داستان کوتاه کوتاه
نرمه های اضافی نان را از سفره جمع کرد و زیر درخت، توی حیاط ریخت. بعد تیرکمان به دست، پشت در، کمین گرفت.
خوب نوشتید افرین دوست خوبم
فوق العاده بود! اما کاش حقیقت نداشت.
چرا من همیشه باید نوشته های معصومه رو بخونم و حسودیم بشه؟!!
بسم الله نامردی است . خیلی خیلی جالب و مبتکرانه بود.
خیلی بیرحمانه بود. فکر میکنم داستان کوتاه کوتاه خوبی بود.
خسته نباشید خیلی قشنگ بود
به قول شاعر: آب نطلبیده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانیت کنند!
مهرزاد نژاداحمدی
محمّدعلی خبیر
اعظم شهیدی
حنانه سلطانی
تبسم غبیشی
زهرا طراوتی
علیرضا آرام
مریم کمالی نژاد