• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

نقد و بررسی


نقدی بر رمان بیوتن

مهدی امینی
29 اسفند 1387

پیشنهاد می کنم که اگر کتاب بیوتن را نخوانده اید، ابتدا بخوانید و سپس این نقد را ملاحظه نمایید.


رمان بیوتن دومین رمان بلند رضا امیرخانی است. بنده رمان قبلی امیرخانی یعنی «منِ او» را خوانده بودم و فارغ از درون مایه و یا محتوای آن که با آن مشکل اساسی دارم، از فرم و نحوه روایت رمان و خصوصا موقعیت های جذاب آن خوشم آمد. با این پیش زمینه ذهنی و همچنین نقدی که از آقای زهیر توکلی در سایت عزیز لوح خواندم، تصمیم گرفتم رمان بیوتن را نیز بخوانم. همین ابتدای نقد می خواهم نظر کلی ام را راجع به رمان بیوتن اعلام کنم و شما خواننده محترم چنانچه تعصب خاصی نسبت به نویسنده رمان و یا حتی خود آن دارید، در خواندن ادامه این متن تجدید نظر کنید. به نظر من رمان بیوتن اصلا قابل مقایسه با اثر قبلی نویسنده نیست و بسیار ضعیف تر از آن است. نویسنده ای که حداقل بنده انتظار داشتم رمان به رمان بهتر بنویسد و فکر می کنم حداقل با این گزاره آخری خیلی از منتقدین موافق هستند، اما دلایلم برای بیان این تصمیم چیست؛ در ادامه توضیح می دهم.


1-    ایده اصلی داستان چیست؟ ارمیا (که شخصا با این اسم مشکل دارم اما بگذریم چون سلیقه ای است) که یک بسیجی دوران جنگ می باشد با دختری به اسم آرمیتا که در آمریکا زندگی می کند، آشنا می شود و به مرور زمان عاشق وی می گردد و به خاطر ازدواج با او به آمریکا می رود. داستان رمان تقابل دیدگاه های ارمیا با فرهنگ آمریکایی است. البته منظور از تقابلدر اینجا، ضدیت نیست بلکه منظور مقایسه است. زیرا رمان هر چند که بیشتر ضدیت این دیدگاه را نمایش داده است اما در برخی موارد (البته به ندرت) با زیرکی تمام تفاهم را هم به تصویر کشیده است. بگذریم چرا که این موضوع بیشتر به محتوای رمان بر می گردد که در اینجا قصد توضیح اش را ندارم.
رمان برای بسط همین ایده دو خطی نیاز به ماده (Material) دارد و فکر می کنم در این همین جا کارش لنگ می زند. مثلا داستان عشق ارمیا به آرمیتا خیلی سطحی است. ارمیا عاشق چی آرمیتا شده است؟ با توجه به شخصیتی که نویسنده از ارمیا برای ما ساخته است، قطعاً ارمیا نمی تواند شیفته ظاهر آرمیتا شده باشد و به همین علت در رمان اشاره کرده است که ارمیا عاشق پاکی آرمیتا شده است. اما این پاکی کجا به تصویر کشیده شده است؟ کجا نشان داده شده است که آرمیتا یک دختر پاک و معصوم است؟ بنابراین نویسنده با بیان این جمله خواسته است کار خود را راحت کند و از ارائه این تصویر سر باز زده است. فرضاً اگر دلیل عشق ارمیا به آرمیتا را دریافتیم، آیا این عشق به حدی بوده است که ارمیا را به آمریکا بکشاند؟ این موضوع کجای رمان اشاره شده است؟ کجا ما تصویری از عشق بی نهایت ارمیا به آرمیتا می بینیم طوری که مرزها را درنوردد و او را از شرقی ترین نقطه زمین به غربی ترین نقطه آن بکشاند؟ پس نتیجه آنکه گذشته رابطه ارمیا و آرمیتا خوب به تصویر کشیده نشده است.


2-    در حین خواندن رمان زمانی که حیرانی ارمیا را نظاره می کردم، همه اش از خود سوال می کردم که چرا این ارمیا از فرهنگ غرب هیچ نمی داند؟ مثلا زمانی که ارمیا می خواسته به آمریکا بیاید با خود چه فکری کرده است؟ آیا فکر کرده دارد می رود به مشهد!! که این گونه حیرت زده است؟ خب طبیعی است که هر فرهنگی برای خود یک سری المان هایی دارد. فرهنگ آمریکا و به طور کلی غرب، یک سری المان دارد و فرهنگ ایرانی یک سری المان دیگر که بعضاً با هم در تضاد هستند. اینطور که رمان ارمیا را به تصویر کشیده، ارمیا انتظار داشته است که وارد جایی مثل ایران شود!! بنابراین اگر بخواهیم کل داستان را خلاصه کنیم شرح شکوائیه ارمیاست که به نظرم همه اش بی مورد است و منطقی نیست.


3-    نمی دانم علت این کنتراست (Contrast) بالای بین وقایع و شخصیت ها چیست؟ بیشتر توضیح می دهم. در خصوص شخصیت ها، چرا شخصیت ها اینقدر سیاه یا سفید هستند؟ چرا خشی اینقدر دوست نداشتنی است؟ چرا ارمیا اینقدر سفید است؟ چرا یک شخصیت خاکستری وجود ندارد؟ همه آدم های رمان جز ارمیا تیپ هستند و به زحمت می توان عنوان شخصیت را به آن ها نسبت داد. حاج عبدالغنی، جیسون، میاندار، رضای لبنانی، حاج مهدی، آقای گاورمنت و... همه شخصیت ها در حد تیپ مانده اند. حتی سوزی که در رمان سعی شده است کمی شخصیت شود بیشتر به تیپ دیوانه ها و دراویش می خورد. چه دلیلی باعث می شود که سوزی یک عارف بلامنازع شود و آخر سر آن بلا سرش بیاید؟ آیا یک تکه کلامی که از زبان میاندار مست درمی آید این چنین او را درویش مسلک می کند؟ آن طور که میاندار در رمان به تصویر در آمده است، آدمی است که هروقت مست می کند هر کلام مربوط و نا مربوطی بر زبانش جاری می¬شود. بنابراین چه تا زمانی که ارمیا به آمریکا بیاید و چه قبل از آن می توانست این اتفاق بیافتد. حضور ارمیا این وسط چه کارکردی داشته که سوزی در این مقطع زمانی به این سرنوشت دچار می شود؟ در این خصوص حرف بسیار است و قصد من نیز یک نقد کلی است.
در خصوص وقایع، مثلا یک انسان چقدر می تواند بی رحم و سنگدل باشد که جنازه یک شهید، و نه حتی یک مرده را در بشکه اسید بیاندازد؟ آیا آرمیتا اینقدر سنگدل است؟ چرا آقای گاورمنت اینقدر احمق است؟ این اتفاق چرا اینقدر احمقانه است؟ چنین کاری حتی در فرهنگ غرب هم قبیح است. چطور از خواننده انتظار می رود که چنین اتفاقی را باور کند؟ فرض بگیریم چنین اتفاقی باورپذیر باشد (سَلَّمنا) آیا ارمیا عاشق چنین آرمیتای سنگدلی شده است؟ آیا اینجا خواننده حق ندارد بپرسد چرا ارمیا اینقدر چشم و گوش بسته عاشق شده است؟ آن هم عاشقی که به دنبال معشوقه اش تا ملۀ الملل (به قول جیسن) می رود!!
چرا ارمیا وقتی این همه اختلاف سلیقه و فرهنگ را بین خود و آرمیتا می بیند تن به ازدواج با او می دهد؟ در اینجا نویسنده از لفظ «مانند خوابگردها» استفاده می کند. آیا این لفظ می تواند دلیلی باشد برای این عمل غیر منطقی؟ نویسنده برای اینکه این مشکل را به خیال خود حل کند از این لفظ استفاده کرده است.


4-    اما در مورد توضیحات آقای زهیر توکلی. اینکه رمان در مرحله ایده و نگارش از یک داستان دیگر الهام گرفته است اتفاق میمون و مبارکی است. اما یک نکته؛ برای مخاطبی مثل من که کل اطلاعاتش از داستان ارمیای نبی همان تکه هایی است که لابه لای رمان آورده شده است سوالاتی از جنس سوالات بالا پدید می آید. بنابراین این نقطه قوت رمان تبدیل به نقطه ضعف آن شده است و نویسنده را از ارائه توضیحات و چینش اتفاقات منطقی در کنار یکدیگر باز داشته است.
در کل با توجه به آنچه که در بالا ذکر شد، کتاب بیوتن یک شرح حال است نه رمان. بنده فکر می کنم نویسنده زمانی در آمریکا به سر برده است (البته این موضوع را نمی دانم و تنها حدس می زنم) و خود در آنجا با تناقضاتی که در رمان بدان اشاره شده است برخورد کرده است؛ چون گرایشات مذهبی و اعتقاد به فرهنگ جبهه و شرقی بودن و ... را داشته است تصمیم گرفته این تناقضات را به شکل  رمان در بیاورد. اگر این نکته صحیح باشد پس همان عنوان شرح حال برای کتاب بیوتن مناسب تر است.

نظرات

سلام رضا امیرخانی رو نمیشناختم یه روز دوستی من او وده روز بارهبر رو بهم داد تا بخونم الان اکثر کتابای امیر خانی رو دارم.ارمیا،من او،ده روز باره بر،ازبه،بیوتن نم با خواهر خوبمون خانم محمدی موافقم من او باهمه ی کتابای دیگه امیرخنی متفاوته اصلاچیزی دیگه است هرچند کتابای امیر خانی خاطرات اون دوست خدابیامرز رو یادم میاره ولی باز من او رو دست میگیرم ومیخونم وباخودم میگم: آدم امیدواری که همت بلند داره حتماتلاششو کرده پس حکما راضیه به اون چه که خدا براش خواسته ومیخواد.یاعلی مددی ((رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر))

14 اسفند 1389 ساعت 11:42 | S |  بدون email | بدون آدرس وب

نقد شما بسیار سطحی و نازل بود. نظرات آقایان هاتف و بدیهی و علیرضا و بیگی و خانم لاله را بخوانید تا اندکی به سطحی بودن نقدتان پی ببرید. در ضمن صحبتهای آقای امیرخانی در این مورد (کتاب بیوتن) هم خیلی کمکتان می کند

20 مرداد 1389 ساعت 16:25 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

دلیل اصلی سفر ارما به آمریکا آرمیتا نبود. این مورد در داستان هم گفته شده است. دلیل اصلی این سفر این است که ارمیا از ایران خسته شده است. می گوید مسئولین ایران تنها شعار می دهند و به شدت آنها را نقد می کند.

13 فروردین 1389 ساعت 08:05 | احمدرضا بدیهی |  badihi.2006@gmail.com | بدون آدرس وب

امید وارم توی حرفهایی که میزنم چیزی نباشه که به شما بربخوره و در نتیجه منجر به منتشر نشدنش بشه! نقدهایی که تا به امروز که بیشتر از یک سال از چاپ شدن بیوتن میگذره خوندم همه می تونن درست باشن ولی متأسفانه به نظرم این نقدها تقلای آدمهایی هستند که نمی خوان بپذیرن مجموعه ای از خشی،بیل،میوندار و... در وجودشون هست! فکر می کنم اگر امیرخانی به امریکا سفر کرد نه برای این بود که شخصیت خشی رو پیدا کنه یا دنبال آرمیتا بگرده بلکه اون فقط لازم داشت اسم خیابونای نیویورکو بدونه و ... تا مخاطب (ببخشید اشتباه شد منتقد!!!!) بهش گله نکنه که تو که پاتو از شابدوالعظیم بیرون نذاشتی چرا رمان خارجی نوشتی. برای معرفی خشی لازم نیست به امریکا بری خشی معرف اسلام امریکائیه که از قضا فقط تو ایران پیدا می شن!شما چطور به ارمیا می گین سفید و همزمان از این همه انفعال ارمیا ناله می کنین این انفعال و درماندگی اونو خاکستری نمی کنه؟؟؟؟تا قبل از بیوتن امیرخانی رو به خاطر قلمش تحسین می کردم ولی بعد از بیوتن به خاطر شجاعتش در انتقاد از دوستانش! همه ما بالقوه می تونیم شخصیت های قصه بشیم اگر خدای نکرده چشمامونو ببندیمو جانمازامونو آب بکشیم. امیدوارم روشن حرفمو زده باشم.یا حق

12 تیر 1388 ساعت 18:21 | لاله |  redeteh.87@gmail.com | بدون آدرس وب

با سلام به شما دوست عزیز اگر رمان ارمیا را خوانده باشید می بینید که ارمیا به نوعی سردرگمی رسیده که باعث می شود چند هفته ای خانواده اش را بی اطلاع بگذارد و به معدن برود.ارمیایی با این شخصیت باید هم چشم بسته عاشق آرمیتا بشود و به خاطرش به آن سر دنیا برود . فکر می کنم بیوتن می خواهد به نوعی افرادی را نشان دهد که بعد از جنگ نتوانستد با این تناقض ها کنار بیایند و برای حل این مشکل حاضر به تن دادن به هر کاری می شوند.

9 تیر 1388 ساعت 10:58 |  |  lili_200520@yahoo.com | بدون آدرس وب

بسم الله 1-سفر به خارج از کشور حتی به کشورهای اسیایی وزندگی در ان برای کسی که بار اول به انجا می رود خیلی یدیع ونا اشنا است وانسان هر چه در مورد انها بداند در موقع برخورد دچار سردرگمی می شود این مورد در کشورهای اروپای وامریکایی چند برابر است 2-شخصیت های تیپ در داستان وحادثه (نابودی جسد در اسید)حادثه ساده در داستان نیست بلکه اشاره به وقایعی است در کشور که اقایان گاورمنت بسیج وشهادت را در بشکه اسید نابود می کنند وجسد نمادی از ان می تواند باشد.

29 خرداد 1388 ساعت 18:24 | یحیی هاتف |  yahya2970@yahoo.com | آدرس وب

اسم کتاب آن هم در همان برحه از زمان که مورد نظر نویسنده است شاید شرح حال باشد اما ... به عنوان یه خواننده فکر میکنم حرف بیوتن چیزی فراتر از اینهاییست که شما گفتید. گر چه تفکر نویسنده با "من او" تفاوتی ندارد اما اینبار بی مهاباتر از پیش و در صحنه ای جنجالی تر سعی کرده رودررویی انسانیت و انحصارطلبی را به تصویر بکشد. علیرغم اینکه فکر میکنم چگونگی شکل گیری مقدمات این رودررویی مهم نیست اما اگر شرایط ارمیا و ایران مورد نظر نویسنده را درست بفهمیم (که البته شخصیت دلسردشده ارمیا با آن پیشینه و شرایط فعلی ایران بسیار پیچیده است) بریدگی او از تعلقات حتی به ظاهر مقدس دنیایی قابل قبول و بی تفاوتی او که حاصل شرایط سیاسی کشور است موجه میشود. در هر حال با وجودیکه واقعا تعصبی نسبت به آقای امیرخانی ندارم اما نباید در مورد نوشته هایی از این دست به راحتی اظهار نظر کرد.

19 فروردین 1388 ساعت 16:35 | بیگی |  بدون email | بدون آدرس وب

خیی تند رفته اید . رمان در بعضی صفحات مبهم و دارای تناقضاتی بود . اما کلیت رمان بد نبود

16 فروردین 1388 ساعت 12:02 | مقدمی |  sajedmoghadam@yahoo.com | بدون آدرس وب

من فقط می توانم مورد اول را منصفانه بدانم و در بقیه موارد با آقای امینی موافق نیستم مخصوصا این نقد که: "در بیوتن آدم خاکستری پیدا نمی شود" در حالی بازیگران اصلی این رمان یک شکل نیستند و به یک رنگ نمی مانند و در موقعیت های مختلف عوض می شوند و شاید همین رفتارهای متفاوت و بعضا دور از انتظار گاهی اوقات خواننده را گیج می کند. مثلا شخصیت ارمیا گاهی اوقات بقول خود داستان "شعاری" می شود و گاهی انفعال شدید همین ارمیا خواننده را دچار دوگانگی می کند. آرمیتا و میاندار و جانی و سوزی هم هرکدام در یک نقش ثابت و قابل پیش بینی ظاهر نمی شوند.(حتی شاید این یک نقص برای رمان امیرخانی باشد که مانع از ارتباط خواننده با شخصیت ها می شود) در کل به عنوان خواننده آثار امیرخانی؛ من بیوتن را یک حرکت رو به جلو قلمداد می کنم و نشانه ای از پسرفت در آن نمی بینم.

4 فروردین 1388 ساعت 23:25 | علیرضا |  بدون email | آدرس وب

بسمه تعالی درباره نقد آقای امینی ذکر چند نکته را لازم میدانم. 1.رمان ارمیا در سال 1374 پیش از "من او" چاپ شده است. "بیوتن" سومین رمان امیرخانی است(رمان بلند!!) 2- مورد اول نقد تا حدی قابل قبول است اما باید توجه داشت که ارمیا و همفکران او (حاج مهدی) تحمل فضای ایران را نداشتند و منتظر کوچکترین محرکی برای فرار از وضعیت کشور بوده اند.با این نگاه نحوه ی پردازش داستان کمی توجیه می شود . 3- در متن داستان شکایت ارمیا از فرهنگ آمریکا خیلی به چشم نمی خورد. 4- در داستان اشاره شده که سوزی از قبل قصد خودکشی داشته است و همچنین سوزی ستون نور بالای سر ارمیا میدیده است ، بنابراین سرنوشت سوزی معلول مستقیم حرف های میاندار نیست . 5- تصمیم ارمیا در مورد ازدواج با آرمیتا بسیار بسیار غیر قابل توجیه است ، اگر نویسنده لااقل عاشق شدن ارمیا را بیشتر می پروراند داستان واقعی تر به نظر می رسید داستان ناقص به نظر می رسد انگار قسمتهای عاشق شدن ارمیا تعمدا حذف شده است

3 فروردین 1388 ساعت 21:00 | ریحانه حمیدی |  hamidi_reyhaneh@yahoo.com | بدون آدرس وب

نقدهای شما بسیار بجا بود من هم موافقم پس از خواندن این کتاب همین نتایج را دریافتم علاوه براینکه به نظر من هدف اصلی این کتاب کوبیدن کشور امریکا بود!!!

2 فروردین 1388 ساعت 00:18 | ریحانی |  بدون email | بدون آدرس وب

تقریبا تا فصل پنجم رمان بد نبود. آدم می تونست تمام اتفاقا رو برای خودش توجیه کنه. ولی بقیه اش مخصوصا تیکه ی ازدواج خیلی غیر منطقی بود و به نظر میومد می خواد خواننده رو دست به سر کنه. البته من عاشق من او بودم. ولی بی وتن منو ناامید کرد. انتظار داشتم با یه شاهکار رو به رو بشم.

30 اسفند 1387 ساعت 14:37 | زینب محمدی پور |  بدون email | بدون آدرس وب

یک جا گفته شده چرا ارمیا اینقدر سفید است؟ بعد گفته می شود همه آدم های رمان جز ارمیا تیپ اند! یعنی گفته قبلی خود را نقض کرده اید.

30 اسفند 1387 ساعت 00:55 | نکته سنج! |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله این شاید ایراد ماست که اسم امیرخانی می آید رگ گردن مان ورم می کند.ولی به نظر خیلی منصفانه نبود

29 اسفند 1387 ساعت 23:45 | محمدرضا مهاجر |  shathiye@yahoo.com | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

نقد و بررسی

تا انتهای رود

نگاهی به سفر کسرا (جعفر مدرس صادقی)

تا انتهای رود

حسین جوانی


نقد و بررسی

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

نقدی بر رمان «باید بروم» (محمدهاشم اکبریانی)

درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

حضور خلوت مرگ

نگاهی به مجموعه داستان «مرگ بازی» (پدرام رضایی‌زاده) نشر چشمه

حضور خلوت مرگ

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

طنز سرکوب‌گر یک راوی

درباره‌ی رمان «مایا یا قصّه‌ی آپارتمانی در خیابان کریم‌خان»

طنز سرکوب‌گر یک راوی

مجتبی گلستانی


نقد و بررسی

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

یادداشتی بر رمان «قطار ساعت ده به لندن» (پونه ابدالی)

سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن

محمد تمیمی


نقد و بررسی

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

یادداشتی بر «پنجاه درجه بالای صفر» (علی چنگیزی)

"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"

امین علی‌اکبری


نقد و بررسی

وحشت از تنهایی

نگاهی به مجموعه‌داستان «چهارشنبه آخر» (تقی واحدی)

وحشت از تنهایی

فرحناز علیزاده


نقد و بررسی

زوال خاندان مبشرانشایی

یادداشتی بر رمان «جسدهای شیشه‌ای» نوشته‌ی مسعود کیمیایی

زوال خاندان مبشرانشایی

محمّدعلی خبیر


نقد و بررسی

از گذشته نگذشتن

یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه‌داستان "شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن" (مسعود لک)

از گذشته نگذشتن

خلیل رشنوی


نقد و بررسی

یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه داستان «رگ» (یاسمن شکرگزار)

یادداشتی در معرفی و نقد مجموعه داستان «رگ» (یاسمن شکرگزار)

فرهاد خاکیان دهکردی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...


یک چیز سرگرم‌کننده


زندگی و مرگ یک جسم مذکر


از گذشته نگذشتن


بی‌دلیل