خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
31 فروردین 1388

ویكتور هوگو1 Victor Hugo)1885-1802) و برادرش «اوژن» از كودكی با «آدل فوشر» دختر عموی كوچولو و همسایه ی خود، هم بازی بودند. هر دو جوان، رفته رفته تحت نفوذ و جاذبه دختر عموی خود قرار گرفتند. ویكتور در هفده سالگی جوانی بود برازنده و مو طلایی كه اولین شعر خود را به چاپ رسانیده بود. وی و آدل محرمانه نامزد شدند و تصمیم گرفتند كه با وجود مخالفت خانواده هوگو كه این وصلت را دور از شأن خود می دانستند ازدواج كنند. مدت سه سال ویكتور و آدل محرمانه برای یكدیگر پیغام می فرستادند. نامه های ویكتور تحت تأثیر طبیعت پرشور و سرشار از انرژی اش به مبالغات رمانتیك كشانیده شد. یكی از برجسته ترین آنها را می خوانید:

عصر جمعه، 15مارس 1822
بعد از گذراندن عصر دیروز و روز ماقبل آن و بعداز آن همه لذت و مسرت، امشب حتما در خانه خواهم ماند و به تو نامه خواهم نوشت. بعلاوه، آدل من، آدل معبود و قابل پرستش من، چه دارم كه نخواهم باتو در میان بگذارم؟
خداوندا! دوروز است از خود می پرسم نكند كه این سعادت، رویایی بیش نباشد. تصور می كنم كه این احساس من زمینی نیست، چه، هنوز نمی توانم این آرامش ملكوتی را درك كنم...آه! بگذار خود را خاكسارانه به پای تو كه این چنین بزرگ، مهربان و توانایی بیفكنم!
آدل! ویكتورِ تو در مدت این هشت روزِ تمام نشدنی، خود را به دست چه حماقت ها و هذیان ها كه نسپرده است! با خود می اندیشیدم كه اگر نامه پدرم به طور كلی رشته امیدم را پاره كرد مبلغی پول تهیه كنم و تو را بردارم و از دست همه آنهایی كه می خواهند ما را به فراق یكدیگر مبتلا سازند فرار كنیم. ما در این صورت به نام زن و شوهر از مرز فرانسه می گذشتیم و به كشوری می رفتیم كه حقوق طبیعی ما را بشناسد. روزها در یك كالسكه در كنار هم و شب ها را در زیر یك سقف به روز می آوردیم.
اما آدل نجیب من، فكر نكنی كه از این همه خوشبختی، سوء استفاده می كردم. شما شایسته كمال احترام می بودید و بینهایت مورد احترام ویكتورِ خود قرار می گرفتید؛ شما می توانستید در طول مسافرت با من در یك اتاق بدون واهمه از این كه حتی نگاهتان كنم و ناراحتتان نمایم، استراحت كنید.تنها كاری كه می كردم این بود كه بخوابم یا به طور بیدار باش روی صندلی بنشینم و یا بركف اتاق در كنار تخت دراز بكشم و پاس بدهم و نگهبان استراحت و آرامشتان باشم. حق دفاع و نگهبانی شما تنها حقی است كه غلامتان، قبل از واگذاری سایر حقوق به وسیله یك كشیش به او، مانند یك شوهر می تواند از آن بهره مند گردد.
تو دختری هستی جوان و ستایش آمیز و من در واقع احساس می كنم كه اگرفرشته ای را باتو مقایسه كنم او را تملقی گفته باشم.آه! آدل، عشق تو در سراسر حیاتم وجود داشته و روز به روز بر آتش آن افزوده می گردد. من با تمام جانم به تو تعلق دارم. اگر تمام هستی ام به تو مربوط نبود تعادل وجودم از دست می رفت و اكنون می بایست ناگزیر از میان رفته باشم...من غرق این تفكر بودم آدل، كه نامه ای برایم آوردند، نامه ای كه می بایست برایم امید یا برعكس ناامیدی به بار آورد. اگر مرا دوست داری قطعا می دانی كه چه خوش حالی عجیبی به من دست داد. مطلبی را كه می دانم ممكن است احساس كرده باشی شرح نمی دهم.آدلِ من، چرا كلمه دیگری جز شادی برای این مورد نمی توان یافت؟ آیا جز این است كه كلام انسان از توصیف چنین شادمانی بزرگی عاجز است؟ جهش ناگهانی از حالت تسلیم و ناامیدی مطلق به سعادت بی پایان، ظاهرا تعادل مرا برهم زده است! حتی تا این لحظه هنوز از خود بی خبرم و گاه از این كه نكند غفلتا از این رویای آسمانی بیدار شوم برخود می لرزم.
...اوه، اكنون تو مال منی! بالاخره مال من شدی! تمام اندیشه هایت، تمام دقایق و تمام نگاه هایت برای من خواهد بود؛ تمام تفكرت، تمام لحظه هایم و تمام نگاه هایم، آدل من، برای تو خواهد بود! و از حالا تو به من تعلق خواهی داشت، مرا به زمین خوانده اند تا از سعادت آسمانی برخوردار شوم. تورا به عنوان همسر جوان خود و بعد از آن یك مادر جوان تصور می كنم، ولی همیشه به یك حال، همیشه، آدل من، همان قدر مهربان و ستایش آمیز می بینمت. در روزهای تأهل نیز برایم همانند ایام دوشیزگی و اولین عشق خواهی بود. محبوبه عزیز من جواب بده و بگو كه تو هم سعادت یك عشق جاودان را در یك همبستگی ابدی درك می كنی! به زودی ما به چنین سعادتی نایل خواهیم شد...
آدل من، هیچ مانعی اكنون مرا، خواه در نوشته هایم و خواه در كوشش برای كسب یك مستمری مأیوس نمی كند، زیرا هر قدم كه در راه به دست آوردن این دو برمی دارم مرا به تو نزدیك تر می سازد. مگر ممكن است چیزی در نظر من رنج آور جلوه كند؟ اندكی زحمت وقتی كه این چنین سعادت سرشاری را به بار آوَرَد چه اهمیت دارد؟ آیا هزاران بار به درگاه خداوند تضرع نكردم كه این سعادت را به قیمت سرو جانم به من ارزانی بخشد؟ آه، چه قدر خوشبختم، چه قدر خوشبخت خواهم بود! خدا نگهدار، فرشته من. آدل محبوب من! خدا نگهدار! من موی تو را می بوسم و به رختخواب می روم. هنوز از تو دورم ولی می توانم تو را به خواب ببینم. شاید به زودی به كنار من آیی. خدا نگهدار! شوهرت را كه در دنیا و آخرت، تو را می پرستد از این هذیان معذور دار.

