1. خدا خدا می کردم درست نشنیده باشم. از ترس این که مبادا حرف همان باشد که من شنیده ام، خانه که رسیدم اصلاً خبرگزاری ها را کنترل نکردم. دوست داشتم - و هنوز امید دارم- سردار احمدی هرگز آن چه را در تاکسی از رادیو شنیدم نگفته باشد. دوست داشتم – و هنوز امید دارم- رئیس پلیس جمهوری اسلامی که همیشه لباس خدمت بر تن دارد، جبهه رفته است، طلبه بوده است و دیدگاه فرهنگی وسیعی دارد، برداشتی دیگرگونه داشته باشد. آن روز گوینده ی رادیو از قول سردار گفت: مرحله ی چهارم طرح امنیت اجتماعی، برخورد با کسانی است که با نوشته ها و گفته های خود عملکرد مسئولین را زیر سوال می برند... هنوز با خود می گویم آن روز احتمالاً نویسنده ی خبر، متن را بد نوشته است، سخنرانی سردار را نفهمیده است و چیزی نوشته است، بنده ی خدا حق التالیفی است، کلمه ای حساب اش می کنند
2. جلال سمیعی مجری برنامه ای است که اگر اشتباه نکنم به صورت ماهانه در حوزه ی هنری برگزار می شود و در هر جلسه نقدی است بر یک فیلم سینمایی طنز داخلی. در یکی از برنامه ها، دوستان از مسعود ده نمکی دعوت کرده بودند و برنامه ی جلسه را بررسی و نقد فیلم "اخراجی ها" قرار داده بودند که اتفاقاً آن زمان درگیشه به فروش دست پیدا کرده بود و بررسی دلایل موفقیت و نقاط ضعف این فیلم می توانست به خیلی ها و بیشتر از همه به کارگردان فیلم، برای بهبود آثار بعدی کمک کند. علاوه بر کارگردان فیلم، چند نفر دیگر هم دعوت شده بودند من جمله حسین معززی نیا که قرار بود به عنوان یک منتقد حرفه ای سینما، فیلم نامه ی فیلم را نقد کند. بگذریم که در آن جلسه چه اتفاقی افتاد که در خبرها و روزنامه ها آمده است و این بار نیز اصحاب جنجال به خوبی از عهده ی ماموریت فضاسازی خود برآمدند. فقط چیزی که در هیچ خبرگزاری و وبلاگی گزارش نشد، خروج ناگهانی و معنی دار علی معلم دامغانی از ردیف اول سالن بود. آخرین حرف جلسه را گمانم حسین معززی نیا زد با این مضمون که "امیدوارم آقای ده نمکی بعد از این جلسه قدری به حرف هایی که زده شد، فکر کنند و بدانند این که ما نقد فیلم ایشان را می کنیم، به این معنی نیست که دوست داریم ایشان دیگر فیلم نسازند. ایشان حتماً فیلم خواهند ساخت و ما دوست داریم کار بعدی ایشان از این بهتر باشد"
3. سال قبل بود گمانم که شبی از طرف جناب دوایی به موسسه ی نیکان دعوت شدیم. جلسه در حقیقت یک گردهم آیی بود برای فارغ التحصیلان سال 81 این موسسه. ایشان به همراه چند نفر از مدیران موسسه از ما درخواست کردند حالا که رفته ایم، نظرات و انتقادات خود را به موسسه بیان کنیم بلکه این اشتباهات برای آیندگان تکرار نشود. از فضای آزاد ایجاد شده استفاده کردم و حملات شدیدی به یکی از همین آقایان مدیر کردم. هنگام بیرون رفتن، به خیال خودم آمد که زیاده روی کرده ام. خدمت ایشان رسیدم تا عذرخواهی کنم از این که در محضرشان فقط قسمت تلخ حقایق را راجع به آن فرد بازگو کردم و خوبی های ایشان را فراموش کردم. ایشان من را در آغوش گرفتند و گفتند: "خیال نکن که انتقاد تو بر من سخت می آید، هر کلمه از حرف های تو گلی بود که به سمت من پرتاب می کردی، من می فهمم که اگر من را نقد می کنی به خاطر این است که من را دوست داری و گر نه..."
4. خیلی ها این روزها، به هر طریق سعی دارند به ما بفهمانند که داریم پای را از گلیم خودمان بیرون می گذاریم و زیاده انتقاد می کنیم و به سرعت، خطِ خودی و غیر خودی می کشند و ما را می فرستند آن طرف خط. حالا باید بیاییم و برادری مان را اثبات کنیم. تفاوت بین منتقد و معاند، تفاوت بین دوست و دشمن است و بی شک خطرناک ترین دشمن، کسی است عیب ها و خطاهای تو را می بیند، زبان می بندد و با تعریف های دروغین و پوشالی سعی می کند تو را از واقعیت دور کند... جمهوری اسلامی، با حکومت اسلامیِ ایده آل فاصله دارد و این فاصله بایستی با نقد پر شود. من و تو و هیچ کدام از مسئولین جمهوری اسلامی معصوم نیستیم و به تعبیر مولای مان، هر کدام مان چوپان هستیم و مسئول گله ی خود. امید که روزی، آن ها که از این انتقادهای ما، دیگر گونه برداشت می کنند درک کنند که اگر از رئیس جمهور انتقاد می کنیم، به این دلیل است که جمهورمان را دوست داریم و اگر از وزیر فرهنگ انتقاد می کنیم، فرهنگ مان را دوست داریم و ...
زیاده جسارت است...