از تاکسی پیاده شدم و سریع خودم رو به در نگهبانی رسوندم .حیاط بیمارستان کودکان از برف سفید شده بود و جای پای عابرین بر روی آن خودنمایی می کرد. همراهان بیماران هر از چند گاهی بیمارستان را به قصد خرید دارو ترک می کردند و چند دقیقه بعد هراسان به بیمارستان بازمیگشتند.
نگهبان برای اینکه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را. با پشت دست به شیشه در کوبیدم تا در را باز کند. او هم از اینکه از کنار بخاری بلند بشه و بخواهد در را باز کند حسابی کلافه شده بود ولی به هر حال با حالتی دمغ کنار در آمد و گفت: "الان که ساعت ملاقات نیست اومدی . برو ساعت سه بیا."
"آقا من ریاحی هستم خاله امیر مویدی. همراهشم . اومدم جای خواهرم وایسم."
"زنگ بزن بگو اول بیاد پایین کارت همراه رو به تو بده بعد تو برو بالا. "
" بابا من که دروغ نمیگم. زنگ می زنم اما نمی شه امیر رو تنها گذاشت قول می دم که خواهرم زود بیاد پایین ."
نگهبان کلاهش را تکان داد و سرش را خواروند و تا خواست جواب بده سریع گفتم:"وای آقا دستتون درد نکنه. جبران می کنم." قبل از اینکه بخواد اعتراضی بکنه به سمت حیاط دویدم و وارد ساختمان شدم. طبق معمول آسانسور خراب بود و مجبور شدم از پله ها برم. وقتی به بخش عفونی رسیدم از پشت در شیشه ایی سیما رو با روسری پشمی مشکی و لباس سبز همراه ها دیدم که راهروی بخش را قدم می زد و دونه های تسبیحش را رد می کرد و ذکر می گفت و وقتی به اتاق امیر می رسید سرش را به سمت اتاق خم می کرد تا از خواب بودن امیر مطمئن شه. سرش را بالا می برد دعا می کرد و باز راه می رفت. قلبم تیر کشید. حال سیما من رو خیلی داغون می کرد. خودم هم دست کمی از اون نداشتم دیشب اونقدر گریه کرده بودم که زیر چشمام پف کرده بود و صورتم ورم کرده بود. اصلا نفهمیدم خودم رو چجوری به بیمارستان رسوندم سه هفته از بستری کردن امیر در بیمارستان کودکان می گذشت و کار هر روز من این بود که به امیر سر بزنم و پیشش باشم و کار سیما هم شبانه روز کنار تخت امیر نشستن و دعا کردن بود. در رو بازکردم و به سمت سیما دویدم. ازجلوی روسریش موهاش بیرون بود و وقتی دیدم توی این مدت سه هفته موهای مثل شبقش رنگ برف سفید شده حالم بدتر شد. تا من رو دید پرید بغلم و با گریه گفت: " مریم امروز دوباره می خوان آزمایش مغزاستخوان بگیرن. میگن این یکی معلوم می کنه که دردش چیه. مریم دیدی چه بلایی سرم اومد. دعا کن. ترو جون مامان دعا کن."
یهو خالی شدم. اگه امیر چیزیش بشه چیکار کنیم. سیما میمیره. امیر رو از خودش بیشتر دوست داره.
همینجور که بغلش کرده بودم آروم نوازشش می کردم و بهش دلداری میدادم. اشک امونم نداد نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. هر دو با هم گریه می کردیم. چند دقیقه ایی به همین طریق گذشت تا اینکه یاد امیر افتادم. گفتم:" سیما قربونت برم. توروخدا یه دقه بشین. یکم استراحت کن داری از دست می ری. بزار برم لباس بگیرم برم پیش امیر. تو همین جا بمون."
به زور رو صندلی نشوندمش و به سمت اتاق پرستارها رفتم و به یکی از اونها که از همه مهربون تر بود و اجازه می داد هم من هم سیما پیش امیر بمونیم گفتم: خانم امیری سلام. میشه یه لباس و دستکش و ماسک بدید می خوام برم پیش امیر."
"ای بابا خواهرت رو نمی خوایین ببرید خونه. این داره از دست می ره ها. اصلا استراحت نمی کنه. شب تا صبح بالا سر امیر وایساده مراقبشه صبح تا شب هم که داره راه می ره. دیشب بهش آرام بخش زدم تا یه کم بخوابه.بیا این لباس ها رو بگیر اما قبلش دست و صورتشش رو باید بشوری و هرچیزی که می خوایی بری تو اتاق باید ضدعفونی کنی."
"بله چشم. خودم دیگه وارد شدم. "
وقتی نزدیک اتاق امیر شدم تابلویی که روی شیشه اتاق امیر زده شده بود دلم رو آتیش زد"ایزوله معکوس"
تا در رو باز کردم امیر از خوشحالی فریاد زد و ازم خواست چند لحظه صبر کنم تا ماسکش رو بزنه. اشک تو چشمام جمع شده بود.
"بیام؟"
"آره بیا. برام چی آوردی؟"
"لپ لپ"
"بده ببینم."
دور تختش پر از اسباب بازی های شانسی لپ لپ بود که هر روز همه براش می آوردن. تا گرفت با شیشه الکل و پنبه ایی که کنار تخت بود جعبه رو تمییز کرد و قطعه های اسباب بازی رو از تخم مرغ درآورد و رو تخت ریخت. صندلی رو جلو کشیدم و نشستم و با هم شروع کردیم به درست کردن اسباب بازی. متوجه سایه ایی پشت شیشه در شدم برگشتم دیدم سیما وایساده و سرش رو تکون می ده و گریه می کنه. با علامت سر بهش گفتم که دورشه و نگذاره که امیر گریه هاشو ببینه.
امیر از اینکه کسی جلوش گریه کنه خیلی حساس شده بود و کارش تو این مدت این شده بود که به چشمای همه خیره شه ببینه کسی گریه می کنه یا نه و وای به حال اون کسی که گریه میکرد. سرش رو بالا گرفت و به چشمای من خیره شد. دلم ضعف می رفت اما حیف که نمی تونستم بهش دست بزنم چون اونقدر پلاکت خونش پایین اومده بود که اگه بدنش به جایی می خورد کبود می شد و امکان خونریزی داخلی تو اون قسمت بدنش زیاد بود.
" مامان چرا گریه می کنه؟"
"نه گریه نمی کنه. بازیتو بکن."
"مریم امروز بازم باید آزمایش مغز استخوان بدم؟"
"آره قربونت برم. قول می دم این دفعه درد نداشته باشه."
" مگه تا حالا آزمایش دادی ببینی چه دردی داره؟ اصلا این کارا واسه چیه من که خوب می شم."
" آره که خوب می شی عزیزم. فقط واسه اینکه مطمئن بشن."
چند دقیقه ایی نگذشته بود که صدای سیما رو از تو راهرو شنیدم . دلم هری ریخت پایین. صدای تلوزیون رو بلند کردم و از اتاق بیرون رفتم. دیدم یه خانمی از موسسه حمایت از کودکان سرطانی با یه دسته کاغذ جلوی سیما وایساده و سیما فقط داره گریه می کنه و فریاد می زنه. خانم امیری و یه پرستار دیگه دست سیما رو گرفتند و می خواستند از اون خانم دورش کنن. و خانمه هم هاج و واج وایساده بود و اصلا نمی دونست چی شده. به سمتش رفتم و گفتم:" چی شده خانم خواهرم چش شده؟ مگه چی گفتین که داره اینجوری می کنه؟ "
" هیجی خانم. من فرم ثبت نام واسه موسسه رو آوردم که در صورتی که مایل هستند عضو موسسه شن ..."
بقیه حرفش رو نشنیدم. یه لحظه فکر کردم چیزی که ازش می ترسیدم بسرمون اومده.
"خانم شما بدون اینکه اطلاع داشته باشید که کدوم بچه چه ناراحتی داره اومدید دارید به خواهر من این حرفا رو می زنید فک نمی کنید شاید این بدبخت الان چه حالی داره. خانم بچه ما سرطان نداره. فهمیدی؟ سرطان نداره!!"
خانم امیری پرید وسط و گفت :"این خانم مریض رو اشتباه گرفتند. شما ببخشید."
چه بساطی شده بود همون موقع تیم مخصوص آزمایش اومدند تو بخش و از پرستارا خواستند که امیر رو واسه آزمایش آماده کنند. نی نی چشمای سیما از شدت نگرانی می لرزید. سریع رفتم تو اتاق امیر و تند تند دمپایی و کلاه و کاپشنش رو آماده کردم. همه این کارا فقط برای این بود که امیر از اتاق بیرون بیاد و بره اتاق آزمایش. چشمای سیاهش پر اشک شده بود صداش می لرزید و می گفت: " خاله من نمی رم. درد داره هنوز جای اون دوباری که ازم آزمایش گرفتند درد می کنه. "
"نه این دفه خود اقای دکتر می خواد ازت آزمایش بگیره. قول داده که درد نداشته باشه. تو دیگه مرد شدی ترس نداره. خیلی قوی تر از اونی که بخوای واسه اینچیزا بترسی." تو دلم غوغایی به پا بود. خودم این درد رو نکشیده بودم اما ضجه هایی که بچه ها واسه گرفتن آزمایش از ته دلشون سر می دادند دلم رو داغ می کرد.
وقتی همه جاشو پوشوندم که یه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز کردم و امیر رو از کنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم. سیما که بعد از ماجرای اون خانم بهم ریخته بود با دیدن امیر فهمید که وقت آزمایش گرفتنه. فقط با نگاه بهش فهموندم تروخدا جلوی امیر بی تابی نکن. به محض اینکه امیر وارد اتاق شد با دیدن دکتر و چند تا دانشجویی که در حال آماده کردن لوازم بودند شروع کرد به گریه کردن و بین گریه هاش هم می گفت:"اگه اینا دوباره بخوان از من آزمایش بگیرم نمیخوام." فریاد می زد که قرار بود خود دکتر ازم آزمایش بگیره. آقای دکتر هم که کلی تجربه سر و کله زدن با بچه ها رو داشت با یه لحن جدی گفت: " اگه قرار بود اینا بزنن پس من اینجا چیکارم؟ اینا هم دکترن اما باید یاد بگیرن اینجا پیش من می خوان یاد بگیرن. بده؟"
امیرم گفت " به شرط اینکه باز ازم نپرسن که چی شدم " انترن ها به حرف امیر خندیدن و قول دادند که هیچی نپرسن.
با رفتن امیر وشروع شدن صدای یواشتر یواشتر امیر سیما مثل مرغ پر کنده پشت در می پرید و فقط دو دسته روسریش رو بهم گره می زد و صلوات می فرستاد. 15 دقیقه جانفرسا تموم شد و امیر رو نیمه بیهوش از اتاق بیرون آوردند و به سمت اتاق بردند و دکتر گفت عصر جواب آزمایش داده می شه.
امیر به خواب عمیقی رفته بود و گوشه چشمش هنوز چند قطره اشک مونده بود. تا قبل از اون هیچ وقت نمی تونستم قدرت مهر مادری رو تا این حد درک کنم. اونجا فضاش جوری بود که همه برای هم دعا می کردند و از خدا شفای بچه ها رو می خواستند. وقتی امیر خواب بود به سیما التماس کردم حتی شده یه نیم ساعت از محیط اونجا دور بشه. با هزار تا قربون صدقه و التماس بالاخره قبول کرد دل بکنه و بره. به یک ساعت نکشید که برگشت با یه عالمه آب میوه و لپ لپ و مجله و ماشین.
امیر بیدار شده بود و من شده بود عروسک و واسش تاتر بازی میکردم. اون موقع اگه به من میگفت که سر تو بزن به شیشه می زدم فقط امیر خوشحال بشه. نور امیدی که تو چشمای امیر موج می زد تنها دلگرمی ما بود. نزدیک ظهر بود که با دیدن مامان یکه خوردم. از سرما صورت مثل مهتاب سفیدش مثل لبو شده بود. چادر مشکی اش رو دور خودش محکم پیچیده بود که سرما به بدنش کمتر هجوم بیارن. از اتاق رفتم بیرون و پریدم بغلش و گفتم: "اینجا چیکار می کنی؟ " بخاطر خراب بودن آسانسور مجبور بوده از پله ها بالا بیاد و پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس گفت: " دیدم سر ظهره ناهار ندارید براتون یه چیزی آوردم بخورید. امیر هم هوس قرمه سبزی کرده بود واسش یه کم قورمه سبزی درست کردم ." بعد رو به سیما کرد و گفت:"4 بار ضدعفونیش کردم سرخش هم نکردم." سیما سرش رو شونه های مامان گذاشت و مثل بچه های معصوم شروع کرد به گریه و با التماس با مامان حرف می زد و می گفت:" یعنی امیرم خوب میشه؟ یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟ مامان یعنی اگه امیر چیزیش بشه من چیکار کنم؟"
دل مامان از درد این بلا داغون بود ولی با صبر و آرامش سیما رو نوازش می کرد و بهش امید می داد.
روز خیلی شلوغی بود علی اقا هر یک ربع یکبار از محل کارش زنگ می زد و حال امیر رو می پرسید ساعت دو بعد از ظهر شده بود. لحظه ها بکندی میگذشت . از بس از پرستارها پرسیده بودیم که کی جواب رو میدن کلافه شده بودند و می گفتند اگه دوباره سوال کنید به حراست میگیم بیان یکیتون رو بیرون کنند.
کنار امیر نشسته بودم و دیدم داره یه چیزی رو می شماره گفتم" چی داری میشمری؟" گفت: "بیا تو هم کمک کن یه بازیه. می خوام ببینم تا حالا چند تا سوزن به دستام زدند." بغض داشت خفه ام می کرد با دیدن دستهای کبودش دلم می خواست غرق بوسه شون کنم اما نمی شد. تو دلم ضجه می زدم و رو لبهام خنده بود باهم دونه دونه می شماردیم. یک ،دو،...ده، یازده،بیست، بیست و یک، سی و چهار،...چهل
نگاهش کردم و از دور براش بوسه فرستادم گفتم:" الهی من این همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم." یه نگاه بهم کرد و گفت:"نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حکمتی داره واسه اینه که ما خدا رو بیخیال نشیم. من خوب میشم ."
سرم رو روی تخت بصورت سجده گذاشتم و از ته دل خواستم امیر خوب بشه.
از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به کندی می گذشت. سیما همینجور تو راهرو راه می رفت و دعا می خوند می رفت نمازخونه نمازمی خوند و بر میگشت میومد پیش امیر یه سر میزد و باز تو راهرو تند تند راه می رفت. از بس گریه کرده بود اشکش خشک شده بود. حدود ساعت چهار سروکله علی اقا پیدا شد با اومدن علی آقا خیالم راحتتر شد. با هم رفتند مطب دکتر تا زودتر جواب رو از دهن دکتر بشنوند. شاید طولانی ترین روز عمرم بود.
ساعت 6:20 دقیقه بود و از سیما و علی اقا خبری نبود. امیر داشت برنامه عمو پورنگ رو می دید و منم که داشتم خفه می شدم گوشی موبایل رو برداشتم و به سمت حیاط بیمارستان رفتم. غروب بیمارستان از قبرستون دلگیر تر بود. از کنار تخت بچه ها که رد می شدم و مادرهاشون رو می دیدم که مثل پروانه دارن دور تخت می چرخن مغزم داغ می کرد دلم می خواست فریاد بزنم و بگم:" خدا. تویی که اون بالایی اینجا رو می بینی؟ اینا همه تنها امیدشون به توست." داد بزنم بگم:" آخه اینجوریاست؟ یکی واسه خودش راست راست راه بره مفت بخوره دزدی کنه و اونوقت این بچه ها که بزرگترینشون امیره که 10 سالشه بین مرگ و زندگی دست و پا بزنن."
گریه می کردم و از خدا عاجزانه درخواست معجزه می کردم. نه سیما و نه علی اقا تلفن رو جواب نمیدادند. بیشتر نگران شدم. تو حیاط راه نمی رفتم از شدت دلشوره می دویدم.
ساعت نزدیک هفت بود که سیما زنگ زد. چشمام رو بستم دلم می لرزید که الان چی می خواد بگه. وقتی گریه هاش رو شنیدم گفتم :"یا علی. چی شده." گفت: "نه نه چیزی نشده فقط اینو بگم که امیرم سرطان نداره. امیر زنده می مونه."
نفهمیدم چی شد که قطع کردم. دویدم به سمت بخش و یادم رفته بود که باید ماسکم رو عوض کنم. تا خواستم در اتاق رو باز کنم دیدم امیر با یه نگاهی داره بهم می گه ماسکت کو. برگشتم و ماسک زدم.
به سمت اتاق رفتم وقتی در رو باز کردم امیر گفت:" زنده می مونم؟"
از خوشحالی جیغ می زدم ناخوداگاه واسش رقصیدم دست می زدم و گریه می کردم. اونم دست می زد و هی میگفت:" خاله جون خل شدی؟ چرا می رقصی؟ " منم میخوندم :" امیر ما خوب می شه امیر ما خوب می شه."
چند نظر
«چه نوشتن»، «چگونه نوشتن»؟
سید محمد رضا خردمندان
نویسنده برش مناسبی را برای داستان انتخاب کرده است. یعنی از جایی که قرار است آخرین آزمایش مغز و استخوان از امیر گرفته شود تا معلوم شود امیر سرطان دارد یا خیر. کشمکش اصلی داستان و محرک خواننده برای ادامه دادن آن، جواب همین آزمایش است. در واقع اینجا بحث شفای مریض و این جور موارد که زیاد در داستانها دیده ایم مطرح نیست. داستان حول مفاهیمی چون رنج و انتظار می گذرد. انتظاری که حقیقتن کشنده است و پای مرگ و زندگی در میان است.
نویسنده نسبت به موضوع داستان شناخت کافی دارد. انگار خودش در همه ی این صحنه ها حضور داشته و این لحظه ها را به خوبی می شناسد. با این وجود داستان با ضعف های آشکاری روبروست.
اگر چه هیچ قانونی نوشته نشده که نمی¬شود داستان را محاوره¬ای نوشت اما حقیقتن چه جذابیتی در این نوع نوشتن وجود دارد که برخی بر آن اصرار دارند؟ در بعضی داستانها ممکن است برای این نوع حرف زدن دلیل محکمی وجود داشته باشد- گویش خاص راوی اینطور بطلبد یا...- اما در چنین داستانی جز اینکه به روایت لطمه بزند و خواننده را عاصی کند کارکرد دیگری ندارد. به خصوص غلط¬های شدید املایی که بسیار آزار دهنده است و خواننده را به شک می اندازد نویسنده اصلن داستان را بازخوانی کرده است یا خیر؟ اول نمونه هایی از زبان محاوره ای راوی که نچسب است می آورم. در پاراگراف دوم می آید:
«نگهبان برای اینکه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را.»
چرا یکجا گفته می شود «رو» و پنج کلمه بعدتر گفته می شود «را»؟! آیا این یکدستی روایت را به هم نمی زند؟ به نظر می رسد تکلیف راوی با زبان مشخص نیست. یا جای دیگری می آید:
«او هم از اینکه از کنار بخاری بلند بشه و بخواهد در را باز کند...»
اگر راوی از فعل شکسته¬ی «بلند بشه» استفاده می کند پس چرا به جای «بخواهد» نمی گوید:«بخواد؟!»
البته از این موارد در داستان بسیار است اما حرف بنده این است که محاوره نویسی نوعی شلختگی بی حاصل است که جز در موارد خاص هیچ سودی به حال داستان ندارد. و چند مورد دیگر:
دونه های تسبیحش را رد می کرد!
سیما وایساده و سرش رو تکون می ده!
تا از خواب بودن امیر مطمئن شه!
آروم نوازشش کردم و بهش دلداری دادم!
غلط های املایی در داستان به وفور دیده می¬شود:
نگهبان کلاهش را تکان داد و سرش را خواروند = خاروند.
شیشه ایی= شیشه ای
چند دقیقه ایی = چند دقیقه ای
سایه ایی= سایه ای
چجوری= چه جوری.
صورتشش= صورتش.
تمییز= تمیز.
و...
از نظر دستوری و نکات ویرایشی داستان با بی دقتی های فراوان روبروست:
- وقتی همه جاشو پوشوندم که یه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز کردم و امیر رو از کنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم.
- اگه اینا دوباره بخوان از من آزمایش بگیرم نمی خوام.
- امیر بیدار شده بود و من شده بود عروسک و واسش تاتر بازی می کردم...
- «با پشت دست به شیشه در کوبیدم تا در را باز کند.» آیا بهتر نبود قسمت دوم جمله حذف می شد؟ به نظرم همان به شیشه کوبیدن راوی، معنای قسمت دوم را با خود دارد.
- متوجه سایه ای پشت شیشه در شدم. برگشتم دیدم ...(نقطه فراموش شده است)
- روز خیلی شلوغی بود. علی آقا هر یک ربع یک بار... (نقطه فراموش شده است)
- با اومدن علی آقا خیالم راحتتر شد.
و...
پرداخت شخصیت امیر ناقص است و می توانست بهتر از این¬ها باشد. تا آنجا که می دانم اسباب بازی های لپ لپ برای سنین پایین تر از امیر است. بازی های خیلی ساده مثل کوک کردن یک سنجاب که می پرد و خیال بر نمی انگیزد. اما امیر ده ساله است و اسباب بازی های مربوط به این سن کمی پیشرفته تر است. معمولن برای بچه ی ده ساله لپ لپ نمی برند. گیرم که یکی دونفر هم این کار را بکنند. اما بهتر بود در فضا سازی داستان به جای اینکه گفته شود:«دور تختش پر از اسباب بازی های لپ لپ بود که هر روز همه براش می آوردن.» این موضوع لحاظ می شد.
در یکی از صحنه های داستان امیر حرفی می زند که به سنش نمی خورد و تو ذوق می زند:
... یه نگاه بهم کرد و گفت:«نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حکمتی داره واسه اینه که ما خدا رو بی خیال نشیم. من خوب می شم» این حرف حقیقتن حرفی بزرگ تر از سن کسی است که لپ لپ بازی می کند! ضمن اینکه هیچ مقدمه چینی هم دراین رابطه نشده است.
دیالوگ¬ها در بسیاری موارد یا اضافه اند یا بد نوشته شده اند:
«خانم امیری سلام. می شه یه لباس و دستکش و ماسک بدید می خوام برم پیش امیر.»
چه نیازی به آوردن اسم خانم امیری هست؟ اسمها در داستان مهم هستند و همینطور نمی شود اسم کسی را آورد و به سادگی گذشت. خانم امیری فقط یک پرستار مهربان است که به راوی و خواهرش اجازه می دهد پیش امیر بمانند. همین. بهتر بود در حد همان پرستار باقی می ماند و نامی ازاو برده نمی شد.
«مگه تا حالا آزمایش دادی ببینی چه دردی داره؟ اصلا این کارا واسه چیه من که خوب می شم.»
آیا نویسنده به عمد بین «چیه» و «من» علامت سوال نگذاشته است؟ یا این هم یک نوع اهمال کاری دیگر است در رعایت نکات دستوری؟!
در جایی گفته می شود:« امیر از اینکه کسی جلوش گریه کنه خیلی حساس شده بود و کارش تو این مدت این شده بود که به چشمای همه خیره شه ببینه کسی گریه می کنه یا نه و وای به حال کسی که گریه می کرد.»
این جمله فقط کنجکاوی بی حاصل برای خواننده ایجاد می کند. چرا که هیچ توضیحی در ادامه ندارد. برای مثال می شود اینطور جمله را کامل کرد: «و وای به حال کسی که گریه می کرد. خودش را می کشاند لب تخت و می گفت:«خودم را می اندازم پایین!»
جایی گفته می شود:«یعنی امیرم خوب می شه؟ یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟»
تکه کلام «مش رمضون» بی مقدمه وارد داستان شده است و باز هیچ پرداختی روی آن صورت نگرفته است. خواننده زمانی با این حرف همذات پنداری می کند که پیش زمینه ای داشته باشد. مثلن بداند اسم مش رمضون را سیما روی او گذاشته است. نویسنده ها معمولن این جور وقتها از این حربه ها استفاده می کنند تا پلی به گذشته بزنند و تصویری ملموس از شخصیت داستان بسازند. اما اینجا مش رمضون تکه کلامی است بیگانه در داستان و جایگاهی برای آن نیست.
حضور به یکباره ی مادر راوی و بعد پدر امیر هم به داستان لطمه زده است. این دو نفر گزارش وار وارد داستان می شوند و مثل بسیاری موارد دیگر در سطح باقی می مانند. حضور پدر امیرموقع گرفتن جواب آزمایش چه سودی به حال داستان دارد؟ اگر خود راوی که در تمام صحنه ها حضور دارد هنگام گرفتن جواب هم حضور داشت چه می شد؟ باید توجه داشت، آمد و رفت آدمها به داستان به پرداخت درست داستانی نیاز دارد. فرق داستان با یک گزارش همین جاست. در داستان ما به آدمها نزدیک می شویم. برای هر چیزی جایگاهی قائلیم و برای تک تک عناصر شکل دهنده ی داستان دلیلی داریم.
بار دیگر تاکید می کنم نویسنده ی داستان «یکی از همین روزها» نشان داده است نسبت به آن¬چه می نویسد شناخت دارد. در انتخاب «چه نوشتن» هوشیار است و مستعد انتخاب یک برش کوتاه داستانی. و به همان اندازه در «چگونه نوشتن» دچار ضعف و بی تجربگی. با این حساب انتظار زیادی نیست در آینده با داستان های بهتری از وی مواجه شویم.
درباره ی داستان «یکی از همین روزها»
حسین احمدیان
هر چه کردم نشد؛ پس حرف آخر را همین اول می زنم: دوست عزیز! می دانم که خیلی کلیشه ای و تکراری است، ولی تا می توانید بخوانید و بخوانید و بخوانید و بعد، بنویسید و بنویسید و بنویسید و گذشته از اینها بازنویسی کنید و بازنویسی کنید و بازنویسی کنید و بعد از آن- در صورت امکان با صدای بلند- آنچه نوشته اید را بخوانید- کارهایی که من اغلب انجام نمی دهم!
خب، حالا با خیالی آسوده تر می توانیم برویم سراغ چیزهای دیگر، سراغ جزئیات. در ابتدا باید تأکید کنم که نثر و زبان داستان به مانند آثار اغلب نویسندگان تازه دارای ایرادات فراوانی است و به شدت نیاز به بازنگری و دوباره نویسی دارد. اشتباهات املایی و نگارشی زیادی در متن به چشم می خورد و همچنین لحن اثر و کلمات مورد استفاده یکدست نیست- گاهی شکسته و محاوره ای نوشته شده و گاهی کتابی. سعی چندانی در درست نوشتن کلمات و جملات و انتخاب واژه هایی شکیل و متناسب دیده نمی شود. نازیبایی ها واشتباهاتی هم در بکار بردن برخی کلمات وجود دارد که مسلّماً بخاطر سهل انگاری است، مانند اینها:
- فک( فکر) نمی کنید شاید این بدبخت الان چه حالی داره.
- امیر رو از کنار دیوار راهرو به سمت اتاق رفتم(بردم).
- الهی(به) من این همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم.
- پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس(زنان) گفت...
- امیر از(به) اینکه کسی جلوش گریه کنه خیلی حساس شده.
در استفاده از علایم نوشتاری نیز دقت کافی دیده نمی شود- گاهی فراموش شده، گاهی اشتباه بکار رفته و گاهی در استفاده از آن زیاده روی شده است. همچنین بهتر است وقتی فعل «گفتم» یا «گفت» و امثال آن و بعد دو نقطه و گیومه بکار نمی رود، بجای قرار دادن گفتگوها در بین علامت " ، از خط تیره در ابتدای هر گفته استفاده شود.
علاوه بر اینها، گاهی چیزهایی در متن دیده می شود که سؤال برانگیز است، از جمله می توان به این موارد اشاره کرد:
- همراهان بیماران هر از چند گاهی بیمارستان را به قصد خرید دارو ترک می کردند و چند دقیقه بعدهراسان به بیمارستان بازمیگشتند.
این توصیفی است در ابتدای داستان و لابد از زبان راوی اول شخص آن. باید پرسید که راوی با آن عجله و نگرانی شدیدی که داشته، چگونه است که این طور بی خیال دقایقی به نظاره ی رفت و برگشت همراهان بیماران که از قضا مورد عتاب و مزاحمت نگهبان بیمارستان قرار نمی گیرند، نشسته است و در ضمن از کجا می دانسته که همراهان به قصد خرید دارو بیمارستان را ترک می کنند؟ به گمانم در اینجا- و موارد دیگری در طول داستان- نویسنده ناخواسته از راوی دیگری(دانای کل) در روایت ماجرا استفاده نموده که بجز سهوی بودن، دلیلی هم برای این تغییر راوی دیده نمی شود.
- یعنی مش رمضون من حالش خوب می شه؟
«مش رمضون» کیست؟ آیا لفظی محبت آمیز و خودمانی برای صدا زدن امیر توسط مادرش است؟ مشخص نیست و البته نمی توان کارکردی هم برای آن متصّور شد.
- گفت: نه قرار بوده من اینجوری بشم. اینا همش یه حکمتی داره واسه اینه که ما خدا رو بیخیال نشیم. من خوب میشم.
گوینده ی این جملات پسربچه ای ده ساله است که لحن و گفته هایش یکدست نیست و در بعضی جاها هم مثل این، بی تناسب با سن و سالش. ضمن آنکه اگر نویسنده خواسته پیامی را از زبان امیر کوچک به خواننده اش منتقل کند، راهش این نیست که آنرا مستقیم و گل درشت در دهان شخصیتهایش قرار دهد؛ باور کنید!
- از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به کندی می گذشت.
متوجه نمی شوم. یعنی قبل از ساعت 2 و بعد از ساعت 6 زمان به سرعت می گذشته؟! چطور اینقدر دقیق؟ تازه، مگر راوی بیست دقیقه بعد از 6 نبود که با خواهرش تماس گرفت، پس آن بیست دقیقه ی آخر چه می شود؟ بعد اینکه راوی جمله ی بالا را می گوید و باز می آید و وقایعی را که از ساعت 2 تا 6 بر او گذشته را توضیح می دهد. اصلاً چه نیازی است به گفتن زمان دقیق؟
ایراداتی منطقی دیگری نیز در داستان مشاهده می شود. به عنوان نمونه، مشخص نیست که اگر سه هفته از رفت و آمد راوی به بیمارستان می گذرد، چطور است که نگهبان بیمارستان او را نمی شناسد و چرا باید برای او همه چیز را از ابتدا توضیح دهد؟ یا اینکه راوی چگونه قبل از هر صحبتی و در همان نگاه اول متوجه می شود که آن زن در راهرو از مؤسسه ی حمایت از کودکان سرطانی آمده و یا اطرافیان پزشک همه دانشجویان پزشکی هستند؟ یا در همان اتاقی که پزشک امیر را مورد آزمایش قرار می دهد، در صورتی که راوی وارد آنجا نشده- که ظاهراً نمی توانسته وارد بشود- گفتگوی پزشک و امیر را چگونه روایت می کند؟
درباره ی صحّت و سقم موارد پزشکی موجود در داستان هم لابد نویسنده تجربه یا تحقیق کرده و از آنجایی که نگارنده آنقدرها با این موارد آشنا نیست، تمام مسؤلیت را به گردن نویسنده ی داستان می اندازیم!
مثل اینکه دارم روده درازی می کنم و شاید هم دارم زیادی مته به خشخاش می گذارم. ولی گذشته از آنکه به خودی خود و شخصاً اهمیت زیادی برای موارد این چنینی قایل هستم، هدف این بود که بگویم همین جزئیات هستند که زبان و لحن یک داستان را می سازند و به ویژه در داستانهایی شبیه به این، زبان و نثر است که به داستان شخصیت و جذابیت می دهد و جور کاستی های احتمالی را می کشد. در همین داستان، با طرحی تازه روبرو نیستیم، پایان غیر منتظره و یا حتی قابل توجهی وجود ندارد و تعلیق آنچنانی که مخاطب را در اضطراب گذاشته و تشنه و نگران دانستن پایان ماجرا و سرنوشت امیر نماید، وجود ندارد. طبیعی است که راوی و شخصیت مادر نگران حال امیر باشند و در تب و تاب اینکه آیا او سرطان گرفته یا نه- که البته متأسفانه نویسنده داشتن سرطان را مترادف با مرگ دانسته در حالیکه در واقعیت چنین نیست. ولی نویسنده برای ایجاد همذات پنداری خواننده با راوی و کشیدن او برای تعقیب کردن ماجرا و همراهی با نگرانی های اطرافیان امیر چه کرده؟ پاسخ به این پرسش قدری مشکل است، زیرا جز توصیف اشک و آه پی در پی راوی و خواهرش، نشانه ی چندانی وجود ندارد- و راستی چه اصراری است که دایم اشک ریختن و دعا کردن و راه رفتن و سوز دل شخصیتها را جا به جا تکرار کنیم و اثر آن موارد بجا و مؤثر را هم از بین ببریم؟ عدم همذات پنداری مخاطب با شخصیتها باعث می شود که او در پایان ماجرا و دانستن اینکه جواب آزمایش امیر منفی است، نه خوشحال شود و نه هیجان زده و به سبب آنکه بجز تعلیق، نکته ی دیگری هم دست مخاطب را نگرفته، در عمل او را گیج و مبهوت رها کرده ایم. موضوع مهمتر درونمایه داستان است که چندان مشخص نیست. موضوع البته روشن است: کودکی که به بیماری مشکوک خونی مبتلا شده و در یکی از روزها نتیجه نهایی آن اعلام می شود که منفی است و نگرانی اعضای خانواده ی او. امّا درباره ی درونمایه ی داستان چه می توان گفت؟ داستانهایی هستند که درونمایه های آنها مبهم و چند لایه است که بیشتر امتیازی برایشان به حساب می آید تا نقطه ی ضعف. ولی در باره ی این داستان چطور؟ گمان نمی کنم که بتوان به نتیجه ی روشن و قابل قبولی رسید. آیا قرار بوده توجه مخاطب به موقعیت بغرنج کودکان سرطانی جلب شود؟ روشن نبودن اینکه مشکل کجاست و آن پایان خوش که همه چیز را حل شده نشان می دهد، این فرضیه را تا حدود زیادی رد می کند. قرار بوده نقش دعا و معنویات در حل مشکلات بشر پیام داستان باشد؟ در این صورت از کجا باید فهمید؟ چند جا راوی و به ویژه مادر کودک در حال دعا خواندن هستند، ولی آیا همین کافیست؟ ضمن آنکه لابد آنها همیشه اهل دعا بوده اند و نشانه ای که غیر از این را نشان دهد به چشم نمی خورد. و به هر حال، آیا با منفی بودن جواب آزمایش امیر همه چیز تمام شده؟همین؟ تکلیف کودکان دیگر بخش که راوی گاهی به آنها اشاره می کند- و ای کاش بیشتر از این موقعیتها استفاده می شد- چیست؟ بنا به بعضی تعاریف، «درونمایه» یعنی جهت گیری نویسنده نسبت به موضوع داستان یا ایدئولوژی او- یعنی آنچه باید باشد. به بیان دیگر، آن چیزی است که نویسنده می خواهد بگوید. تردیدی نیست که نویسنده می خواسته چیزی بگوید؛ امّا آن «چیز» چیست؟
یک حسی به من می گوید که نویسنده این ماجراها را از سر گذرانده و خود آنرا تجربه کرده است. اگر این حدس درست باشد، نه تنها چیزی از ارزشهای متن کم نمی کند، بلکه به خودی خود ارزشمند هم هست و اصلاً همیشه گفته می شود بهتر است که نویسندگان، بخصوص در ابتدای راه، از تجربه های شخصی خود استفاده کنند. ولی نکته ی مهم و البته ظریفی که وجود دارد این است که برای نوشتن این تجربیات و تبدیل آن به داستان باید که تکنیکهای داستان نویسی متناسب با موضوع و درونمایه را بکار گرفت تا تبدیل به «خاطره» نشود، تا مؤثر و قوی از آب در بیاید، تا یک داستان مستقل شود با همه ی مختصات یک داستان. با وجود شلختگی در روایت و در بکار بردن زبان، چیزی که در متن موج می زند احساس قوی و صادقانه ای است که در واقع مهمترین نقطه ی قوت آن به حساب می آید. انتخاب مکان و فضای داستان هم امتیاز دیگری است که دست را برای بسیاری از کارها باز کرده است. این نکته ها و کوشش درخور تحسین نویسنده برای آنکه ماجراها را باور پذیر کند باعث شده تا داستان از«صمیمیت» خوبی نیز در فضای خود مملو باشد. فقط ای کاش این همه احساس زیبا و قوی و این همه توصیفات و فضاهای ملموس با زبانی پخته تر و پالوده تر و یکدست تر و البته بدون احساسات رقیق و با نگاهی تازه و روشن همراه می شد و در راستای درونمایه ای مشخص، از پیش معلوم و والا. به هر حال، به نویسنده ی پُراحساس این اثر خسته نباشید می گویم و امیدوارم که اگر در راه نوشتن جدی است، فراموش نکند که ببیند و بخواند و تخیل کند و بنویسد و بازنویسی کند و مهمتر از همه اینکه کارش را و مخاطبش را جدی بگیرد.
پس از نگارش:
7-8سال پیش فیلمنامه ای نوشتم که در اصل اقتباسی بود از یکی از داستانهای «ریموند کارور». اسم فیلمنامه را گذاشتم «یکی از همین روزها». خب تا اینجا فقط مسأله، شباهت اسمهاست. جالب امّا اینجاست که داستان آن فیلمنامه هم درباره ی زوجی بود که پسرشان دچار یک بیماری عجیب شده و در بیمارستان بستری است و آنها تازه به فکر دعا کردن افتاده اند و الی آخر. اینها را نوشتم شاید چون به نظرم جالب می رسید و نام داستان و فضایش مرا به یاد آن انداخت. شاید هم بخاطر اینکه این اسم را دوست دارم و فکر می کنم که اسم مناسبی است برای چنین داستانی.