خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
اخبار
17 خرداد 1388
3 خرداد 1388
31 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
سینمای ایران
27 اسفند 1388
26 اسفند 1388
21 اسفند 1388
7 اسفند 1388
سینمای جهان
19 مهر 1388
10 مهر 1388
یادگارها
27 مرداد 1388
28 اردیبهشت 1388
22 اردیبهشت 1388
9 اردیبهشت 1388
25 فروردین 1388
فن هنرپیشگی
31 شهریور 1388
تئاتر
10 بهمن 1388
9 بهمن 1388
سعید نیكو رزم
7 بهمن 1388
30 فروردین 1388

گاهی وقت‌ها نوشتن خیلی سخت می‌شود. دوست داری بیشتر حرف بزنی تا غلیان درونی‌ات فروكش كند. بنابراین هرچه هم بنویسی نمی‌توانی حس‌ات را به مخاطب منتقل كنی. اوضاع و احوال بنده هم دست كم از سطر بالایی ندارد. بعضی از فیلم‌ها هستند كه هیچ وقت دوستشان نداری، بعضی دیگر به گونه‌ای هستند كه حسی نسبت به آنها نداری؛ نه دوستشان داری و نه از آنها بدت می‌آید. بعضی از فیلم‌ها را دوست داری اما قابل نقد هستند. مثلا می‌توانی برایش بنویسی و دلایل دوست داشتن‌ات را بیان كنی. با حساب دو دو تا، چهارتا می‌توانی بگویی چرا دوستش داری.

درباره برخی از فیلم‌ها هرگز نمی‌توانی بنویسی، نمی‌توانی دودوتا چهارتا كنی، نمی‌توانی دلایل خوبی‌شان را بیان كنی. بعضی از فیلم‌ها انگشت می‌گذارند روی یك حس ناشناخته و آن را قلقلك می‌دهند. به گونه‌ای كه در انتهای فیلم مورمورت می‌شود. این حس شاید خیلی شخصی باشد ،اما برای هر كس می‌تواند پیش بیاید. مثلا برای شخص بنده فیلم‌هایی مثل «ماهی بزرگ» و «امیلی» از این دست فیلم‌ها هستند. هرچه در مدح‌شان بنویسی باز هم حق‌اش را ادا نكرده‌ای. باز هم تاكید می‌كنم كه این حس من كاملا سلیقه‌ای است و ممكن است شمای مخاطب با آن ارتباط برقرار نكنی، اما به احتمال 90 درصد چنین حسی نیز برای شما در خصوص چند فیلم به خصوص وجود دارد.

«مورد عجیب بنجامین باتن» برای من از همان فیلم‌هایی است كه وصف‌اش را در بالا گفتم. فیلم لطیفی كه با شخصیت‌های داستانش ارتباط برقرار می‌كنی و حتی دوست داری گاهی اوقات ساعت‌ها با تك‌تك شخصیت‌هایش حرف بزنی. دوست داری بنجامین را در بغل بگیری و برایش گریه كنی.

به نظر من داستان بنجامین را می‌توان به دو قسمت تقسیم كرد. نیمه اول تا زمانی كه بچه دار می‌شود و نیمه دوم از این قسمت به بعد است. ابتدای داستان، زمانی كه ساعت عجیب و غریبی كه نجار برای كنگره درست كرده است نشان داده می‌شود، با خودت فكر می‌كنی كه چقدر جالب بود اگر زندگی نیز به سان آن ساعت روندی رو به عقب داشت و شاید كمی تو را به فكر فرو ببرد كه اگر اینگونه بود چه قدر جالب بود. از این لحظه به بعد فیلم داستان زندگی كسی (بنجامین) را برایت تعریف می‌كند كه چیزی شبیه آن آرزویی است كه در اول فیلم تو را در فكرش فرو برده بود. همه چیز دقیقا مطابق میلت پیش می‌رود. بنجامین زندگی‌اش را از پیری شروع می‌كند و رفته رفته جوان‌تر می‌شود تا جایی كه با دختر مورد علاقه‌اش تشكیل زندگی می‌دهد. این آرزو را حتی در نگاه دیزی (كیت بلانشت)، همسر بنجامین، می‌بینی. دوست ندارد پیر شود و از فرسودگی دوران پیری بدش می‌آید. جالب اینجاست كه داستان را همین دیزی كه اكنون دیگر پیر شده است برای ما تعریف می‌كند. اما تراژدی تازه از این جای داستان آغاز می‌شود. شخصیت بنجامین كه یك بزرگی روح وصف ناپذیری دارد و برای تو یك اسطوره شده است با چالشی روبرو می‌شود كه دیگر نمی‌خواهی جای آن باشی و تنها دوست داری به حالش گریه كنی. بنجامین بچه‌دار می‌شود و قاعدتا به مرور زمان این بچه بزرگتر می‌شود و او كوچكتر. كمی كه موقعیت را مجسم می‌كنی موضوع برایت تلخ‌تر می‌شود. همچنان كه برای بنجامین این چنین است.

همیشه بازگشت به گذشته و یا به نوعی برگشتن به دوران كودكی برای همه ما یك رویا بوده است. بارها از خودمان پرسیده­ایم كه اگر دوباره به گذشته برگردیم چه می‌كنیم. آیا همان كارهایی را می‌كنیم كه در قبل كرده‌ایم؟ اصولا شاید این سوال ربطی به ماهیت داستان بنجامین نداشته باشد اما هر چه هست، در ظاهر كمی شبیه است. فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» كاری با ما می‌كند كه شاید دیگر دوست نداریم زندگی این­گونه باشد. می‌پذیریم زندگی ما با همه مختصاتش، به همین گونه‌ای كه گذشته است، می‌گذرد.

كمی عجیب است، اما من كاری را كردم كه ابتدای این مطلب گفته بودم سخت است؛ نمی‌شود؛ حق فیلم ادا نمی‌شود و... این را هم شما بگذارید به حساب همین عجیب و غریب بودن این فیلم.

نظرات

سلام مهدی جان متن خوبی در ارتباط با این فیلن نوشتی تمام حس و حالت را فهمیدم چرا كه من هم چیزی مثل تو بودم در هنگام دیدن این فیلم اما هنگام نوشتن یادداشت و مصوصا نقد برای فیلم هیچگاه گرفتار احساسات و دورنیات شخصی خودت نشو چراكه اگر كسی احساسی بر خلاف احساس تو در مورد فیلم داشته باشد دیگر به خواندن نوشته شما رغبتی نشان نمی دهد و خواننده ات را از دست می دهی ...با ما تماس بگیر...

5 اردیبهشت 1388 ساعت 12:39 | داود علیزاده |  d.alizadeh@gmail.com | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: