«بهار، بهار» را بشنوید با صدای تورج شعبانخانی.
ما بچه که بودیم، صبح زود
نوری که روی پرده جاری بود
آواز گنجشکان لب هِرّه
آغاز یک روز بهاری بود
با هر نسیم تازه میرقصید
در کوچهها بانوی فروردین
شال شکوفه بر سرش بود و
پیراهنی از عطر گل سنگین
دنیایمان با او پر از شادی،
با رفتنش لبریز غم میشد
بیآنکه حتی با خبر باشیم
از عمرمان یک سال کم میشد
ما مست بوی عید بودیم و
سبزیپلو با ماهی ِ دودی
ماهی ِ قرمز را نمیدیدیم
در تُنگ تَنگش رو به نابودی
ما فکر میکردیم مثل ما
هر بچهای یک کفش نو دارد
تا عید، یک گل نه هزاران گل
با توپ در دروازه بکّارد
ما بچه که بودیم، سال نو
هر بچهای پای دویدن داشت
لعنت به نامردی ِ دستی که
در خاک، جای توپ مین را کاشت
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
ابر بهار از غصه میبارد
بلبل اگر بر شاخه میخواند
یک بغض غمگین در گلو دارد
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
هر هفت سینی سفرهآرا نیست
سرما و سوز و سختی و سنگ است
جایی برای کودکیها نیست
تا سالها این داستان ما را
از نوجوانی تا جوانی برد
چندین «هزار و سیصد و اندی»
از صفحهی تقویمها خط خورد
سالی که سنگر سفرهی غم شد
صحرا پر از گلهای پرپر بود
بر سفره های هفتسین تنها
سرو و صنوبرهای بیسر بود
ما خوابهای تازه میدیدیم
ما فکرهای تازه میکردیم
ما عطر عید و عشق عشرت را
با ظرف خود اندازه میکردیم
ما بوسه را در کوچه دزدیدیم
ما عشق را یک سال نو دیدیم
ما داغ دوری در جگر ماندیم
ما درد را از درد پرسیدیم
تا سالها این قصه ما را برد
از آن جوانی تا میانسالی
چندین زمستان رفت و ما ماندیم
بر سفرهای خالیتر از خالی
برعکس سال کهنه، فقر اما
با نو شدن، پایان نمییابد
هر شب در این شهر پر از غوغا
حتماً کسی با غصه میخوابد
نه بوی اسفند و نه فروردین
در قلب ما شادی نمیپاشد
این سفرهها صد سین نمیارزد
وقتی که بی نان بچهای باشد
هی! بچههای کوچههای شهر!
تا کودکی زندهست، ما هستیم
ما بچههای کوچهی دیروز
هر روز یاد بچهها هستیم
در قلبهای هر کدام از ما
یک آشنا، یک حاجی فیروز است
وقتی که با هم مهربان باشیم
هر سال نو، هر روز نوروز است