شش ماه بعد، ویكتور و آدل در حضور هر دو خانواده به عقد یكدیگر درآمدند. اوژن، برادر ویكتور كه او نیز سخت گرفتار آدل بود در مجلس جشن حاضر شد ولی حواس خود را به كلی از دست داد و به آسایشگاه روانی رفت. عقد ازدواج تا پایان مرگ آدل به سال 1868 به قوت خود باقی ماند. آدل در طی تولد و مرگِ چندین فرزند، در جریان بی وفایی آشكار ویكتور؛ تبعید، شكست و موفقیت او، در چشم مردم همواره همسری محترم و محبوب باقی ماند.
وقتی كه «لئون دوده»، نوه هوگو بعد از صد سال بیوگرافی او را نوشت، پرده از داستان كامل زندگی یك نویسنده و عاشق پیشه بزرگ برداشته شد.در همین كتاب نوشته شده كه ویكتور هوگو سرانجام دریافت كه مورد خیانت دو جانبه ای از طرف همسرش آدل و دوستش « سن بوا» واقع شده! و همین امر او را به طرف واقعه مهم زندگی اش یعنی رابطه نامشروع با هنرپیشه معروف فرانسوی «ژولیت دروئه» سوق داد.

_____________________
1- نامه های بارانی(نامه های مشاهیر ایران و جهان)- كاكولی، مهدی/1353- نیشابور، نشر شادیاخ- آذر 87

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: