خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر سفرنامه
داستان کوتاه
14 آبان 1388
داستان کوتاه کوتاه
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
13 بهمن 1388
28 آبان 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
4 مهر 1388
21 مرداد 1388
کارگاه
گزارش
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
4 خرداد 1388
خاطره
13 اسفند 1387

چند روز پیش داستان «رهایی» از آقای محمدرضا خردمندان منتشر شد و نظرات مخالف و موافق در مورد داستان، بالا گرفت. در زیر توضیحات ایشان را می خوانیم:

 

 

 

اول:در پنج روز گذشته كه اردوی راهیان نور بودیم  برخی از دوستان چنین انتقاداتی به داستان داشتند كه لاجرم آنجا به بحث نشستیم و حرفهایی زده شد. حالا آنها كه بنده را از نزدیك می شناسند و با عقاید و افكارم آشنایی دارند وقتی خون آدم را حلال می دانند آنها كه نمی شناسند جای خود!! جالب اینكه در طول سفر هرجا راوی یا خاطره گوی جنگ حرفهایش آتشی می شد و با یادآوری رشادتهای جنگ، لرزه بر اندام شنوندگان می انداخت دوستی سرزنش بار نگاهم می كرد ببیند اثری از متنبه شدن در چهره ام دیده می شود یا خیر! یك جا هم بود كه راوی گفت بشكند قلم آنهایی كه بر ضد جنگ می نویسند و قلمشان سلاح مرگشان شود كه آنجا گفتم الان است بنده را به خاطر«رهایی!» پرت كنند توی اروند! (در واقع منتقدین، داستان را ضد جنگ یا ضد ارزشها و... دیده اند!)

دوم: آنقدر كه شنیدن نظرات مخالف به آدم كمك می كند نظرات موافق چنین تاثیری ندارد. نظرات مخالف این اجازه را به نویسنده می دهد كه داستان خودش را از زاویه ای دیگر ببیند و مخاطب شناسی كند. نظرات دلسوزانه همیشه راهگشاست و جای تشكر دارد.

