پیشنهاد می کنم که اگر کتاب بیوتن را نخوانده اید، ابتدا بخوانید و سپس این نقد را ملاحظه نمایید.
رمان بیوتن دومین رمان بلند رضا امیرخانی است. بنده رمان قبلی امیرخانی یعنی «منِ او» را خوانده بودم و فارغ از درون مایه و یا محتوای آن که با آن مشکل اساسی دارم، از فرم و نحوه روایت رمان و خصوصا موقعیت های جذاب آن خوشم آمد. با این پیش زمینه ذهنی و همچنین نقدی که از آقای زهیر توکلی در سایت عزیز لوح خواندم، تصمیم گرفتم رمان بیوتن را نیز بخوانم. همین ابتدای نقد می خواهم نظر کلی ام را راجع به رمان بیوتن اعلام کنم و شما خواننده محترم چنانچه تعصب خاصی نسبت به نویسنده رمان و یا حتی خود آن دارید، در خواندن ادامه این متن تجدید نظر کنید. به نظر من رمان بیوتن اصلا قابل مقایسه با اثر قبلی نویسنده نیست و بسیار ضعیف تر از آن است. نویسنده ای که حداقل بنده انتظار داشتم رمان به رمان بهتر بنویسد و فکر می کنم حداقل با این گزاره آخری خیلی از منتقدین موافق هستند، اما دلایلم برای بیان این تصمیم چیست؛ در ادامه توضیح می دهم.
1- ایده اصلی داستان چیست؟ ارمیا (که شخصا با این اسم مشکل دارم اما بگذریم چون سلیقه ای است) که یک بسیجی دوران جنگ می باشد با دختری به اسم آرمیتا که در آمریکا زندگی می کند، آشنا می شود و به مرور زمان عاشق وی می گردد و به خاطر ازدواج با او به آمریکا می رود. داستان رمان تقابل دیدگاه های ارمیا با فرهنگ آمریکایی است. البته منظور از تقابلدر اینجا، ضدیت نیست بلکه منظور مقایسه است. زیرا رمان هر چند که بیشتر ضدیت این دیدگاه را نمایش داده است اما در برخی موارد (البته به ندرت) با زیرکی تمام تفاهم را هم به تصویر کشیده است. بگذریم چرا که این موضوع بیشتر به محتوای رمان بر می گردد که در اینجا قصد توضیح اش را ندارم.
رمان برای بسط همین ایده دو خطی نیاز به ماده (Material) دارد و فکر می کنم در این همین جا کارش لنگ می زند. مثلا داستان عشق ارمیا به آرمیتا خیلی سطحی است. ارمیا عاشق چی آرمیتا شده است؟ با توجه به شخصیتی که نویسنده از ارمیا برای ما ساخته است، قطعاً ارمیا نمی تواند شیفته ظاهر آرمیتا شده باشد و به همین علت در رمان اشاره کرده است که ارمیا عاشق پاکی آرمیتا شده است. اما این پاکی کجا به تصویر کشیده شده است؟ کجا نشان داده شده است که آرمیتا یک دختر پاک و معصوم است؟ بنابراین نویسنده با بیان این جمله خواسته است کار خود را راحت کند و از ارائه این تصویر سر باز زده است. فرضاً اگر دلیل عشق ارمیا به آرمیتا را دریافتیم، آیا این عشق به حدی بوده است که ارمیا را به آمریکا بکشاند؟ این موضوع کجای رمان اشاره شده است؟ کجا ما تصویری از عشق بی نهایت ارمیا به آرمیتا می بینیم طوری که مرزها را درنوردد و او را از شرقی ترین نقطه زمین به غربی ترین نقطه آن بکشاند؟ پس نتیجه آنکه گذشته رابطه ارمیا و آرمیتا خوب به تصویر کشیده نشده است.
2- در حین خواندن رمان زمانی که حیرانی ارمیا را نظاره می کردم، همه اش از خود سوال می کردم که چرا این ارمیا از فرهنگ غرب هیچ نمی داند؟ مثلا زمانی که ارمیا می خواسته به آمریکا بیاید با خود چه فکری کرده است؟ آیا فکر کرده دارد می رود به مشهد!! که این گونه حیرت زده است؟ خب طبیعی است که هر فرهنگی برای خود یک سری المان هایی دارد. فرهنگ آمریکا و به طور کلی غرب، یک سری المان دارد و فرهنگ ایرانی یک سری المان دیگر که بعضاً با هم در تضاد هستند. اینطور که رمان ارمیا را به تصویر کشیده، ارمیا انتظار داشته است که وارد جایی مثل ایران شود!! بنابراین اگر بخواهیم کل داستان را خلاصه کنیم شرح شکوائیه ارمیاست که به نظرم همه اش بی مورد است و منطقی نیست.
3- نمی دانم علت این کنتراست (Contrast) بالای بین وقایع و شخصیت ها چیست؟ بیشتر توضیح می دهم. در خصوص شخصیت ها، چرا شخصیت ها اینقدر سیاه یا سفید هستند؟ چرا خشی اینقدر دوست نداشتنی است؟ چرا ارمیا اینقدر سفید است؟ چرا یک شخصیت خاکستری وجود ندارد؟ همه آدم های رمان جز ارمیا تیپ هستند و به زحمت می توان عنوان شخصیت را به آن ها نسبت داد. حاج عبدالغنی، جیسون، میاندار، رضای لبنانی، حاج مهدی، آقای گاورمنت و... همه شخصیت ها در حد تیپ مانده اند. حتی سوزی که در رمان سعی شده است کمی شخصیت شود بیشتر به تیپ دیوانه ها و دراویش می خورد. چه دلیلی باعث می شود که سوزی یک عارف بلامنازع شود و آخر سر آن بلا سرش بیاید؟ آیا یک تکه کلامی که از زبان میاندار مست درمی آید این چنین او را درویش مسلک می کند؟ آن طور که میاندار در رمان به تصویر در آمده است، آدمی است که هروقت مست می کند هر کلام مربوط و نا مربوطی بر زبانش جاری می¬شود. بنابراین چه تا زمانی که ارمیا به آمریکا بیاید و چه قبل از آن می توانست این اتفاق بیافتد. حضور ارمیا این وسط چه کارکردی داشته که سوزی در این مقطع زمانی به این سرنوشت دچار می شود؟ در این خصوص حرف بسیار است و قصد من نیز یک نقد کلی است.
در خصوص وقایع، مثلا یک انسان چقدر می تواند بی رحم و سنگدل باشد که جنازه یک شهید، و نه حتی یک مرده را در بشکه اسید بیاندازد؟ آیا آرمیتا اینقدر سنگدل است؟ چرا آقای گاورمنت اینقدر احمق است؟ این اتفاق چرا اینقدر احمقانه است؟ چنین کاری حتی در فرهنگ غرب هم قبیح است. چطور از خواننده انتظار می رود که چنین اتفاقی را باور کند؟ فرض بگیریم چنین اتفاقی باورپذیر باشد (سَلَّمنا) آیا ارمیا عاشق چنین آرمیتای سنگدلی شده است؟ آیا اینجا خواننده حق ندارد بپرسد چرا ارمیا اینقدر چشم و گوش بسته عاشق شده است؟ آن هم عاشقی که به دنبال معشوقه اش تا ملۀ الملل (به قول جیسن) می رود!!
چرا ارمیا وقتی این همه اختلاف سلیقه و فرهنگ را بین خود و آرمیتا می بیند تن به ازدواج با او می دهد؟ در اینجا نویسنده از لفظ «مانند خوابگردها» استفاده می کند. آیا این لفظ می تواند دلیلی باشد برای این عمل غیر منطقی؟ نویسنده برای اینکه این مشکل را به خیال خود حل کند از این لفظ استفاده کرده است.
4- اما در مورد توضیحات آقای زهیر توکلی. اینکه رمان در مرحله ایده و نگارش از یک داستان دیگر الهام گرفته است اتفاق میمون و مبارکی است. اما یک نکته؛ برای مخاطبی مثل من که کل اطلاعاتش از داستان ارمیای نبی همان تکه هایی است که لابه لای رمان آورده شده است سوالاتی از جنس سوالات بالا پدید می آید. بنابراین این نقطه قوت رمان تبدیل به نقطه ضعف آن شده است و نویسنده را از ارائه توضیحات و چینش اتفاقات منطقی در کنار یکدیگر باز داشته است.
در کل با توجه به آنچه که در بالا ذکر شد، کتاب بیوتن یک شرح حال است نه رمان. بنده فکر می کنم نویسنده زمانی در آمریکا به سر برده است (البته این موضوع را نمی دانم و تنها حدس می زنم) و خود در آنجا با تناقضاتی که در رمان بدان اشاره شده است برخورد کرده است؛ چون گرایشات مذهبی و اعتقاد به فرهنگ جبهه و شرقی بودن و ... را داشته است تصمیم گرفته این تناقضات را به شکل رمان در بیاورد. اگر این نکته صحیح باشد پس همان عنوان شرح حال برای کتاب بیوتن مناسب تر است.