خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
مریم ریاحی
21 اسفند 1387

از تاكسی پیاده شدم و سریع خودم رو به در نگهبانی رسوندم .حیاط بیمارستان كودكان از برف سفید شده بود و جای پای عابرین بر روی آن خودنمایی می كرد. همراهان بیماران هر از چند گاهی بیمارستان را به قصد خرید دارو ترك می كردند و چند دقیقه بعد هراسان به بیمارستان بازمیگشتند.

نگهبان برای اینكه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را. با پشت دست به شیشه در كوبیدم تا در را باز كند. او هم از اینكه از كنار بخاری بلند بشه و بخواهد در را باز كند حسابی كلافه شده بود ولی به هر حال با حالتی دمغ كنار در آمد و گفت: "الان كه ساعت ملاقات نیست اومدی . برو ساعت سه بیا."

"آقا من ریاحی هستم خاله امیر مویدی. همراهشم . اومدم جای خواهرم وایسم."

"زنگ بزن بگو اول بیاد پایین كارت همراه رو به تو بده بعد تو برو بالا. "

" بابا من كه دروغ نمیگم. زنگ می زنم اما نمی شه امیر رو تنها گذاشت قول می دم كه خواهرم زود بیاد پایین ."

نگهبان كلاهش را تكان داد و سرش را خواروند و تا خواست جواب بده سریع گفتم:‌"وای آقا دستتون درد نكنه. جبران می كنم." قبل از اینكه بخواد اعتراضی بكنه به سمت حیاط دویدم و وارد ساختمان شدم. طبق معمول آسانسور خراب بود و مجبور شدم از پله ها برم. وقتی به بخش عفونی رسیدم از پشت در شیشه ایی سیما رو با روسری پشمی مشكی و لباس سبز همراه ها دیدم كه راهروی بخش را قدم می زد و دونه های تسبیحش را رد می كرد و ذكر می گفت و وقتی به اتاق امیر می رسید سرش را به سمت اتاق خم می كرد تا از خواب بودن امیر مطمئن شه. سرش را بالا می برد دعا می كرد و باز راه می رفت. قلبم تیر كشید. حال سیما من رو خیلی داغون می كرد. خودم هم دست كمی از اون نداشتم دیشب اونقدر گریه كرده بودم كه زیر چشمام پف كرده بود و صورتم ورم كرده بود. اصلا نفهمیدم خودم رو چجوری به بیمارستان رسوندم سه هفته از بستری كردن امیر در بیمارستان كودكان می گذشت و كار هر روز من این بود كه به امیر سر بزنم و پیشش باشم و كار سیما هم شبانه روز كنار تخت امیر نشستن و دعا كردن بود. در رو بازكردم و به سمت سیما دویدم. ازجلوی روسریش موهاش بیرون بود و وقتی دیدم توی این مدت سه هفته موهای مثل شبقش رنگ برف سفید شده حالم بدتر شد. تا من رو دید پرید بغلم و با گریه گفت:‌ " مریم امروز دوباره می خوان آزمایش مغزاستخوان بگیرن. میگن این یكی معلوم می كنه كه دردش چیه. مریم دیدی چه بلایی سرم اومد. دعا كن. ترو جون مامان دعا كن."

یهو خالی شدم. اگه امیر چیزیش بشه چیكار كنیم. سیما میمیره. امیر رو از خودش بیشتر دوست داره.

همینجور كه بغلش كرده بودم آروم نوازشش می كردم و بهش دلداری میدادم. اشك امونم نداد نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. هر دو با هم گریه می كردیم. چند دقیقه ایی به همین طریق گذشت تا اینكه یاد امیر افتادم. گفتم‌:‌" سیما قربونت برم. توروخدا یه دقه بشین. یكم استراحت كن داری از دست می ری. بزار برم لباس بگیرم برم پیش امیر. تو همین جا بمون."

به زور رو صندلی نشوندمش و به سمت اتاق پرستارها رفتم و به یكی از اونها كه از همه مهربون تر بود و اجازه می داد هم من هم سیما پیش امیر بمونیم گفتم: خانم امیری سلام. میشه یه لباس و دستكش و ماسك بدید می خوام برم پیش امیر."

"ای بابا خواهرت رو نمی خوایین ببرید خونه. این داره از دست می ره ها. اصلا استراحت نمی كنه. شب تا صبح بالا سر امیر وایساده مراقبشه صبح تا شب هم كه داره راه می ره. دیشب بهش آرام بخش زدم تا یه كم بخوابه.بیا این لباس ها رو بگیر اما قبلش دست و صورتشش رو باید بشوری و هرچیزی كه می خوایی بری تو اتاق باید ضدعفونی كنی."‌

"بله چشم. خودم دیگه وارد شدم. "

وقتی نزدیك اتاق امیر شدم تابلویی كه روی شیشه اتاق امیر زده شده بود دلم رو آتیش زد‌"ایزوله معكوس"‌

تا در رو باز كردم امیر از خوشحالی فریاد زد و ازم خواست چند لحظه صبر كنم تا ماسكش رو بزنه. اشك تو چشمام جمع شده بود.

