چند روز پیش داستان «رهایی» از آقای محمدرضا خردمندان منتشر شد و نظرات مخالف و موافق در مورد داستان، بالا گرفت. در زیر توضیحات ایشان را می خوانیم:
اول:در پنج روز گذشته که اردوی راهیان نور بودیم برخی از دوستان چنین انتقاداتی به داستان داشتند که لاجرم آنجا به بحث نشستیم و حرفهایی زده شد. حالا آنها که بنده را از نزدیک می شناسند و با عقاید و افکارم آشنایی دارند وقتی خون آدم را حلال می دانند آنها که نمی شناسند جای خود!! جالب اینکه در طول سفر هرجا راوی یا خاطره گوی جنگ حرفهایش آتشی می شد و با یادآوری رشادتهای جنگ، لرزه بر اندام شنوندگان می انداخت دوستی سرزنش بار نگاهم می کرد ببیند اثری از متنبه شدن در چهره ام دیده می شود یا خیر! یک جا هم بود که راوی گفت بشکند قلم آنهایی که بر ضد جنگ می نویسند و قلمشان سلاح مرگشان شود که آنجا گفتم الان است بنده را به خاطر«رهایی!» پرت کنند توی اروند! (در واقع منتقدین، داستان را ضد جنگ یا ضد ارزشها و... دیده اند!)
دوم: آنقدر که شنیدن نظرات مخالف به آدم کمک می کند نظرات موافق چنین تاثیری ندارد. نظرات مخالف این اجازه را به نویسنده می دهد که داستان خودش را از زاویه ای دیگر ببیند و مخاطب شناسی کند. نظرات دلسوزانه همیشه راهگشاست و جای تشکر دارد.
سوم: درحال حاضر یکی از کارهای بنده تدوین برنامه ای تلویزیونی است که درباره ی شهداست. تا الان پانزده قسمت از این برنامه ی سی دقیقه ای که هرهفته پخش می شود را تدوین کرده ام. برای هر قسمت حدودن پنج ساعت مصاحبه با خانواده ی شهدا و همرزمان گوش کرده ام و ساعت ها آنها را زیر و رو کرد ه ام که از 300 دقیقه راش، 30 دقیقه برنامه تولید شود. با این حساب حدودن تا الان4500 دقیقه پای صحبت این عزیزان نشسته ام. بنابراین فکر می کنم بیشتر از آن دوستی که می فرماید باید پای صحبت خانواده شهدا بنشینم نشسته ام!! در یکی از این برنامه ها برادر شهید ابایی نداشت که بگوید برادرش در کنار همه ی خصوصیات خوبش این نقطه ضعف را هم داشته و البته آنقدر فنی بوده که تو جنگ به آچار فرانسه معروف بوده و دو روز که می امده مرخصی یک گردان آدم می آمده دنبالش که برش گردانند! بنده این قسمت از حرفها را هم گذاشتم تو برنامه که دوساعت بعد از تحویل خروجی کارم به «بازبینی پخش» احضار شدم که این مزخرفات چیست که گذاشته ای تو فیلم!. استدلالشان هم که روشن است و نیازی به توضیح نیست!(به همین قسمت نظرات رجوع کنید !)
خوب! نمی خواهم از داستان دفاع کنم. می خواهم بگویم همه ی ما حق داریم. شاید می ترسیم اگر این حرفها زده شود ارادتمان نسبت به شهدا کم شود. می ترسیم حماسه آنقدرها بزرگ نباشد که همه جور آدمی را درخودش جا دهد! و اینها خدشه بیندازد و دملی چرکین شود!! می ترسیم فردا بچه های مردم بروند تریاکی شوند و بگویند مگر شهید تریاکی نداشتیم؟! اصلن برای چه باید از آدمهای (به زعم خودمان!) بد در جنگ چیزی بگوییم؟ اگر ما خداییم پس می دانیم چه کسی لیاقت لقا الله دارد و چه کسی (تریاکی = آدم گناهکاری که هرگز رستگار نمی شود!) ندارد. می ترسیم نویسنده ی مملکتمان با نوشتن این داستان ها گمراه شود و هوس کند باز این جور آدمها را ذره بین کند! اصلن ما که با عین 183000 شهید دفاع مقدس پسرخاله بوده ایم و همه شان را مثل کف دست می شناسیم!
نمی دانم! شاید نوشتن این داستان واکنشی به آن بازبین پخش بوده که خودش را تصمیم گیرنده می داند چه کسی شهید شود و چه کسی نشود!! چه خصوصیاتی گفته شود و کدام ها گفته نشود. که به زور اصرار دارد این آدمها را از گستره ی جنگ حذف کند! شاید واکنش به کسانی است که اینجا هم دست از انحصارگرایی برنمی دارند و تا حرفی (با درک اشتباه) ضد باورهای محدودشان زده می شود چین به پیشانی شان می افتد و با هزار جور تهمت و افترا خودشان را خالی می کنند! یا کسانی که برای تعریف هنر نسخه می پبچند و ملاک را همان تعریف خودشان می دانند و بس!
این درست که این گونه آدمها در وسعت آدمهای جنگ گم هستند و انگشت شمار و به چشم نمی آیند اما خواه ناخواه جزیی از این پیکره ی بی نهایت بزرگ هستند که به عمد حذف می شوند واتفاقن بخشی از عظمت جنگ ما در حضور چنین آدم هایی است.
آن دوستی که سرچشمه ی این دمل چرکین را از گلوله ده نمکی می داند کافی است فیلم و داستان بیشتر ببیند و بخواند تا بی جهت ده نمکی را بزرگ نکند! که انگار شروع این جور نگاه ها با ایشان بوده و کسی فکر کند ده نمکی آغازگر بوده است.
و آخر اینکه: در اصطلاحات مرسوم جنگی اصطلاحی هست به نام «نقطه ی رهایی!» یعنی جایی که رزمندگان در آخرین لحظه ی حمله به دشمن آنجا تجمع می کنند و به قلب دشمن می زنند. در واقع آنجا آخرین نقطه ی تجمع رزمندگان قبل از حمله و شهادت است. کسانی که توفیق رسیدن به این نقطه را دارند صددرصد با اراده و شعور و شناخت خودشان تا آنجا پیش آمده اند. در بعضی عملیات ها مثل خیبر فرمانده یکی از لشکرها این هشدار را می دهد که از اولین گردان پیش رونده یک نفر هم برنمی گردد! و اگر کسی نخواست در عملیات باشد تکلیفی بر او نیست.
شهید داستانک «رهایی» شب عملیات به فرمانده می گوید ترک کرده. مثل آنها که به دروغ سنشان را بیشتر جازدند. چون می خواهد به «نقطه ی رهایی» برسد. با همه ضعف هایش.