سوم: درحال حاضر یكی از كارهای بنده تدوین برنامه ای تلویزیونی است كه درباره ی شهداست. تا الان پانزده قسمت از این برنامه ی سی دقیقه ای كه هرهفته پخش می شود را تدوین كرده ام. برای هر قسمت حدودن پنج  ساعت مصاحبه با خانواده ی شهدا و همرزمان گوش كرده ام و ساعت ها آنها را زیر و رو كرد ه ام كه از 300 دقیقه راش، 30 دقیقه برنامه تولید شود. با این حساب حدودن تا الان4500 دقیقه پای صحبت این عزیزان نشسته ام. بنابراین فكر می كنم بیشتر از آن دوستی كه می فرماید باید پای صحبت خانواده شهدا بنشینم نشسته ام!! در یكی از این برنامه ها برادر شهید ابایی نداشت كه بگوید برادرش در كنار همه ی خصوصیات خوبش این نقطه ضعف را هم داشته  و البته آنقدر فنی بوده كه تو جنگ به آچار فرانسه معروف بوده و دو روز كه می امده مرخصی یك گردان آدم می آمده دنبالش كه برش گردانند! بنده این قسمت از حرفها را هم گذاشتم تو برنامه كه دوساعت بعد از تحویل خروجی كارم به «بازبینی پخش» احضار شدم كه این مزخرفات چیست كه گذاشته ای تو فیلم!. استدلالشان هم كه روشن است و نیازی به توضیح نیست!(به همین قسمت نظرات رجوع كنید !)
خوب! نمی خواهم از داستان دفاع كنم. می خواهم بگویم همه ی ما حق داریم. شاید می ترسیم اگر این حرفها زده شود ارادتمان نسبت به شهدا كم شود. می ترسیم حماسه آنقدرها بزرگ نباشد كه همه جور آدمی را درخودش جا دهد! و اینها خدشه بیندازد و دملی چركین شود!! می ترسیم فردا بچه های مردم بروند تریاكی شوند و بگویند مگر شهید تریاكی نداشتیم؟! اصلن برای چه باید از آدمهای (به زعم خودمان!) بد در جنگ چیزی بگوییم؟ اگر ما خداییم پس می دانیم چه كسی  لیاقت لقا الله دارد و چه كسی (تریاكی = آدم گناهكاری كه هرگز رستگار نمی شود!) ندارد. می ترسیم نویسنده ی مملكتمان با نوشتن این داستان ها گمراه شود و هوس كند باز این جور آدمها را ذره بین كند! اصلن ما كه با عین 183000 شهید دفاع مقدس پسرخاله بوده ایم و همه شان را مثل كف دست می شناسیم!
نمی دانم! شاید نوشتن این داستان واكنشی به آن بازبین پخش بوده كه خودش را تصمیم گیرنده می داند چه كسی شهید شود و چه كسی نشود!! چه خصوصیاتی گفته شود و كدام ها گفته نشود. كه به زور اصرار دارد این آدمها را از گستره ی جنگ حذف كند! شاید واكنش به كسانی است كه اینجا هم دست از انحصارگرایی برنمی دارند و تا حرفی (با درك اشتباه) ضد باورهای محدودشان  زده می شود چین به پیشانی شان می افتد و با هزار جور تهمت و افترا خودشان را خالی می كنند! یا كسانی كه برای تعریف هنر نسخه می پبچند و ملاك را همان تعریف خودشان می دانند و بس!
 این درست كه این گونه  آدمها در وسعت آدمهای جنگ گم هستند و انگشت شمار و  به چشم نمی آیند اما خواه ناخواه جزیی از این پیكره ی بی نهایت بزرگ هستند كه به عمد حذف می شوند  واتفاقن بخشی از عظمت جنگ ما در حضور چنین آدم هایی است.
آن دوستی كه سرچشمه ی این دمل چركین را از گلوله ده نمكی می داند كافی است فیلم و داستان بیشتر ببیند و بخواند تا بی جهت ده نمكی را بزرگ نكند! كه انگار شروع این جور نگاه ها با ایشان بوده و كسی فكر كند ده نمكی آغازگر بوده است.


و آخر اینكه: در اصطلاحات مرسوم جنگی اصطلاحی هست به نام «نقطه ی رهایی!» یعنی جایی كه رزمندگان در آخرین لحظه ی حمله به دشمن آنجا تجمع می كنند و به قلب دشمن می زنند. در واقع آنجا آخرین نقطه ی تجمع رزمندگان قبل از حمله و شهادت است. كسانی كه توفیق رسیدن به این نقطه را دارند صددرصد با اراده و شعور و شناخت خودشان تا آنجا پیش آمده اند.  در بعضی عملیات ها مثل خیبر فرمانده یكی از لشكرها این هشدار را می دهد كه از اولین گردان پیش رونده یك نفر هم برنمی گردد! و اگر كسی نخواست در عملیات باشد تكلیفی بر او نیست.
شهید داستانك «رهایی» شب عملیات به فرمانده می گوید ترك كرده. مثل آنها كه به دروغ سنشان را بیشتر جازدند. چون می خواهد به «نقطه ی رهایی» برسد. با همه ضعف هایش.

نظرات

سلام آقای خردمندان من مطلبی با همین نام برایتان گذاشتم و از نظر من كه افتخار همكلاس بودن با شما را داشتم و داستان‌های دیگرتان را هم خوانده ام بیشتر مشكل داستان شما ضعف داستان پردازی‌اش است و نه موضوع داستان چه اینكه موضوع شاید نو هم باشد و من هم قبلا خیال نوشتنش را داشتم ولی نه به اندازه شما از آنها می‌دانستم و نه احتمالا توان دادن جوابی حداقل درست را داشتم با این‌حال به یاد بسپارید نوشتن یك ایده‌خوب هرگز دیر نمی‌شود ولی خراب كردن آن فرصت را شاید برای همیشه از شما بگیرد.

17 اسفند 1387 ساعت 15:32 | ترند |  tarand_7@yahoo.com | بدون آدرس وب

اولا مقام شهادت منحصر به كسانی نیست كه جان میدهند و چه بسیار كسانی كه بدون مرگ و یا قبل از مرگ شهید شدند . به عنوان مثال اما حسین (ع) قبل از عاشورا به شهادت رسیده بودند . ثانیا استعمال مواد مخدر در این بازه زمانی و مكانی كه ما حضور داریم تا این حد مذموم شده و همین حالا در بسیاری از روستا ها این نوع مصرف به شكل سنتی و عرفی وجود دارد و اصلا مذموم نیست . ثالثا الگو اگر دست نیافتنی باشد دیگر الگو نیست ، اسطوره ای است كه به درد كتاب ها می خورد نه زندگی عادی . رابعا شهدای جنگ برخی بسیار بزرگ بودند و برخی از همین مردم عادی ــ یكی مثل من ــ و رفتند . حساب شهادت ایشان هم با خود خداست و هیچ كس حق قضاوت ندارد . بنابر مواردی كه ذكر شد داستانك رهایی هم واقعی بود و هم بیان این واقعیت لازم بود . الگو را دست نیافتنی نكنید كه به مرور زمان غبار فراموشی میگیرد !

15 اسفند 1387 ساعت 13:57 | بی خواب |  بدون email | بدون آدرس وب

دعوا به نظرم خیلی بزرگ تر از این مینی مال و لوح است. دعوای بزرگ تر، مربوط می شود به داستان های كتاب «من قاتل پسرتان هستم» احمد دهقان كه تلخی های جنگ را گفته و عده ای برایش مراسم ختم گرفتند كه او دیگر برای ما مرده است و تمام شده است. پس حق بدهیم به كسانی كه برنمی تابند تلخی های جنگ را. یا دوست ندارند از اشكالاتی كه شهدا داشته اند گفته شود. من خودم مصاحبه درباره شهیدی را می خواندم، كار بدی از او سرزده بود كه خانواده شهید خودشان هم آن كار بد را به عنوان كار خوب می گفتند!! خوب آدم بوده دیگر. معصوم كه نبوده. چه توقعاتی داریم ما از شهدایمان. فقط خواستم بگویم این بحث به جایی نمی رسد. عده ای می گویند نباید هر واقعیتی را گفت. و عده ای می گویند. اما به راستی حقیقت چیست؟

14 اسفند 1387 ساعت 21:55 | --- |  بدون email | بدون آدرس وب

بعد از خواندن «رهایی» مطالبی به نظرم رسید. برای آنكه فضا همراه با ناراحتی نباشد فكر كردم كه به گونه ای دیگر (به صورت دیالوگ) نظرم را بدهم. حتی برای آنكه نقد بران نباشد حتی به طور مستقیم به داستان اشاره نكردم. اما مثل اینكه همه فضای ملتهب را بیشتر دوست دارند. این بار مجبورم حرفهایم را در چند بند، صریح بگویم. اگر شعار گونه شد عفو فرمایید. سعی می كنم جملاتی بگویم كه تا حدی در همه جا پذیرفتنی باشد. - هر قدر كه صحبت درباره ماهیت هنر در غرب مطلوب است در ایران مذموم است و در معرض سانسور. این بحث واقعاً فرصت كافی می خواهد اما آنچه كه مورد تأیید همه متفكرین این عرصه است(غربی و اسلامی) این است كه هنر بی تفاوت نیست و به همین دلیل «انتخابگر» است. قسمت عمده ای از راه در این وادی همین انتخاب است. خیلی وقتها در داستان ها دو جمله اثر و ماهیت محصول را عوض می كند، در داستان كوتاه كوتاه دیگر... - یكی گفت چرا «رهایی» اش را نمی بینید. من هر چه فكر كردم ... شاید من كند ذهنم و نمی فهمم كه آن دو تا را در شب عملیات می خواست چه كند؟ اگر بر فرض محال شهید نمی شد ،مشغول می شد دیگر... شاید هم در هور می انداخت. - جدای از بحث آن دو عزیز درباره این فرمانده، اگر كسی كمی با واقیات (و نه قصه هایش) آشنا باشد می داند كه یك فرمانده در شب عملیات آنقدر كار دارد كه ... - همه این مشكلات از آنجا ناشی شده است كه خود «جنگ» برای ما اصل شده است به همین دلیل است كه به قول آقای خردمندان بعضی همه آده هایش را فرشته می دانند و بعضی هم ..... در این چند خط فقط می توانم جمله سید مرتضی را یادآوری كنم كه هر كه می خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند. همه اس را هم بخواند، از حر و زهیرش تا حبیب و عباسش را. - حرف اصلی را گذاشتم این آخر بزنم: فیلم های هالیوود و رمانهای آن طرفی را می خوانی، قهرمان داستان قاتل برادرش را می بخشد، جان خود را برای یك لبخند كودك سیاهی می دهد، پزشك خود را به زحمت می اندازد تا از مظلومی در برابر كل سیستم دفاع كند ....من هم كه نمی دانم قتل عام سرخ پوستان كار كیست. سیاهان را برای چه كاری با مهربانی به آمریكا آوردند. بدبختی مردم كنونی آفریقا زیر سر جنگهای داخلی است كه سلاحهایش اصلاً معلوم نیست مال كجاست. فیلم ها و داستان های این طرف را می خوانی، رزمنده تریاكی و سرباز عراقی مهربان و دفاع از الاغش كه در روستای خوزستان جا مانده بود و ... نه محمد تو واقعاً بی انصافی. هنرمندان ما می خواهند ...

14 اسفند 1387 ساعت 21:41 | محمد خانی |  ssumqkh@gmail.com | بدون آدرس وب

سلام دفاع خوبی بود اما كمی تند رفتی و اتهام زدی آن دوست اگر حرف از دمل چركین زده منظورش خدای نكرده توهین به حضرتعالی نبوده كه عزیز هستید، منظور رواج اباحه بوده، یعنی همان كه مرجئه ها در طول تاریخ درست كرد برادر عزیز! قضیه پیچیده تر از این حرفهاست، به این سادگیها نیست كه هركس هرچه خواست بگوید ولو اینكه دارد واقعیات را بازگو می كند، حرف حق را هم اگر نابجا بزند اشتباه كرده و اثرش بد است، بلكه شاید دیگران بینگارند دارد ناحق می گوید، اصلن ائمه ی ما چرا معصومند؟ بلاشك به جهت آنست كه الگو هستند، هر عملشان و قولشان برای ما حجت است، اگر كسی به غیر از معصومین كس دیگری را همچون ابوذر غفاری-كه زمانی گردنه بگیر بوده- را الگو معرفی كند و از او مجسمه ای بسازد كه انگشت اشاره اش هرآینه بسوی فلاح است سخت اشتباه كرده، اشتباه می كند آن كس كه مجید سوزوكی می شود الگوی رستگاری سینمایی اش و هم اشتباه می كند آنكه شهید را جایی كنار ستاره های دوردست تصویر می كند، "قل انما انا بشر مثلكم، یوحی الی انما الهكم" قطعن منطق قرآن برای شما حجت است، پیامبر در زمین یافت می شود، مانند دیگران، ولی تفاوتی دارد كه او را از پیروانش ممتاز می كند، راست می گویی تو، ده نمكی به عقیده حقیر هم اصلن قدش به این حرفها نمیرسد كه جریان ساز باشد، او فقط شناگر بسیار خوب و ماهریست، سخن زیاد است و شاید تاب شما در حال حاضر برای شنیدن كم، ببخش اگر به بیراهه زدم، برای آنها هم كه به همز و لمز در سفرتان از جنوب شما را آزرده اند دگیر نباشید، گیرند شاید مثل ما، یا ظرفشان كوچك است، باز هم مثل ما، بگذریم... گذشته از همه ی اینها من در نظرات هیچ كجا ندیدم كسی به شما تهمت و افترا زده باشد، آنها كه خوششان آمد نظرشان را گفتند و آنها هم كه خوششان نیامد ... یا علی

13 اسفند 1387 ساعت 18:04 | یك رفیق |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: