شما بگیرد.

17 اسفند 1387 ساعت 15:32 | ترند |  tarand_7@yahoo.com | بدون آدرس وب

اولا مقام شهادت منحصر به کسانی نیست که جان میدهند و چه بسیار کسانی که بدون مرگ و یا قبل از مرگ شهید شدند . به عنوان مثال اما حسین (ع) قبل از عاشورا به شهادت رسیده بودند . ثانیا استعمال مواد مخدر در این بازه زمانی و مکانی که ما حضور داریم تا این حد مذموم شده و همین حالا در بسیاری از روستا ها این نوع مصرف به شکل سنتی و عرفی وجود دارد و اصلا مذموم نیست . ثالثا الگو اگر دست نیافتنی باشد دیگر الگو نیست ، اسطوره ای است که به درد کتاب ها می خورد نه زندگی عادی . رابعا شهدای جنگ برخی بسیار بزرگ بودند و برخی از همین مردم عادی ــ یکی مثل من ــ و رفتند . حساب شهادت ایشان هم با خود خداست و هیچ کس حق قضاوت ندارد . بنابر مواردی که ذکر شد داستانک رهایی هم واقعی بود و هم بیان این واقعیت لازم بود . الگو را دست نیافتنی نکنید که به مرور زمان غبار فراموشی میگیرد !

15 اسفند 1387 ساعت 13:57 | بی خواب |  بدون email | بدون آدرس وب

دعوا به نظرم خیلی بزرگ تر از این مینی مال و لوح است. دعوای بزرگ تر، مربوط می شود به داستان های کتاب «من قاتل پسرتان هستم» احمد دهقان که تلخی های جنگ را گفته و عده ای برایش مراسم ختم گرفتند که او دیگر برای ما مرده است و تمام شده است. پس حق بدهیم به کسانی که برنمی تابند تلخی های جنگ را. یا دوست ندارند از اشکالاتی که شهدا داشته اند گفته شود. من خودم مصاحبه درباره شهیدی را می خواندم، کار بدی از او سرزده بود که خانواده شهید خودشان هم آن کار بد را به عنوان کار خوب می گفتند!! خوب آدم بوده دیگر. معصوم که نبوده. چه توقعاتی داریم ما از شهدایمان. فقط خواستم بگویم این بحث به جایی نمی رسد. عده ای می گویند نباید هر واقعیتی را گفت. و عده ای می گویند. اما به راستی حقیقت چیست؟

14 اسفند 1387 ساعت 21:55 | --- |  بدون email | بدون آدرس وب

بعد از خواندن «رهایی» مطالبی به نظرم رسید. برای آنکه فضا همراه با ناراحتی نباشد فکر کردم که به گونه ای دیگر (به صورت دیالوگ) نظرم را بدهم. حتی برای آنکه نقد بران نباشد حتی به طور مستقیم به داستان اشاره نکردم. اما مثل اینکه همه فضای ملتهب را بیشتر دوست دارند. این بار مجبورم حرفهایم را در چند بند، صریح بگویم. اگر شعار گونه شد عفو فرمایید. سعی می کنم جملاتی بگویم که تا حدی در همه جا پذیرفتنی باشد. - هر قدر که صحبت درباره ماهیت هنر در غرب مطلوب است در ایران مذموم است و در معرض سانسور. این بحث واقعاً فرصت کافی می خواهد اما آنچه که مورد تأیید همه متفکرین این عرصه است(غربی و اسلامی) این است که هنر بی تفاوت نیست و به همین دلیل «انتخابگر» است. قسمت عمده ای از راه در این وادی همین انتخاب است. خیلی وقتها در داستان ها دو جمله اثر و ماهیت محصول را عوض می کند، در داستان کوتاه کوتاه دیگر... - یکی گفت چرا «رهایی» اش را نمی بینید. من هر چه فکر کردم ... شاید من کند ذهنم و نمی فهمم که آن دو تا را در شب عملیات می خواست چه کند؟ اگر بر فرض محال شهید نمی شد ،مشغول می شد دیگر... شاید هم در هور می انداخت. - جدای از بحث آن دو عزیز درباره این فرمانده، اگر کسی کمی با واقیات (و نه قصه هایش) آشنا باشد می داند که یک فرمانده در شب عملیات آنقدر کار دارد که ... - همه این مشکلات از آنجا ناشی شده است که خود «جنگ» برای ما اصل شده است به همین دلیل است که به قول آقای خردمندان بعضی همه آده هایش را فرشته می دانند و بعضی هم ..... در این چند خط فقط می توانم جمله سید مرتضی را یادآوری کنم که هر که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند. همه اس را هم بخواند، از حر و زهیرش تا حبیب و عباسش را. - حرف اصلی را گذاشتم این آخر بزنم: فیلم های هالیوود و رمانهای آن طرفی را می خوانی، قهرمان داستان قاتل برادرش را می بخشد، جان خود را برای یک لبخند کودک سیاهی می دهد، پزشک خود را به زحمت می اندازد تا از مظلومی در برابر کل سیستم دفاع کند ....من هم که نمی دانم قتل عام سرخ پوستان کار کیست. سیاهان را برای چه کاری با مهربانی به آمریکا آوردند. بدبختی مردم کنونی آفریقا زیر سر جنگهای داخلی است که سلاحهایش اصلاً معلوم نیست مال کجاست. فیلم ها و داستان های این طرف را می خوانی، رزمنده تریاکی و سرباز عراقی مهربان و دفاع از الاغش که در روستای خوزستان جا مانده بود و ... نه محمد تو واقعاً بی انصافی. هنرمندان ما می خواهند ...

14 اسفند 1387 ساعت 21:41 | محمد خانی |  ssumqkh@gmail.com | بدون آدرس وب

سلام دفاع خوبی بود اما کمی تند رفتی و اتهام زدی آن دوست اگر حرف از دمل چرکین زده منظورش خدای نکرده توهین به حضرتعالی نبوده که عزیز هستید، منظور رواج اباحه بوده، یعنی همان که مرجئه ها در طول تاریخ درست کرد برادر عزیز! قضیه پیچیده تر از این حرفهاست، به این سادگیها نیست که هرکس هرچه خواست بگوید ولو اینکه دارد واقعیات را بازگو می کند، حرف حق را هم اگر نابجا بزند اشتباه کرده و اثرش بد است، بلکه شاید دیگران بینگارند دارد ناحق می گوید، اصلن ائمه ی ما چرا معصومند؟ بلاشک به جهت آنست که الگو هستند، هر عملشان و قولشان برای ما حجت است، اگر کسی به غیر از معصومین کس دیگری را همچون ابوذر غفاری-که زمانی گردنه بگیر بوده- را الگو معرفی کند و از او مجسمه ای بسازد که انگشت اشاره اش هرآینه بسوی فلاح است سخت اشتباه کرده، اشتباه می کند آن کس که مجید سوزوکی می شود الگوی رستگاری سینمایی اش و هم اشتباه می کند آنکه شهید را جایی کنار ستاره های دوردست تصویر می کند، "قل انما انا بشر مثلکم، یوحی الی انما الهکم" قطعن منطق قرآن برای شما حجت است، پیامبر در زمین یافت می شود، مانند دیگران، ولی تفاوتی دارد که او را از پیروانش ممتاز می کند، راست می گویی تو، ده نمکی به عقیده حقیر هم اصلن قدش به این حرفها نمیرسد که جریان ساز باشد، او فقط شناگر بسیار خوب و ماهریست، سخن زیاد است و شاید تاب شما در حال حاضر برای شنیدن کم، ببخش اگر به بیراهه زدم، برای آنها هم که به همز و لمز در سفرتان از جنوب شما را آزرده اند دگیر نباشید، گیرند شاید مثل ما، یا ظرفشان کوچک است، باز هم مثل ما، بگذریم... گذشته از همه ی اینها من در نظرات هیچ کجا ندیدم کسی به شما تهمت و افترا زده باشد، آنها که خوششان آمد نظرشان را گفتند و آنها هم که خوششان نیامد ... یا علی

13 اسفند 1387 ساعت 18:04 | یک رفیق |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

تحلیل

داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی

مقدمه‌ای بر داستان نویسان برتر نسل اول ایران (1300-1330)

داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی

بابک صحرانورد


تحلیل

داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست

مقدمه‌ای بر داستان‌نویسان برتر نسل اول ایران (1300-1330)

داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست

بابک صحرانورد


تحلیل

بلیط رفت و برگشت

نگاهی به شیوه‌ی روایت در رمان «شهریور هزار و سیصد و نمی‌دانم چند...» (طلا نژادحسن)

بلیط رفت و برگشت

محمّدعلی خبیر


تحلیل

فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی

یادداشتی در معرفی و نقد کتاب «خانجون و خواب شمرون» (شرمین نادری)

فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی

فرخنده حق‌شنو


تحلیل

فانوسی عین ستاره- بخش نخست

یادداشتی در معرفی و نقد کتاب «خانجون و خواب شمرون» (شرمین نادری)

فانوسی عین ستاره- بخش نخست

فرخنده حق‌شنو


تحلیل

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

هویّت و هویّت‌یابی در رمان «تصادف شبانه»

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

مجتبی گلستانی


تحلیل

فغان ز جغد جنگ

یادداشتی درباره‌ی رمان «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» (حسین مرتضاییان آبکنار) و بحثی در باب ادبیات ضدجنگ

فغان ز جغد جنگ

مصطفی انصافی


تحلیل

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

یادداشتی بر کتاب یکی مثل همه (فیلیپ راث)

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

حسین جوانی


تحلیل

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

منصوره اشرافی


تحلیل

انهدام فوری و کامل تمدن

انهدام فوری و کامل تمدن

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده