مقدمه:
محمد امین محمدی از هنرجویان دوره اول کارگاه داستان نویسی است که از مزار شریف افغانستان با ما در ارتباط است. محمد کمی بازیگوش است و غلط های املایی بسیاری می شود در نوشته هایش پیدا کرد. یادم می آید اواسط دوره یکبار اجبارش کردم دوتا فرهنگ لغت بخرد و بگذارد کنار دستش و مدام به آن ها رجوع کند. یعنی گفتم این کار برای او از واجبات است. جوابی که محمد به من داد هیچ گاه از یادم نمی رود. گفت:« در شهر ما یافتن پول برای خرید گندم از واجبات است نه پیدا کردن فرهنگ!»
قرار شد محمد از رنج های افغانستان بنویسد. رنج های بی پایان مردمی که انگار قرار نیست هیچ گاه روی آرامش به خود ببینند. «گریز کبوتران مزار» از اولین تجربه های اوست که تصویر دردناکی از جنگ در افغانستان را به زیبایی منعکس می کند. داستان درباره ی آوارگی مردمی است که همه چیز خود را گذاشته اند و روانه ی کوه شده اند. همچنین تک و توک کسانی که در شهرارواح مانده اند و شاهد سقوط زادگاه خویش هستند.
برای محمد امین آرزوی موفقیت داریم.
محمدرضا خردمندان
***
گریز کبوتران مزار
رحمان بالاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینکه همگی را سوار موتور ساخت و راهی کوه کرد برای گرفتن مانده گی، همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه ی خود نشست. همه ی اعضای فامیلش سوار بر موتور، او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخاستن اش را دیگر از اعضای فامیلش کسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه وار دیگر هم سوار موتور کُماز* شده بودند. بعد از حرکت این موتور به سوی کوه می شد گفت که دیگر در کوچه و گذر ما بنی بشر پر نمی زد. بسیار پیش تر از این ها به خلیفه رحمان گفته بودم که باید اولادها را روانه ی کوه ساخت. تازه امروز که رحمان پشت موتور رفته بود فهمید که موتورهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی کوه حرکت کرده اند. از پشت کلکین می دیدم که تعداد زیادی از مردم با بقچه های زیر بغل شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی کوه می روند. در این یکی دو روزه طیاره ها و چرخکی های بسیاری در آسمان پرواز می کردند. از یکی دو نفر شنیده بودم که تک و توک افراد مسلحی که با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده های ملکی* هم قد و قواره هایشان افتاده و کالای* آنها را از بدن هایشان بیرون می کشیدند. عساکر مسلح که لباس ملکی به تن کرده بودند هم خود را در بین مردم می زدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به کمربند دفاعی که خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یک هفته بود که رادیوها از محاصره ی مزار می گفتند. دامنه ی کوه از چوک* شادیان معلوم بود که چه حالی دارد. دامنه ی کوه از سر زن و مرد سیاه می زد. گویی خشک سالی و گرمی را مردم فراموش کرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر می جستند.
من و رحمان در یک گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوکان خیاطی داشت و یک عمر می شد که کالای خرد و کلان گذر ما را می دوخت. بعضی اوقات که از بازار وقت تر می آمدم می رفتم دوکانش و یک گیلاس چایش را می خوردم. گپ می زدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگر خون می شدیم. طوری که من حساب کوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او تنها مانده بودیم در گذر...همان طور که او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول کف دست هایم خوب نشده است چطور می توانم خانه ای را که با هوس حرمان ساخته ام را رها کنم. البته من پیش تر از رحمان زن و فرزند خود را روانه ی کوه کرده بودم بهمراه کوچ و بار اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یک عمر زحمت کشیدم و جمع کردیم که حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. کلکین ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز همه از گلوله های غیبی می ترسند. از درزی که برای دیدن کوچه از آن استفاده می کردم خلیفه رحمان را می دیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز کرده پیر تر نشان می داد. تک و توکی صدای مرمی می آمد. بم باردمان کور یکی دو روز گذشته آسمان کوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب کرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی که خانه های خراب مردم را چور* می کردند.
دهانم را روی درز خشت های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم« خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»
رحمان سر افتاده روی سینه ی خود را بلند کرد و به کلکین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینه ی خود.
دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلند تر گفتم « ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود که جواب داد « همگی را روان کردم کوه »
من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانه های ما دو سه خانه آنطرف تر رو به روی هم قرار داشت.
خشتی از کنار درز دیوار جدا کردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم« بیا خانه ی ما، هر دوی ما تنها هستیم » و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.
سلام داد و گفت: « تو چرا خانه ماندی» و پسخندی زد.
خشت جدا کرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از کلکین خشت چینده شده روی بر گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَکی که زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی کردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند که قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع کرده ام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی که از حج آورده بودم را هم از سر جایش بر داشته بودم. رفتم دستمال خودم را از زیر تشک بر داشتم و از رازینه ها پایین آمدم. روی حولی* که رسیدم باز هم بر گشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج کرده پای دیواره های خانه ام کردم. دستی به سر و رویم کشیدم و واسکت* خاکپور خودم را تکاندم. قبل از اینکه از دروازه بروم بیرون آهسته یک نیم سری به چپ و راست کوچه کشیدم و وقتی که مطمئن شدم کسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازه ی حولی خود تکیه داده بود. به رحمان گفتم تو که پیش من نآمدی، خوب من آمدم و رحمان فقط سر بلند کرد. گویی حوصله ی همان خوش آمد گویی خشک را هم نداشت.
صلاح نبود که دیگر من هم درون کوچه باشم. رفتم درون خانه ی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن کردم. به دروازهء کوچه تکیه دادم. محوطه ی حولی خانه ی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان می داد که بسیار بیر و بار است.
گفتم « خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* کردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت:« بلاخره مزار سقوط کرد؟» پسخندم جان نگرفته بود که پس مرد. جوابی نداشتم. چی می دانستم. از وقت می دانستیم که شهر سقوط خواهد کرد ولی حالی بی خبر بودم که شهر سقوط کرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط می کند.
گفت:« همگی را روان کردم کوه»
گفتم: « دیدم»
صدای تک تک مرمی ها شدت گرفته بود و یکی دو تا چرخکی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان می گشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز کرده و طوری نشسته بود که همه ی کالاهایش خاکپور می شد.
دست های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: « باز جنگ شد»
گفتم: « بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه کن و هم یک گیلاس چای دم می کنیم. یک جای می شینیم و منتظر می مانیم ببینیم که خدا چی می کند»
گفت: « یک عمر در هوس خانه بودیم و خانه دار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر می شه که دخترک هایم یتیم شوند و زنم بیوه...»
ورخطا خود را از دروازه جدا کردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم که رحمان زناقش را به سینه اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور که می دیدم داشت از نم اشک هایش یک لکه ی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا می شد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه کرد. بخدا خلیفه رحمان راست می گفت. در شهر کسی نمانده و همین ساعت ها مزار سقوط خواهد کرد. چی خواهد شد؟!! یک دم از ماندنم پشیمان شدم.
گفتم :« جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچه ات گریه می کنی. گریه نکو خدا کریم است.»
گفت: « زنم شله شد که بیا یکجای بگریزیم. کل طفلک هایم گریه می کردند و پدر جان می گفتند و من می گفتم نه گپی نمی شود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به کوه حوال خواهد کردم که بخیر پس بیایید.»
گفتم: « خوب. خوب گپ ها زدی برادر...»
گفت:« بخدا ای پیره مزارشریف سقوط می کند. سیل کو چی حال است. صبح که بندر پشت موتور رفته بودم یک دم روضه هم در آمدم. بخدا یک دانه کفتر در سخی جان نبود.»
گفتم:« همگی گریختند»
ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فکر انداخت. به فکر این بودم که بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه ها را می گردند. آن وقت چی کنم؟. خود را نشان بدهم یا نه پت کنم. تازه یاد بدبختی که گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد کردیم که باز خانه ماندیم و از زن و بچه ها خود را دور کردیم. حتم داشتم که خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فکر نیفتاده بود. از او پرسیدم:
« رحمان زن و بچه ات تنگی رسیده باشند؟»
سرش را با سنگینی بسیار تکان داد و گفت:« باید مقداری از وسایل خانه که در مقابل آب مقاومت دارند را در چاه پایین کنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگر خون کردم. خلیفه رحمان اصلا فکرش جمع نبود. چند دقیقه بود که صدای مرمی ها دیگر نمی آمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یک عمر تحولات دیگر فهمیده ایم که این آرامش و سکوت ها بسیار خوشایند نیستند. حتمی مزار سقوط کرده است.
گفتم:« خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می کنی؟»
گفت:« تیپ و تلویزیون را همراه فرش ها در پسخانه مانده و دروازه ش خشت می گیرم. بکس های کالا را در زیر خانه بردیم و راه زیر خانه را هم بسته می کنم. ظروف ناشکن و بشقاب های استیل و دیگ و کاسه ها را هم باید در چاه پایین کنم. من که تا به حال هیچ کاری نکردم.»
این صحبت ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود که برخیزد.
پرسیدم: « دلت برای زن و بچه ات تنگ نشده؟. مجبور شدم او را به خود بیاورم.
گفت: « به گمانم که دیگر به تنگی رسیده باشند. موتورهای کماز بسیار زور است و راه جقل و سرک قیر برایشان بی تفاوت است.»
گفتم من هم پشت زن و بچه هایم دق شده ام!.
گفت:« همان رقم که از سر نوک سوزن جمع کردم باید همی رقم مال ها را هم نگهداری کنم.»
پرسیدم: « نمی ترسی؟ »
گفت: « تا به حال هیچ کاری نکرده ام. باید آستین های خوده بر بزنم.»
گفتم: « خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی گیرشان می کنیم.»
گفت: « تا به حال هیچ کاری نکرده ام. باید زود شروع کنم.»
گفتم: « من دلم برای زن و بچه ام تنگ شده است. من می روم کوه.»
صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم های من خیره شد. گفت: « می روی کوه حوال سلامتی من را به زن و بچه هایم برسان.»
گفتم:« بیا برویم. مزار شریف سقوط کرده باشد. خطرناک است. خانه تلاشی می آیند و می زنند و می برند.»
« آه، راست می گویی. باید تیز تر کارهای خود را خلاص کنم.»
گفتم: « بخیر آرامی که شد پس می آییم. بیا حالی یکجای بگریزیم.»
گفت: « خوب. تا به حال شاید زن و بچه هایم تنگی را هم تیر کرده باشند.»
« شاید. اگر تنگی بیر و بارش کم باشد. امکان دارد.»
گفت: « خوب. اگر زن و بچه های من را دیدی صورت معصومه را ماچ کن و به مادر معصومه بگو که وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می آید. نگران نباشید.»
نزدیک های ظهر بود. هوا داشت کم کم زیاد گرم می شد. خلیفه رحمان از جایش بر خاست و کالایش را تکاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانه ی من گذاشت و تاکید کرد که فراموش نکنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من کشید.
گفتم: « مال و زندگی را باز پیدا خواهیم کرد. بیا برویم.» محکم تر مرا در آغوش کشید.
گفت: « تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»
گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»
گفت: « نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه ام برسان.»
برای لحظه یی من را از آغوش خود دور کرد و پیشانی ام را بوسید. دوباره محکم تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می شد و به سوی حولی می رفت دلم داشت برایش تنگ می شد. دیگر چاره یی نبود. زمان داشت از دست می رفت. باید می رفتم و یک بوتل آب و یک قرص نان از خانه بر می داشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را بر داشتم از خانه بیرون آمدم و خانه یی را که با خون دل خوردن آباد کرده بودم را برای باری دیگر از زیر نظر گذراندم. آمدم طرف خانه ی خلیفه رحمان. دروازه باز بودم. سر خودم را درون دروازه کردم و با چشم هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقه ی چاه پر از وسایلی بود که مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا کردم و گفتم:
« خلیفه رحمان من رفتم»
جوابی از اعماق چاه برخاست و نشانم داد که خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم:« خیلفه رحمان من را حلال کنی» و این بار هرچه انتظار کشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در گلو خفه کرده باشند .
________________________________
کماز: نوعی ماشین باری روسی
موتور: اتومبیل
ملکی: غیرنظامی
کالاها: لباس ها
طیاره: هواپیما
چوک: چهارراهی
حولی: صحن حیاط
واسکت: نوعی جلیقه – روپوش مردانه
جوقول: به هم ریخته
چرخکی: هلی کوپتر
شله شد: اصرار کرد
روضه: حرم حضرت علی در مزار شریف
سخی جان: یکی از القاب علی
تنگی: سر حد جدایی شهر مزارشریف با کوه