"بیام؟"

"آره بیا. برام چی آوردی؟‌"

"لپ لپ"‌

"بده ببینم."

دور تختش پر از اسباب بازی های شانسی لپ لپ بود كه هر روز همه براش می آوردن. تا گرفت با شیشه الكل و پنبه ایی كه كنار تخت بود جعبه رو تمییز كرد و قطعه های اسباب بازی رو از تخم مرغ درآورد و رو تخت ریخت. صندلی رو جلو كشیدم و نشستم و با هم شروع كردیم به درست كردن اسباب بازی. متوجه سایه ایی پشت شیشه در شدم برگشتم دیدم سیما وایساده و سرش رو تكون می ده و گریه می كنه. با علامت سر بهش گفتم كه دورشه و نگذاره كه امیر گریه هاشو ببینه.

امیر از اینكه كسی جلوش گریه كنه خیلی حساس شده بود و كارش تو این مدت این شده بود كه به چشمای همه خیره شه ببینه كسی گریه می كنه یا نه و وای به حال اون كسی كه گریه میكرد. سرش رو بالا گرفت و به چشمای من خیره شد. دلم ضعف می رفت اما حیف كه نمی تونستم بهش دست بزنم چون اونقدر پلاكت خونش پایین اومده بود كه اگه بدنش به جایی می خورد كبود می شد و امكان خونریزی داخلی تو اون قسمت بدنش زیاد بود.

" مامان چرا گریه می كنه؟"

"نه گریه نمی كنه. بازیتو بكن."

"مریم امروز بازم باید آزمایش مغز استخوان بدم؟‌"

"آره قربونت برم. قول می دم این دفعه درد نداشته باشه."‌

" مگه تا حالا آزمایش دادی ببینی چه دردی داره؟ اصلا این كارا واسه چیه من كه خوب می شم."‌

" آره كه خوب می شی عزیزم. فقط واسه اینكه مطمئن بشن."

چند دقیقه ایی نگذشته بود كه صدای سیما رو از تو راهرو شنیدم . دلم هری ریخت پایین. صدای تلوزیون رو بلند كردم و از اتاق بیرون رفتم. دیدم یه خانمی از موسسه حمایت از كودكان سرطانی با یه دسته كاغذ جلوی سیما وایساده و سیما فقط داره گریه می كنه و فریاد می زنه. خانم امیری و یه پرستار دیگه دست سیما رو گرفتند و می خواستند از اون خانم دورش كنن. و خانمه هم هاج و واج وایساده بود و اصلا نمی دونست چی شده. به سمتش رفتم و گفتم:‌" چی شده خانم خواهرم چش شده؟ مگه چی گفتین كه داره اینجوری می كنه؟ "

" هیجی خانم. من فرم ثبت نام واسه موسسه رو آوردم كه در صورتی كه مایل هستند عضو موسسه شن ..."

بقیه حرفش رو نشنیدم. یه لحظه فكر كردم چیزی كه ازش می ترسیدم بسرمون اومده.

"خانم شما بدون اینكه اطلاع داشته باشید كه كدوم بچه چه ناراحتی داره اومدید دارید به خواهر من این حرفا رو می زنید فك نمی كنید شاید این بدبخت الان چه حالی داره. خانم بچه ما سرطان نداره. فهمیدی؟ سرطان نداره!!"

خانم امیری پرید وسط و گفت :‌"این خانم مریض رو اشتباه گرفتند. شما ببخشید."

چه بساطی شده بود همون موقع تیم مخصوص آزمایش اومدند تو بخش و از پرستارا خواستند كه امیر رو واسه آزمایش آماده كنند. نی نی چشمای سیما از شدت نگرانی می لرزید. سریع رفتم تو اتاق امیر و تند تند دمپایی و كلاه و كاپشنش رو آماده كردم. همه این كارا فقط برای این بود كه امیر از اتاق بیرون بیاد و بره اتاق آزمایش. چشمای سیاهش پر اشك شده بود صداش می لرزید و می گفت: " خاله من نمی رم. درد داره هنوز جای اون دوباری كه ازم آزمایش گرفتند درد می كنه. "

"نه این دفه خود اقای دكتر می خواد ازت آزمایش بگیره. قول داده كه درد نداشته باشه. تو دیگه مرد شدی ترس نداره. خیلی قوی تر از اونی كه بخوای واسه اینچیزا بترسی." تو دلم غوغایی به پا بود. خودم این درد رو نكشیده بودم اما ضجه هایی كه بچه ها واسه گرفتن آزمایش از ته دلشون سر می دادند دلم رو داغ می كرد.

وقتی همه جاشو پوشوندم كه یه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز كردم و امیر رو از كنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم. سیما كه بعد از ماجرای اون خانم بهم ریخته بود با دیدن امیر فهمید كه وقت آزمایش گرفتنه. فقط با نگاه بهش فهموندم تروخدا جلوی امیر بی تابی نكن. به محض اینكه امیر وارد اتاق شد با دیدن دكتر و چند تا دانشجویی كه در حال آماده كردن لوازم بودند شروع كرد به گریه كردن و بین گریه هاش هم می گفت:‌"اگه اینا دوباره بخوان از من آزمایش بگیرم نمیخوام." فریاد می زد كه قرار بود خود دكتر ازم آزمایش بگیره. آقای دكتر هم كه كلی تجربه سر و كله زدن با بچه ها رو داشت با یه لحن جدی گفت: " اگه قرار بود اینا بزنن پس من اینجا چیكارم؟ اینا هم دكترن اما باید یاد بگیرن اینجا پیش من می خوان یاد بگیرن. بده؟"

امیرم گفت " به شرط اینكه باز ازم نپرسن كه چی شدم " انترن ها به حرف امیر خندیدن و قول دادند كه هیچی نپرسن.

با رفتن امیر وشروع شدن صدای یواشتر یواشتر امیر سیما مثل مرغ پر كنده پشت در می پرید و فقط دو دسته روسریش رو بهم گره می زد و صلوات می فرستاد. 15 دقیقه جانفرسا تموم شد و امیر رو نیمه بیهوش از اتاق بیرون آوردند و به سمت اتاق بردند و دكتر گفت عصر جواب آزمایش داده می شه.

امیر به خواب عمیقی رفته بود و گوشه چشمش هنوز چند قطره اشك مونده بود. تا قبل از اون هیچ وقت نمی تونستم قدرت مهر مادری رو تا این حد درك كنم. اونجا فضاش جوری بود كه همه برای هم دعا می كردند و از خدا شفای بچه ها رو می خواستند. وقتی امیر خواب بود به سیما التماس كردم حتی شده یه نیم ساعت از محیط اونجا دور بشه. با هزار تا قربون صدقه و التماس بالاخره قبول كرد دل بكنه و بره. به یك ساعت نكشید كه برگشت با یه عالمه آب میوه و لپ لپ و مجله و ماشین.

امیر بیدار شده بود و من شده بود عروسك و واسش تاتر بازی میكردم. اون موقع اگه به من میگفت كه سر تو بزن به شیشه می زدم فقط امیر خوشحال بشه. نور امیدی كه تو چشمای امیر موج می زد تنها دلگرمی ما بود. نزدیك ظهر بود كه با دیدن مامان یكه خوردم. از سرما صورت مثل مهتاب سفیدش مثل لبو شده بود. چادر مشكی اش رو دور خودش محكم پیچیده بود كه سرما به بدنش كمتر هجوم بیارن. از اتاق رفتم بیرون و پریدم بغلش و گفتم: "اینجا چیكار می كنی؟ " بخاطر خراب بودن آسانسور مجبور بوده از پله ها بالا بیاد و پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس گفت: " دیدم سر ظهره ناهار ندارید براتون یه چیزی آوردم بخورید. امیر هم هوس قرمه سبزی كرده بود واسش یه كم قورمه سبزی درست كردم ." بعد رو به سیما كرد و گفت:‌"4 بار ضدعفونیش كردم سرخش هم نكردم."‌ سیما سرش رو شونه های مامان گذاشت و مثل بچه های معصوم شروع كرد به گریه و با التماس با مامان حرف می زد و می گفت:‌" یعنی امیرم خوب میشه؟ یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟ مامان یعنی اگه امیر چیزیش بشه من چیكار كنم؟‌"

دل مامان از درد این بلا داغون بود ولی با صبر و آرامش سیما رو نوازش می كرد و بهش امید می داد.

روز خیلی شلوغی بود علی اقا هر یك ربع یكبار از محل كارش زنگ می زد و حال امیر رو می پرسید ساعت دو بعد از ظهر شده بود. لحظه ها بكندی میگذشت . از بس از پرستارها پرسیده بودیم كه كی جواب رو میدن كلافه شده بودند و می گفتند اگه دوباره سوال كنید به حراست میگیم بیان یكیتون رو بیرون كنند.

كنار امیر نشسته بودم و دیدم داره یه چیزی رو می شماره گفتم" چی داری میشمری؟" گفت: "بیا تو هم كمك كن یه بازیه. می خوام ببینم تا حالا چند تا سوزن به دستام زدند." بغض داشت خفه ام می كرد با دیدن دستهای كبودش دلم می خواست غرق بوسه شون كنم اما نمی شد. تو دلم ضجه می زدم و رو لبهام خنده بود باهم دونه دونه می شماردیم. یك ،‌دو،‌...ده، یازده،‌بیست، بیست و یك، سی و چهار،...‌چهل

نگاهش كردم و از دور براش بوسه فرستادم گفتم:" الهی من این همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم." یه نگاه بهم كرد و گفت:‌"نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حكمتی داره واسه اینه كه ما خدا رو بیخیال نشیم. من خوب میشم ."

سرم رو روی تخت بصورت سجده گذاشتم و از ته دل خواستم امیر خوب بشه.

از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به كندی می گذشت. سیما همینجور تو راهرو راه می رفت و دعا می خوند می رفت نمازخونه نمازمی خوند و بر میگشت میومد پیش امیر یه سر میزد و باز تو راهرو تند تند راه می رفت. از بس گریه كرده بود اشكش خشك شده بود. حدود ساعت چهار سروكله علی اقا پیدا شد با اومدن علی آقا خیالم راحتتر شد. با هم رفتند مطب دكتر تا زودتر جواب رو از دهن دكتر بشنوند. شاید طولانی ترین روز عمرم بود.

ساعت 6:20 دقیقه بود و از سیما و علی اقا خبری نبود. امیر داشت برنامه عمو پورنگ رو می دید و منم كه داشتم خفه می شدم گوشی موبایل رو برداشتم و به سمت حیاط بیمارستان رفتم. غروب بیمارستان از قبرستون دلگیر تر بود. از كنار تخت بچه ها كه رد می شدم و مادرهاشون رو می دیدم كه مثل پروانه دارن دور تخت می چرخن مغزم داغ می كرد دلم می خواست فریاد بزنم و بگم:‌" خدا. تویی كه اون بالایی اینجا رو می بینی؟ اینا همه تنها امیدشون به توست." داد بزنم بگم:" آخه اینجوریاست؟ یكی واسه خودش راست راست راه بره مفت بخوره دزدی كنه و اونوقت این بچه ها كه بزرگترینشون امیره كه 10 سالشه بین مرگ و زندگی دست و پا بزنن."

گریه می كردم و از خدا عاجزانه درخواست معجزه می كردم. نه سیما و نه علی اقا تلفن رو جواب نمیدادند. بیشتر نگران شدم. تو حیاط راه نمی رفتم از شدت دلشوره می دویدم.

ساعت نزدیك هفت بود كه سیما زنگ زد. چشمام رو بستم دلم می لرزید كه الان چی می خواد بگه. وقتی گریه هاش رو شنیدم گفتم :"یا علی. چی شده." گفت: "نه نه چیزی نشده فقط اینو بگم كه امیرم سرطان نداره. امیر زنده می مونه."

نفهمیدم چی شد كه قطع كردم. دویدم به سمت بخش و یادم رفته بود كه باید ماسكم رو عوض كنم. تا خواستم در اتاق رو باز كنم دیدم امیر با یه نگاهی داره بهم می گه ماسكت كو. برگشتم و ماسك زدم.

به سمت اتاق رفتم وقتی در رو باز كردم امیر گفت:" زنده می مونم؟"

از خوشحالی جیغ می زدم ناخوداگاه واسش رقصیدم دست می زدم و گریه می كردم. اونم دست می زد و هی میگفت:" خاله جون خل شدی؟‌ چرا می رقصی؟ " منم میخوندم :" امیر ما خوب می شه امیر ما خوب می شه."


 


چند نظر



«چه نوشتن»، «چگونه نوشتن»؟
سید محمد رضا خردمندان


نویسنده برش مناسبی را برای داستان انتخاب كرده است. یعنی از جایی كه قرار است آخرین آزمایش مغز و استخوان از امیر گرفته شود تا معلوم شود امیر سرطان دارد یا خیر. كشمكش اصلی داستان و محرك خواننده برای ادامه دادن آن، جواب همین آزمایش است. در واقع اینجا بحث شفای مریض و این جور موارد كه زیاد در داستانها دیده ایم مطرح نیست. داستان حول مفاهیمی چون رنج و انتظار می گذرد. انتظاری كه حقیقتن كشنده است و پای مرگ و زندگی در میان است.
نویسنده نسبت به موضوع داستان شناخت كافی دارد. انگار خودش در همه ی این صحنه ها حضور داشته و این لحظه ها را به خوبی می شناسد. با این وجود داستان با ضعف های آشكاری روبروست.
اگر چه هیچ قانونی نوشته نشده كه نمی¬شود داستان را محاوره¬ای نوشت اما حقیقتن چه جذابیتی در این نوع نوشتن وجود دارد كه برخی بر آن اصرار دارند؟ در بعضی داستانها ممكن است برای این نوع حرف زدن دلیل محكمی وجود داشته باشد- گویش خاص راوی اینطور بطلبد یا...- اما در چنین داستانی جز اینكه به روایت لطمه بزند و خواننده را عاصی كند كاركرد دیگری ندارد. به خصوص غلط¬های شدید املایی كه بسیار آزار دهنده است و خواننده را به شك می اندازد نویسنده اصلن داستان را بازخوانی كرده است یا خیر؟ اول نمونه هایی از زبان محاوره ای راوی كه نچسب است می آورم. در پاراگراف دوم می آید:
«نگهبان برای اینكه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را.»
چرا یكجا گفته می شود «رو» و پنج كلمه بعدتر گفته می شود «را»؟! آیا این یكدستی روایت را به هم نمی زند؟ به نظر می رسد تكلیف راوی با زبان مشخص نیست. یا جای دیگری می آید:
«او هم از اینكه از كنار بخاری بلند بشه و بخواهد در را باز كند...»
اگر راوی از فعل شكسته¬ی «بلند بشه» استفاده می كند پس چرا به جای «بخواهد» نمی گوید:«بخواد؟!»
البته از این موارد در داستان بسیار است اما حرف بنده این است كه محاوره نویسی نوعی شلختگی بی حاصل است كه جز در موارد خاص هیچ سودی به حال داستان ندارد. و چند مورد دیگر:
دونه های تسبیحش را رد می كرد!
سیما وایساده و سرش رو تكون می ده!
تا از خواب بودن امیر مطمئن شه!
آروم نوازشش كردم و بهش دلداری دادم!

غلط های املایی در داستان به وفور دیده می¬شود:
نگهبان كلاهش را تكان داد و سرش را خواروند = خاروند.
شیشه ایی= شیشه ای
چند دقیقه ایی = چند دقیقه ای
سایه ایی= سایه ای
چجوری= چه جوری.
صورتشش= صورتش.
تمییز= تمیز.
و...

از نظر دستوری و نكات ویرایشی داستان با بی دقتی های فراوان روبروست:
- وقتی همه جاشو پوشوندم كه یه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز كردم و امیر رو از كنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم.
- اگه اینا دوباره بخوان از من آزمایش بگیرم نمی خوام.
- امیر بیدار شده بود و من شده بود عروسك و واسش تاتر بازی می كردم...
- «با پشت دست به شیشه در كوبیدم تا در را باز كند.» آیا بهتر نبود قسمت دوم جمله حذف می شد؟  به نظرم همان به شیشه كوبیدن راوی، معنای قسمت دوم را با خود دارد.
- متوجه سایه ای پشت شیشه در شدم. برگشتم دیدم ...(نقطه فراموش شده است)
- روز خیلی شلوغی بود. علی آقا هر یك ربع یك بار... (نقطه فراموش شده است)
- با اومدن علی آقا خیالم راحتتر شد.
و...

پرداخت شخصیت امیر ناقص است و می توانست بهتر از این¬ها باشد. تا آنجا كه می دانم اسباب بازی های لپ لپ برای سنین پایین تر از امیر است. بازی های خیلی ساده مثل كوك كردن یك سنجاب كه می پرد و خیال بر نمی انگیزد. اما امیر ده ساله است و اسباب بازی های مربوط به این سن كمی پیشرفته تر است.  معمولن برای بچه ی ده ساله لپ لپ نمی برند. گیرم كه یكی دونفر هم این كار را بكنند. اما بهتر بود در فضا سازی داستان به جای اینكه گفته شود:«دور تختش پر از اسباب بازی های لپ لپ بود كه هر روز همه براش می آوردن.» این موضوع لحاظ می شد.
در یكی از صحنه های داستان امیر حرفی می زند كه به سنش نمی خورد و تو ذوق می زند:
... یه نگاه بهم كرد و گفت:«نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حكمتی داره واسه اینه كه ما خدا رو بی خیال نشیم. من خوب می شم» این حرف حقیقتن حرفی بزرگ تر از سن كسی است كه لپ لپ بازی می كند! ضمن اینكه هیچ مقدمه چینی هم دراین رابطه نشده است.
دیالوگ¬ها در بسیاری موارد یا اضافه اند یا بد نوشته شده اند:
«خانم امیری سلام. می شه یه لباس و دستكش و ماسك بدید می خوام برم پیش امیر.»
چه نیازی به آوردن اسم خانم امیری هست؟ اسمها در داستان مهم هستند و همینطور نمی شود اسم كسی را آورد و به سادگی گذشت. خانم امیری فقط یك پرستار مهربان است كه به راوی و خواهرش اجازه می دهد پیش امیر بمانند. همین. بهتر بود در حد همان پرستار باقی می ماند و نامی ازاو برده نمی شد.
«مگه تا حالا آزمایش دادی ببینی چه دردی داره؟ اصلا این كارا واسه چیه من كه خوب می شم.»
آیا نویسنده به عمد بین «چیه» و «من» علامت سوال نگذاشته است؟ یا این هم یك نوع اهمال كاری دیگر است در رعایت نكات دستوری؟!
در جایی گفته می شود:« امیر از اینكه كسی جلوش گریه كنه خیلی حساس شده بود و كارش تو این مدت این شده بود كه به چشمای همه خیره شه ببینه كسی گریه می كنه یا نه و وای به حال كسی كه گریه می كرد.»
این جمله فقط كنجكاوی بی حاصل برای خواننده ایجاد می كند. چرا كه هیچ توضیحی در ادامه ندارد. برای مثال می شود اینطور جمله را كامل كرد: «و وای به حال كسی كه گریه می كرد. خودش را می كشاند لب تخت و می گفت:«خودم را می اندازم پایین!»
جایی گفته می شود:«یعنی امیرم خوب می شه؟ یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟»
تكه كلام «مش رمضون» بی مقدمه وارد داستان شده است و باز هیچ پرداختی روی آن صورت نگرفته است. خواننده زمانی با این حرف همذات پنداری می كند كه پیش زمینه ای داشته باشد. مثلن بداند اسم مش رمضون را سیما روی او گذاشته است. نویسنده ها معمولن این جور وقتها از این حربه ها استفاده می كنند تا پلی به گذشته بزنند و تصویری ملموس از شخصیت داستان بسازند. اما اینجا مش رمضون تكه كلامی است بیگانه در داستان و جایگاهی برای آن نیست.
حضور به یكباره ی مادر راوی و بعد پدر امیر هم به داستان لطمه زده است. این دو نفر گزارش وار وارد داستان می شوند و مثل بسیاری موارد دیگر در سطح باقی می مانند. حضور پدر امیرموقع گرفتن جواب آزمایش چه سودی به حال داستان دارد؟ اگر خود راوی كه در تمام صحنه ها حضور دارد هنگام گرفتن جواب هم حضور داشت چه می شد؟ باید توجه داشت، آمد و رفت آدمها به داستان به پرداخت درست داستانی نیاز دارد. فرق داستان با یك گزارش همین جاست. در داستان ما به آدمها نزدیك می شویم. برای هر چیزی جایگاهی قائلیم و برای تك تك عناصر شكل دهنده ی داستان دلیلی داریم.
بار دیگر تاكید می كنم نویسنده ی داستان «یكی از همین روزها»  نشان داده است نسبت به آن¬چه می نویسد شناخت دارد. در انتخاب «چه نوشتن» هوشیار است و مستعد انتخاب یك برش كوتاه داستانی. و  به همان اندازه در «چگونه نوشتن» دچار ضعف و بی تجربگی. با این حساب انتظار زیادی نیست در آینده با داستان های بهتری از وی مواجه شویم.




درباره ی داستان «یكی از همین روزها»
حسین احمدیان

 
هر چه كردم نشد؛ پس حرف آخر را همین اول می زنم: دوست عزیز! می دانم كه خیلی كلیشه ای و تكراری است، ولی تا می توانید بخوانید و بخوانید و بخوانید و بعد، بنویسید و بنویسید و بنویسید و گذشته از اینها بازنویسی كنید و بازنویسی كنید و بازنویسی كنید و بعد از آن- در صورت امكان با صدای بلند- آنچه نوشته اید را بخوانید- كارهایی كه من اغلب انجام نمی دهم!
خب، حالا با خیالی آسوده تر می توانیم برویم سراغ چیزهای دیگر، سراغ جزئیات. در ابتدا باید تأكید كنم كه نثر و زبان داستان به مانند آثار اغلب نویسندگان تازه دارای ایرادات فراوانی است و به شدت نیاز به بازنگری و دوباره نویسی دارد. اشتباهات املایی و نگارشی زیادی در متن به چشم می خورد و همچنین لحن اثر و كلمات مورد استفاده یكدست نیست- گاهی شكسته و محاوره ای نوشته شده و گاهی كتابی. سعی چندانی در درست نوشتن كلمات و جملات و انتخاب واژه هایی شكیل و متناسب دیده نمی شود. نازیبایی ها واشتباهاتی هم در بكار بردن برخی كلمات وجود دارد كه مسلّماً بخاطر سهل انگاری است، مانند اینها:
 
- فك( فكر) نمی كنید شاید این بدبخت الان چه حالی داره.
- امیر رو از كنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم(بردم).
- الهی(به) من این همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم.
- پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس(زنان) گفت...
- امیر از(به) اینكه كسی جلوش گریه كنه خیلی حساس شده.
 
در استفاده از علایم نوشتاری نیز دقت كافی دیده نمی شود- گاهی فراموش شده، گاهی اشتباه بكار رفته و گاهی در استفاده از آن زیاده روی شده است. همچنین بهتر است وقتی فعل «گفتم» یا «گفت» و امثال آن  و بعد دو نقطه و گیومه بكار نمی رود، بجای قرار دادن گفتگوها در بین علامت " ، از خط تیره در ابتدای هر گفته استفاده شود.
علاوه بر اینها، گاهی چیزهایی در متن دیده می شود كه سؤال برانگیز است، از جمله     می توان به این موارد اشاره كرد:
 
- همراهان بیماران هر از چند گاهی بیمارستان را به قصد خرید دارو ترك می كردند و چند دقیقه بعدهراسان به بیمارستان  بازمیگشتند.
این توصیفی است در ابتدای داستان و لابد از زبان راوی اول شخص آن. باید پرسید كه راوی با آن عجله و نگرانی شدیدی كه داشته، چگونه است كه این طور بی خیال دقایقی به  نظاره ی رفت و برگشت همراهان بیماران كه از قضا مورد عتاب و مزاحمت نگهبان بیمارستان قرار نمی گیرند، نشسته است و در ضمن از كجا می دانسته كه همراهان به قصد خرید دارو بیمارستان را ترك می كنند؟ به گمانم در اینجا- و موارد دیگری در طول داستان- نویسنده ناخواسته از راوی دیگری(دانای كل) در روایت ماجرا استفاده نموده كه بجز سهوی بودن، دلیلی هم برای این تغییر راوی دیده نمی شود.
 
- یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟
«مش رمضون» كیست؟ آیا لفظی محبت آمیز و خودمانی برای صدا زدن امیر توسط مادرش است؟ مشخص نیست و البته نمی توان كاركردی هم برای آن متصّور شد.
 
- گفت:‌ نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حكمتی داره واسه اینه كه ما خدا رو بیخیال نشیم. من خوب میشم.
گوینده ی این جملات پسربچه ای ده ساله است كه لحن و گفته هایش یكدست نیست و در بعضی جاها هم مثل این، بی تناسب با سن و سالش. ضمن آنكه اگر نویسنده خواسته پیامی را از زبان امیر كوچك به خواننده اش منتقل كند، راهش این نیست كه آنرا مستقیم و گل درشت در دهان شخصیتهایش قرار دهد؛ باور كنید!
 
 
- از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به كندی می گذشت.
متوجه نمی شوم. یعنی قبل از ساعت 2 و بعد از ساعت 6 زمان به سرعت می گذشته؟! چطور اینقدر دقیق؟ تازه، مگر راوی بیست دقیقه بعد از 6 نبود كه با خواهرش تماس گرفت، پس آن بیست دقیقه ی آخر چه می شود؟ بعد اینكه راوی جمله ی بالا را می گوید و باز می آید و وقایعی را كه از ساعت 2 تا 6 بر او گذشته را توضیح می دهد. اصلاً چه نیازی است به گفتن زمان دقیق؟
 
ایراداتی منطقی دیگری نیز در داستان مشاهده می شود. به عنوان نمونه، مشخص نیست كه اگر سه هفته از رفت و آمد راوی به بیمارستان می گذرد، چطور است كه نگهبان بیمارستان او را نمی شناسد و چرا باید برای او همه چیز را از ابتدا توضیح دهد؟ یا اینكه راوی چگونه قبل از هر صحبتی و در همان نگاه اول متوجه می شود كه آن زن در راهرو از مؤسسه ی حمایت از كودكان سرطانی آمده و یا اطرافیان پزشك همه دانشجویان پزشكی هستند؟ یا در همان اتاقی كه پزشك امیر را مورد آزمایش قرار می دهد، در صورتی كه راوی وارد آنجا نشده- كه ظاهراً نمی توانسته وارد بشود- گفتگوی پزشك و امیر را چگونه روایت می كند؟


درباره ی صحّت و سقم موارد پزشكی موجود در داستان هم لابد نویسنده تجربه یا تحقیق كرده و از آنجایی كه نگارنده آنقدرها با این موارد آشنا نیست، تمام مسؤلیت را به گردن نویسنده ی داستان می اندازیم!
مثل اینكه دارم روده درازی می كنم و شاید هم دارم زیادی مته به خشخاش می گذارم. ولی گذشته از آنكه به خودی خود و شخصاً اهمیت زیادی برای موارد این چنینی قایل هستم، هدف این بود كه بگویم همین جزئیات هستند كه زبان و لحن یك داستان را می سازند و به ویژه در داستانهایی شبیه به این، زبان و نثر است كه به داستان شخصیت و جذابیت می دهد و جور كاستی های احتمالی را می كشد. در همین داستان، با طرحی تازه روبرو نیستیم، پایان غیر منتظره و یا حتی قابل توجهی وجود ندارد و تعلیق آنچنانی كه مخاطب را در اضطراب گذاشته و تشنه  و نگران دانستن پایان ماجرا و سرنوشت امیر نماید، وجود ندارد. طبیعی است كه راوی و شخصیت مادر نگران حال امیر باشند و در تب و تاب اینكه آیا او سرطان گرفته یا نه- كه البته متأسفانه نویسنده داشتن سرطان را مترادف با مرگ دانسته در حالیكه در واقعیت چنین نیست. ولی نویسنده برای ایجاد همذات پنداری خواننده با راوی و كشیدن او برای تعقیب كردن ماجرا و همراهی با نگرانی های اطرافیان امیر چه كرده؟ پاسخ به این پرسش قدری مشكل است، زیرا جز توصیف اشك و آه پی در پی راوی و خواهرش، نشانه ی چندانی وجود ندارد- و راستی چه اصراری است كه دایم اشك ریختن و دعا كردن و راه رفتن و سوز دل شخصیتها را جا به جا تكرار كنیم و اثر آن موارد بجا و مؤثر را هم از بین ببریم؟ عدم همذات پنداری مخاطب با شخصیتها باعث می شود كه او در پایان ماجرا و دانستن اینكه جواب آزمایش امیر منفی است، نه خوشحال شود و نه  هیجان زده و به سبب آنكه بجز تعلیق، نكته ی دیگری هم دست مخاطب را نگرفته، در عمل او را گیج و مبهوت رها كرده ایم. موضوع مهمتر درونمایه داستان است كه چندان مشخص نیست. موضوع البته روشن است: كودكی كه به بیماری مشكوك خونی مبتلا شده و در یكی از روزها نتیجه نهایی آن اعلام می شود كه منفی است و نگرانی اعضای خانواده ی او. امّا درباره ی درونمایه ی داستان چه می توان گفت؟ داستانهایی هستند كه درونمایه های آنها مبهم و چند لایه است كه بیشتر امتیازی برایشان به حساب می آید تا نقطه ی ضعف. ولی در باره ی این داستان چطور؟ گمان نمی كنم كه بتوان به نتیجه ی روشن و قابل قبولی رسید. آیا قرار بوده توجه مخاطب به موقعیت بغرنج كودكان سرطانی جلب شود؟ روشن نبودن اینكه مشكل كجاست و آن پایان خوش كه همه چیز را حل شده نشان می دهد، این فرضیه را تا حدود زیادی رد می كند. قرار بوده نقش دعا و معنویات در حل مشكلات بشر پیام داستان باشد؟ در این صورت از كجا باید فهمید؟ چند جا راوی و به ویژه مادر كودك در حال دعا خواندن هستند، ولی آیا همین كافیست؟ ضمن آنكه لابد آنها همیشه اهل دعا بوده اند و نشانه ای كه غیر از این را نشان دهد به چشم نمی خورد. و به هر حال، آیا با منفی بودن جواب آزمایش امیر همه چیز تمام شده؟همین؟ تكلیف كودكان دیگر بخش كه راوی گاهی به آنها اشاره می كند- و ای كاش بیشتر از این موقعیتها استفاده می شد- چیست؟ بنا به بعضی تعاریف، «درونمایه» یعنی جهت گیری نویسنده نسبت به موضوع داستان یا ایدئولوژی او- یعنی آنچه باید باشد. به بیان دیگر، آن چیزی است كه نویسنده می خواهد بگوید. تردیدی نیست كه نویسنده می خواسته چیزی بگوید؛ امّا آن «چیز» چیست؟
یك حسی به من می گوید كه نویسنده این ماجراها را از سر گذرانده و خود آنرا تجربه كرده است. اگر این حدس درست باشد، نه تنها چیزی از ارزشهای متن كم نمی كند، بلكه به خودی خود ارزشمند هم هست و اصلاً همیشه گفته می شود بهتر است كه نویسندگان، بخصوص در ابتدای راه، از تجربه های شخصی خود استفاده كنند. ولی نكته ی مهم و البته ظریفی كه وجود دارد این است كه برای نوشتن این تجربیات و تبدیل آن به داستان باید كه تكنیكهای داستان نویسی متناسب با موضوع و درونمایه را بكار گرفت تا تبدیل به «خاطره» نشود، تا مؤثر و قوی از آب در بیاید،   تا یك داستان مستقل شود با همه ی مختصات یك داستان. با وجود شلختگی در روایت و در بكار بردن زبان، چیزی كه در متن موج می زند احساس قوی و صادقانه ای است كه در واقع مهمترین نقطه ی قوت آن به حساب می آید. انتخاب مكان و فضای داستان هم امتیاز دیگری است كه دست را برای بسیاری از كارها باز كرده است. این نكته ها و كوشش درخور تحسین نویسنده برای آنكه ماجراها را باور پذیر كند باعث شده تا داستان از«صمیمیت» خوبی نیز در فضای خود مملو باشد.  فقط ای كاش این همه احساس زیبا و قوی و این همه توصیفات و فضاهای ملموس با زبانی     پخته تر و پالوده تر و یكدست تر و البته بدون احساسات رقیق و با نگاهی تازه و روشن همراه  می شد و در راستای درونمایه ای مشخص، از پیش معلوم و والا. به هر حال، به نویسنده ی پُراحساس این اثر خسته نباشید می گویم و امیدوارم كه اگر در راه نوشتن جدی است، فراموش نكند كه ببیند و بخواند و تخیل كند و بنویسد و بازنویسی كند و مهمتر از همه اینكه كارش را و مخاطبش را جدی بگیرد.
 
پس از نگارش:
7-8سال پیش فیلمنامه ای نوشتم كه در اصل اقتباسی بود از یكی از داستانهای «ریموند كارور». اسم فیلمنامه را گذاشتم «یكی از همین روزها». خب تا اینجا فقط مسأله، شباهت اسمهاست. جالب امّا اینجاست كه داستان آن فیلمنامه هم درباره ی زوجی بود كه پسرشان دچار یك بیماری عجیب شده و در بیمارستان بستری است و آنها تازه به فكر دعا كردن افتاده اند و الی آخر. اینها را نوشتم شاید چون به نظرم جالب می رسید و نام داستان و فضایش مرا به یاد آن انداخت. شاید هم بخاطر اینكه این اسم را دوست دارم و فكر می كنم كه اسم مناسبی است برای چنین داستانی.
 

 

 

نظرات

سلام. اول از همه بسیار ممنون از اینكه داستان من رو مورد نقد قرار دادید. در واقع این داستان پس از ارسال به سایت لوح بارها و بارها مورد بررسی قرار گرفت و چندین بار اصلاح شد. بخصوص اینكه من این داستان رو برای استادم جناب آقای فتاحی در حوزه ادب و هنر نیز خواندم و ایشان نیز نقد و نظرات خودشان را ارائه نمودند. اما از اینكه داستان من را اینگونه بصورت دقیق نقد كردید خیلی خیلی خوشحالم. شاید جز كارهای اولم هست و تمام نقدها بر نوشته ام مورد قبول قرار گیرد اما جرات نوشتن رو داشتم و خیلی خوشحالم كه طرحم رو نوشتم و به نقد گذاشتم. درست فرمودید این نوشته نیاز به بازنویسی زیادی دارد كه البته این كار را در چندین مرحله انجام دادم. در آخر هم از نقد دلسوزانه تان مجددا تشكر می كنم

26 اسفند 1387 ساعت 15:32 | مریم ریاحی |  donatella59@gmail.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: