دوباره اصغر و دار و دسته اش در كوچه بازی می كردند. فوتبال آن هم به قصد كشت. اصغر از ساعت ده كه كم كم از خواب بیدار می شد، شروع می كرد زنگ خانه ی همه ی بچه ها را زدن. اوایل كه مرا تازه در مدرسه دیده بود و با هم خوش و بشی كرده بودیم زنگ خانه ی ما را هم می زد. ولی من همیشه فاصله ام را از او حفظ می كردم. به قول بابام آدم درست و حسابی نبود. هر روز با موهای فشن اش می آمد مدرسه و ته كلاس شروع می كرد بلوتوث كردن آهنگ های جدیدش. اوایل كه بابام نفهمیده بود من هم می گرفتم ولی وقتی بابا یه بار بی هوا به اتاقم آمد خیلی شاكی شد. منم از ترسش بی خیال بلوتوث بازی شدم. مثل الان كه از ترسش دارم میرم نماز جمعه. قبلا با خودش می رفتم. یعنی منو با خودش می برد. اما حالا كه كارش طولانی تر شده از آن سمت حرم میاد نماز جمعه. گاهی وقت ها همدیگر را پیدا می كنیم و بعضی وقتها هم نه.
نمی دانم بچه ها چطور زیر آفتاب مستقیم ظهر فوتبال بازی می كنند. وقتی رد می شوم اصغر سلام علیكمی تیكه ام می كند و در پایان هم التماس دعا. با همه گند كاری هاش كسی نیست كه حس تنفری نسبت به او داشته باشد.
بالاخره خیس عرق به حرم می رسم. اذان ظهر هست و تازه امام خطبه را شروع می كند: وصلی الله علی سیدنا و نبینا محمد ... . در دلم صلواتی می فرستم و به سمت جامهری چوبی می روم. كلی می گردم تا یك مهر كربلا كه به قول بابا مستحبه بر می دارم. صف های جلو مثل همیشه خلوت اند. مغازه دار ها محراب های كوچك روی فرش را كه نمی دانم كی پدرشان ارث بهشان داده هنگام الله اكبر اذان غصب می كنند! بازاری ها همیشه اینطور بوده اند. حتی آن موقعی كه شاگرد اوستا بوده اند می آمده اند و برای اوستا جا می گرفتند. بعد كه اوستا می آمد به احترامش جایشان را به او می دادند و خودشان عقب می نشستند. رسمیست برای بازاری شدن. این ها را بابا می گوید.
فعلا كه خوشبختانه خبری از بازاری جماعت نیست پس با اجازه ی بزرگتر ها بله ی كشداری به خودم می گویم و جلو می نشینم. صف دوم. البته كلی فاصله هست تا خود امام ولی عوضش سمت راست صف هاست كه ثواب ها را زودتر پخش می كنند.
هنوز دو دقیقه نگذشته كه پیرمردی كنارم می نشیند. به احترامش كمی از جایم بلند می شوم. وقتی می بینم به سختی می نشیند روی زانوانم می نشینم تا جا برایش كمی بیشتر شود. حاجی كه صورتش با موهای زبر نامرتب نشان می دهد زیاد هم حاجی نیست بد جوری كلافه است. مدام دستی به كمربند شلوارش می كشد و گاهی كمی شل ترش می كند. بعد از دو سه دقیقه دیگر طاقتش تمام می شود و شلوارش را در می آورد... شلوار كردی صف دوم نماز جمعه. عجب سوژه ی خنده ای می شود برای مدرسه. حاجی كه حالا راحت شده است دستش را زیر چانه اش گذاشته و كم كم صدای خرو پفش بلند می شود. آب بینی اش را كه مدام تا لب بالایش آویزان می شود با صدای خوشی بالا می كشد. آن قدر خوش كه چیزی نمانده صبحانه ی ساعت هفت صبحم را كه با زور بابا بربریش را خریده ام بالا بیاورم.
صف های عقب را كه حالا پر شده اند می گردم. بابا هم سمت راست یكی از صف های عقبی است. حاجی كه تازه از خواب بیدار شده با دیدن مهر كربلایم هجوم می آورد و بعد طوری نگاهم می كند كه یعنی صدات در نیاد.
بلند می شوم و به بابا می گویم باید دست شویی بروم. با اخم و تخمی می گوید: سریع بیا الان نماز شروع می شه. بعدش هم سرش را پایین می اندازد و زیر لب خرس گنده ای نثارم می كند.
به نماز جمعه نرسیدم. باید نماز ظهر را چهار ركعتی بخوانم. این همه جان كندن و ... . البته خدا، قابل شما را هم ندارد. جای پدر خالیست. نماز عصرش را خانه می خواند. نماز ظهر را با ركورد دو دقیقه ای می خوانم و سریع برای ناهار به خانه می روم. البته نماز هنوز به من واجب نشده است. نیم سالی تا پانزده سالگی دارم.
اصغر تقبل اللهی می گوید و بعد بازی را برای رد شدنم نگه می دارد. زنگ خانه را می زنم اما صدای مادرم را نمی شنوم چون در این فكرم كه هفته بعد چطور بابا را بپیچونم و یه دست فوتبال به قصد كشت بزنم.