14 اسفند 1387 ساعت 22:50
ارژنگ حاتمی 

موضوع انشا: «فرهنگ را توصیف کنید!»

مامانی گفت: «از نشانه های با فرهنگ بودن این است که همیشه شیشه های خونه تمیز باشه، و از اونجا که شیشه ها فقط با روزنامه کاملا تمیز میشن، اگر دیدی یک نفر در خیابان بود و دستش روزنامه بود یعنی اینکه آدم بافرهنگی است.»، از مامانی پرسیدم: «پس آدم های بی فرهنگ شیشه هاشون رو با چی پاک می کنن؟»، مامان گفت: «مثل عمه ی بی فرهنگت با لنگ!»

پیش مامانی رفتم و موضوع انشا رو بهش گفتم، مامانی گفت: «از نشانه های با فرهنگ بودن این است که همیشه شیشه های خونه تمیز باشه، و از اونجا که شیشه ها فقط با روزنامه کاملا تمیز میشن، اگر دیدی یک نفر در خیابان بود و دستش روزنامه بود یعنی اینکه آدم بافرهنگی است.»، از مامانی پرسیدم: «پس آدم های بی فرهنگ شیشه هاشون رو با چی پاک می کنن؟»، مامان گفت: «مثل عمه ی بی فرهنگت با لنگ!»

من داشتم حرفهایی که مامان می زد رو توی دفتر انشام می نوشتم که نازنین(خواهر کوچولوم) اومد و گوشه ی دفترم رو پاره کرد و فرار کرد، منهم کیفم رو به طرفش پرت کردم ... متاسفانه به دلیل عدم تمرین هدف گیری ام بد شده، کیف به جای سرش با گردنش اثابت کرد ... مامان که این کار من رو دید گفت: «یکی دیگر از مشخصه های آدم بافرهنگ این است که چیزی رو به سمت کسی پرتاب نمی کنند، مثلا تماشاگران بی فرهنگ توی ورزشگاه ها به داخل زمین چمن صندلی و نارنجک و بطری نوشابه پرتاب می کنند.»

 

موضوع انشا رو به بابایی گفتم و بابایی گفت: «حتما خانوم معلمتان خیلی بافرهنگ است که چنین موضوع های انشایی رو انتخاب میکنه!»، اما نمی دونم چرا مامان به بابایی چشم غره رفت و بابایی هم گفت: «یادته توی اتوبوس بودی و اون آقاهه بهت گفت بی فرهنگ؟ به خاطر این حرف رو زد که تو داشتی پوست تخمه ات رو می ریختی کف اتوبوس.»، به بابایی گفتم: «خب پول تو جیبی ام رو زیاد کنین تا برم مغز پسته بخرم تا پوست نداشته باشه و با فرهنگ بشم!»، نمی دونم چرا بابایی بحث رو عوض کرد و گفت: «اصلا یه مثال دیگه برات می زنم آدمهای بافرهنگ به حقوق دیگران احترام می گذارند و توی محیط های عمومی و سربسته سیگار نمی کشند!»، به بابایی گفتم: «یعنی شما بی فرهنگ هستید؟»،بابایی کمی هول شده بود و نمی دونم چرا داشت ابروهاش رو به سمت بالا و پایین می برد و انگشت اشاره اش رو روی دماغش گذاشته بود، من حرفم رو ادامه دادم: «پس چرا شما دیروز توی خونه ی عمو اینا شما سیگار کشیدی؟ اونجا هم عمومی بود و هم سربسته.»، نمی دونم چرا بعد از صحبت های من مامان به طرف بابا ملاقه پرت کرد، البته برخلاف هدف گیری من هدف گیری مامان خیلی خوب است، دقیقا ملاقه به کله ی بابایی اثابت کرد، به مامانی گفتم: «مگه شما نگفته بودی آدمهای با فرهنگ چیزی رو پرتاب نمی کنند؟»، مامانی جواب داد: «ملاقه استثنا است و در ضمن خیلی هم فرهنگی است!»، یادم باشه برای خودم یه ملاقه بگیرم تا از این به بعد مثل آدم های بافرهنگ عمل کنم و نازنین رو با ملاقه بزنم!!

 

پیش داداشی رفتم و ازش در مورد فرهنگ پرسیدم، داداشی گفت: «فرهنگ رو نمی دونم چیه، اما در مورد بی فرهنگی یکم اطلاعات دارم، راستش فکر کنم موتور گازی نشانه ی بی فرهنگی باشه، چون وقتی سوار موتور گازی بودم یه نفر بهم گفت بی فرهنگ.»، به داداشی گفتم: «خب شاید به خاطر چیز دیگه ای بهت گفته بی فرهنگ»، داداشی گفت: «نه! مطمئن هستم به خاطر موتور گاز بود، چون کار دیگه ای نکردم که بهم بگن بی فرهنگ، مثل همیشه در حالی که داشتم با یه دستم تخمه می خوردم از چراغ قرمز رد شدم.»، من خندیدم و گفتم: «من فهمیدم چرا بهت گفته بی فرهنگ، چون پوست تخمه رو داشتی می ریختی روی زمین!»، نیم ساعتی برای داداشی در مورد فرهنگ توضیح دادم، حتی بهش گفتم که پرت کردن چیزی دلیل بر بی فرهنگ بودن آدم است، اما وقتی شکلاتش رو از روی میزش برداشتم و فرار کردم مثل بی فرهنگ ها یه روزنامه رو لوله کرد و به طرفم پرت کرد!، یادم باشه به جای یکی دو تا ملاقه بگیرم تا در این گونه مواقع بتونم پاسخ دندان شکن ِ فرهنگی به داداشی بدم!

ما از این انشا نتیجه می گیریم که ملاقه چیز خوبی است و آن آقا کلاغه هم که با ملاقه زد توی کله ی الاغه در حقیقت داشته کارفرهنگی انجام میداده!

با تشکر از پدر و مادر و برادرم که در نوشتن این انشای فرهنگی به من کمک کردند!

ارسال به دوستان بازدید: 5226