باید غزل می گفتم اما درد نگذاشت
بادی كه بوی زخم می آورد نگذاشت
سید ضیاءالدین شفیعی
باید غزل می گفتم اما درد نگذاشت
دل درد و سر درد و سه نقطه درد نگذاشت
در كنگره من حتماً اول می شدم حیف
آن داور نالوتی نامرد نگذاشت
می خواستم در كوچه حالش را بگیرم
فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت
می گفت تو مو را به موز تشبیه كردی
آن دختر چشم آبی مو زرد نگذاشت
امروز كنسل شد قرارم با نگارم
دلشوره های طرح زوج و فرد نگذاشت
دیگر قراری با من بیچاره حتی
در ایستگاه مترو «ورد آورد» نگذاشت
باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم
نه مثل یك بیكاره ولگرد...نگذاشت
نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم
نگذاشت این جسم سپید این گرد نگذاشت