9 فروردین 1388 ساعت 17:03
ارژنگ حاتمی 

موضوع انشا: «تلویزیون را توصیف کنید!»

پیش مادر می روم و موضوع انشاء رو برایش توضیح می دهم، مادر می گوید: «تلویزیون وسیله ی بسیار خوبی است هر چند کمی تا قسمتی برنامه هایش تخیلی می باشد! مثلا در انتهای برنامه های آموزش آشپزی هیچ گاه نشده است که غذای آشپز بسوزد، و این در حالی است که غذاهای من در هشتاد در صد مواقع اگر هم نسوزد لااقل ته می گیرد!»

پیش مادر می روم و موضوع انشاء رو برایش توضیح می دهم، مادر می گوید: «تلویزیون وسیله ی بسیار خوبی است هر چند کمی تا قسمتی برنامه هایش تخیلی می باشد! مثلا در انتهای برنامه های آموزش آشپزی هیچ گاه نشده است که غذای آشپز بسوزد، و این در حالی است که غذاهای من در هشتاد در صد مواقع اگر هم نسوزد لااقل ته می گیرد!»

 

می خوام به پیش پدربزرگ بروم و از او در مورد تلویزیون بپرسم، هنگامی که به او نزدیک می شوم یه هو به سمتم حمله می کند و گوشم را گاز را می گیرد، من دردم می آید اما الکی می خندم تا یه وقت پدربزرگ فکر نکند که شوخی اش خیلی بی مزه بوده است، فکر کنم این شوخی هایش را تحت تاثیر برنامه هایی که از تلویزیون نگاه می کند انجام می دهد، پدربزرگ می گوید: «بهترین برنامه ی تلویزیون راز بقا است، وای که چه لذتی داره وقتی یه پلنگ خفت یک بچه آهو را می گیره و خرخره اش رو می جویه، خون فوران می زنه و آهوی مادر از اون دور بچه اش را نگاه می کنه!»

 

به پیش داداشی می روم و از او در مورد تلویزیون می پرسم، داداشی می گوید: «زندگی یعنی تلویزیون و تلویزیون یعنی فوتبال! این روزها هم خدا را شکر صبح تا شب و ایضا شب تا صبح پخش زنده ی فوتبال پخش می کنند و ما جوون ها به این طریق می تونیم اوقات فراغتمون رو به نحو بسیار مفید و سازنده ای به هدر بدهیم! البته برخی از مجریان فوتبال آنقدر سوتی می دهند که با تماشای فوتبال با یک تیر دو نشان زنیم و علاوه بر مشاهده ی فوتبال، یک شکم هم می خندیم!!»

 

پیش خواهرم می رم، خواهر این روزها یه جورایی دپرس است، از او می پرسم چرا اینقدر ناراحت هستی؟! و او برایم شرح می دهد که دلش در حال سوختن برای زلیخا است!

خواهرم به تمام در و دیوار اتاقش پوستر بازیگرهای نقش یوارسیف و زلیخا را چسبانده است، برای خواهرم توضیح می دهم که در مدرسه شنیده ام که آخر سریال زلیخا جوان می شود و خوشبخت می شود، اما خواهر که انگار تازه به یاد تنهایی های زلیخا افتاده می زند زیر گریه و می گوید: «خب اینو من هم می دونم، اما می ترسم کارگردان سریال ندونه!!»

 

بابایی به تازگی از سر کار برگشته است و کنترل تلویزیون را در دست می گیرد و شبکه ای که اخبار دارد را می گیرد، هر چه به بابایی می گویم شبکه ی دیگر عمو پورنگ دارد بابایی آن شبکه را نمی گیرد، بابایی در حالی که در حال چایی خوردن است با عمو تلفنی صحبت و جدول روزنامه را حل و اخبار را هم گوش می کند!، جالب اینجاست آخر سر هم می گوید تمام اخبار تکراری بود و همه را طی مسیر اداره تا خانه توی ماشین از طریق رادیو شنیده است!

 

مامان بزرگ وارد خانه می شود و بدون آنکه حرفی بزند یه راست می رود طرف تلویزیون و عصایش را محکم می کند داخل صفحه تلویزیون و کلا تلویزیون منهدم می شود، وقتی پدر و مادر از مامان بزرگ دلیل کارش را می پرسند، می گوید: «جدیدا تلویزیون چیزهای بی ادبی نشون میده، شما افراد زیر 18 سال توی خونه دارین!»

بابایی در حالی سرش را می خاراند گفت: «مادرجان! حتما اشتباه می کنی، تلویزیون ما فوتبال بانوان را هم نشان نمی دهد چه برسد به آن چیزهایی که شما می گویی!»

مامان بزرگ گفت که همین الان خانه ی شمسی خانوم بوده است و تلویزیون آنها چیزهایی از جمله حرکات موزورن بانوان رو نشون می داده!؛ بابایی وقتی این حرف مامان بزرگ رو شنید زد زیر خنده و گفت: «مادر من اون یه چیز دیگه است، به اون میگن ماهواره، ما از اون جور چیزا نداریم!»

اما مامان بزرگ قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: «می خوای منو گول بزنی؟! یعنی من فرق تلویزیون و ماهواره رو نمی دونم؟! تلویزیون بود؛ بعدش هم ماهواره شبیه تلویزیون نیست، شبیه موشک است، خودم چند روز پیش دیدم که یه دونه شون رو به فضا پرتاب کردن!!»

 

 

 

 

ارسال به دوستان بازدید: 4202