«چند روز بعد» دومین فیلم نیكی كریمی است كه پس از قطعی نشدن اكران آن وارد شبكه ویدئویی كشور شد. دومین ساخته نیكی كریمی باز هم تاثیر گرفته از فیلمساز مورد علاقهاش عباس كیارستمی است و این را در داستان گویی و فرم ساختاریاش به تماشاگر خود گوشزد میكند. اما سوال اساسی اینجاست كه آیا در این فرم گرایی موفق عمل كرده است یا نه؟
«چند روز بعد» فیلم خسته كنندهایست. خسته كننده به مانند یك ویدئو آرت با ریتم كند؛ شاید مانند ویدئو آرت «ماه و مرداب» عباس كیارستمی، ویدئو آرتی كه تنها و تنها به قاب بندیاش خلاصه میشود و مضمون خاصی را دنبال نمیكند. اما نیكی كریمی به عنوان یك بازیگر پر تجربه كه درامهای گوناگونی را بازی كرده و قواعد آنها را میشناسد، قواعد ضد درام را عینا مثل یك ویدئو آرت برای داستان گوییاش انتخاب میكند و با این انتخاب، فیلمنامه نویسی داستانش (شاید ضد داستان) را به شادمهر راستین كه حالا میتوان او را به نام فیلمنامه نویسی ضد قصه (به همین سادگی) صدا زد میسپارد و راستین فیلمنامهای را به نگارش در میآورد كه در آن هیچ كشش داستانی وجود ندارد و حتی خبری از جزئیاتی نیست كه تماشاگر بتواند برای دیدن آنها جلب شود.
داستان فیلم راجع به شهرزاد زن گرافیست/عكاسی است كه از همسر خود دوری میكند و تبدیل به شخصیتی منفعل شده كه هیچ عكس العمل خاصی در برابر وقایع دور و اطرافش ندارد. شخصیت منفعل شهرزاد هیچ جلوهای برای نمایشی شدن فیلم ندارد و نیكی كریمی با بازی در این نقش قصد دارد تا كمی جذابیت بصری به آن ببخشد كه موفق از آب در نمیآید. با وجود نماهایی طولانی، بازیهایی كم رمق و كشدار و تقریبا بدون هیچگونه فعالیت بیرونی كه شخصیت شهرزاد را همچون روشنفكری مادرزاد معرفی میكند، فیلم در ریتم هم موفق عمل نمیكند. شهرزاد هر روز صبح با سیگار از خواب بیدار میشود، به شركتش میرود و كارش را بدون دغدغه انجام میدهد و بعد به كافی شاپی میرود تا در آنجا بازهم سیگار بكشد. شب هم به نقطهای دور افتاده میرود تا شهر را تماشا كند و باز در آن فضای آزاد سیگاری بكشد. او وقتی به خانه باز میگردد باز هم سیگار میكشد. به دور از ریتم كشدار داستانی اثر، اگر خصوصیات هنری بودن، كافیشاپ نشین بودن، سیگاری بودن و ... شخصیت شهرزاد را كنار یكدیگر بگذاریم، به شخصیت روشنفكر نمایی میرسیم كه با پزی روشنفكرانه میخواهد فیلم را جلو ببرد و اشكالات ریتم فیلم را بپوشاند و با این شخصیت شناسی چند روز بعد میخواهد به دنبال مخاطبان خاص برود و آنها را جذب كند. اما دریغ از این كه فیلم تنها پزی روشنفكرانه با شخصیتی روشنفكر نما دارد و دلیل آن پرداخت به دو مساله است كه مربوط به شخصیت اصلی داستان و كارگردان اثر است: اولین مساله تقلیدی كوركورانه از قابهایی است كه به مولفههای عباس كیارستمی بدل شده. قابهایی چون نماهایی باز از جاده هایی پیچ در پیچ كه ماشینی طول جاده را طی میكند و محو میشود و باید گفت در فیلمی چون «چند روز بعد» این مولفههای تصویری با مضمون فیلم هماهنگی ندارد و به مانند تقلیدی صرف به كار میرود كه هیچ كارایی ندارد. مساله دوم پرداخت اتفاقات داستان است كه تجربه داستانی جدیدی را به بیننده اضافه نمیكند و تنها زمانی میگذرد و داستانی از نقطه صفر به نقطه صفر برمیگردد و در جا میزند. اگر نقطه صفر در داستان چند روز بعد از یك انفعال فلسفی نشات گرفته بود، فیلم از پز روشنفكریش به یك دغدغه انسانی تبدیل میشد، همانطور كه در شخصیتهای اول فیلمهای فیلمسازان بزرگی چون برگمان، تاركوفسكی، آنتونیونی و... اینگونه است. انفعال فیلم نه تنها در داستانش، بلكه در ساختار آن هم مشخص است. قابهایی تاریك با تركیب بندیهای متقارن و میزانسنهایی كم تحرك كه هیچگونه جلوه بصری را همانند یك ویدئو آرت یا یك قطعه عكس هم ندارد. چند روز بعد شاید در هماهنگی تصویری مضمون و ساختارش كمی موفق باشد یعنی نشان دادن انفعال؛ اما باز هم این هماهنگی نقطه قوتی برای فیلم محسوب نمیشود زیرا این هماهنگی با دغدغهای همراه نیست و تنها و تنها تقلیدی است آشكار از فیلمسازان بزرگ. سكانس پایانی فیلم چون سكانسهای دیگر فیلم تقلیدی است و ما را به یاد پایان «طعم گیلاس» عباس كیارستمی میاندازد هنگامی كه شهرزاد در ارتفاعات ایستاده است و ناامیدانه به افق نگاه میكند و ناگهان تصویر سیاه میشود و این سكانس دقیقا همانند سكانس پایانی «طعم گیلاس» است كه همایون ارشادی در قبر خوابیده و آسمان را نگاه میكند و بعد تصویر سیاه میشود.
انتهای حلقه فیلم ویدئویی یكی از قسمتهای پلنگ صورتی بود. كارتونی كه بدون هیچگونه پز روشنفكرانه، هجویهای را نمایش میدهد و آن را با ریتمی درست به نمایش میگذارد.