خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
31 فروردین 1388

باید غزل می گفتم اما درد نگذاشت

بادی كه بوی زخم می آورد نگذاشت      

 

سید ضیاءالدین شفیعی

 

 

 

 

باید غزل می گفتم اما درد نگذاشت

دل درد و سر درد و سه نقطه درد نگذاشت

 

در كنگره من حتماً اول می شدم حیف

آن داور نالوتی نامرد نگذاشت

 

می خواستم در كوچه حالش را بگیرم

فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت

 

می گفت تو مو را به موز تشبیه كردی

آن دختر چشم آبی مو زرد نگذاشت

 

امروز كنسل شد قرارم با نگارم

دلشوره های طرح زوج و فرد نگذاشت

 

دیگر قراری با من بیچاره حتی

در ایستگاه مترو «ورد آورد» نگذاشت

 

باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم

نه مثل یك بیكاره ولگرد...نگذاشت

 

نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم

نگذاشت این جسم سپید این گرد نگذاشت

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: