خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
محمد ابراهیمی
9 اردیبهشت 1388


دوباره اصغر و دار و دسته اش در كوچه بازی می كردند. فوتبال آن هم به قصد كشت. اصغر از ساعت ده كه كم كم از خواب بیدار می شد، شروع می كرد زنگ خانه ی همه ی بچه ها را زدن. اوایل كه مرا تازه در مدرسه دیده بود و با هم خوش و بشی كرده بودیم زنگ خانه ی ما را هم می زد. ولی من همیشه فاصله ام را از او حفظ می كردم. به قول بابام آدم درست و حسابی نبود. هر روز با موهای فشن اش می آمد مدرسه و ته كلاس شروع می كرد بلوتوث كردن آهنگ های جدیدش. اوایل كه بابام نفهمیده بود من هم می گرفتم ولی وقتی بابا یه بار بی هوا به اتاقم آمد خیلی شاكی شد. منم از ترسش بی خیال بلوتوث بازی شدم. مثل الان كه از ترسش دارم میرم نماز جمعه. قبلا با خودش می رفتم. یعنی منو با خودش می برد. اما حالا كه كارش طولانی تر شده از آن سمت حرم میاد نماز جمعه. گاهی وقت ها همدیگر را پیدا می كنیم و بعضی وقتها هم نه.
نمی دانم بچه ها چطور زیر آفتاب مستقیم ظهر فوتبال بازی می كنند. وقتی رد می شوم اصغر سلام علیكمی تیكه ام می كند و در پایان هم التماس دعا. با همه گند كاری هاش كسی نیست كه حس تنفری نسبت به او داشته باشد.
بالاخره خیس عرق به حرم می رسم. اذان ظهر هست و تازه امام خطبه را شروع می كند: وصلی الله علی سیدنا و نبینا محمد ... . در دلم صلواتی می فرستم و به سمت جامهری چوبی می روم. كلی می گردم تا یك مهر كربلا كه به قول بابا مستحبه بر می دارم. صف های جلو مثل همیشه خلوت اند. مغازه دار ها محراب های كوچك روی فرش را كه نمی دانم كی پدرشان ارث بهشان داده هنگام الله اكبر اذان غصب می كنند! بازاری ها همیشه اینطور بوده اند. حتی آن موقعی كه شاگرد اوستا بوده اند می آمده اند و برای اوستا جا می گرفتند. بعد كه اوستا می آمد به احترامش جایشان را به او می دادند و خودشان عقب می نشستند. رسمیست برای بازاری شدن. این ها را بابا می گوید.
فعلا كه خوشبختانه خبری از بازاری جماعت نیست پس با اجازه ی بزرگتر ها بله ی كشداری به خودم می گویم و جلو می نشینم. صف دوم. البته كلی فاصله هست تا خود امام ولی عوضش سمت راست صف هاست كه ثواب ها را زودتر پخش می كنند.
هنوز دو دقیقه نگذشته كه پیرمردی كنارم می نشیند. به احترامش كمی از جایم بلند می شوم. وقتی می بینم به سختی می نشیند روی زانوانم می نشینم تا جا برایش كمی بیشتر شود. حاجی كه صورتش با موهای زبر نامرتب نشان می دهد زیاد هم حاجی نیست بد جوری كلافه است. مدام دستی به كمربند شلوارش می كشد و گاهی كمی شل ترش می كند. بعد از دو سه دقیقه دیگر طاقتش تمام می شود و شلوارش را در می آورد... شلوار كردی صف دوم نماز جمعه. عجب سوژه ی خنده ای می شود برای مدرسه. حاجی كه حالا راحت شده است دستش را زیر چانه اش گذاشته و كم كم صدای خرو پفش بلند می شود. آب بینی اش را كه مدام تا لب بالایش آویزان می شود با صدای خوشی بالا می كشد. آن قدر خوش كه چیزی نمانده صبحانه ی ساعت هفت صبحم را كه با زور بابا بربریش را خریده ام بالا بیاورم.
صف های عقب را كه حالا پر شده اند می گردم. بابا هم سمت راست یكی از صف های عقبی است. حاجی كه تازه از خواب بیدار شده با دیدن مهر كربلایم هجوم می آورد و بعد طوری نگاهم می كند كه یعنی صدات در نیاد.
بلند می شوم و به بابا می گویم باید دست شویی بروم. با اخم و تخمی می گوید: سریع بیا الان نماز شروع می شه. بعدش هم سرش را پایین می اندازد و زیر لب خرس گنده ای نثارم می كند.
به نماز جمعه نرسیدم. باید نماز ظهر را چهار ركعتی بخوانم. این همه جان كندن و ... . البته خدا، قابل شما را هم ندارد. جای پدر خالیست. نماز عصرش را خانه می خواند. نماز ظهر را با ركورد دو دقیقه ای می خوانم و سریع برای ناهار به خانه می روم. البته نماز هنوز به من واجب نشده است. نیم سالی تا پانزده سالگی دارم.
اصغر تقبل اللهی می گوید و بعد بازی را برای رد شدنم نگه می دارد. زنگ خانه را می زنم اما صدای مادرم را نمی شنوم چون در این فكرم كه هفته بعد چطور بابا را بپیچونم و یه دست فوتبال به قصد كشت بزنم.

 

نظرات

به نظر من اینجوری هم كه دوستان گفتند بد نبود بالاخره اینكه محتواش تلخه دلیلش اینه كه انتقادیه قرار نبوده نویسنده از نماز جمعه، بازاری ها، از باباش و از اون پیرمرد نوعی كه نمونه های خفیف ترش رو خود من بارها زیارت كردم تعریف كنه. و شما نویسنده محترم، انشا الله كه موفق باشید.

15 آبان 1388 ساعت 00:25 | حسین |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان!نمی دونم نه كشمكشی نه شخصیت پردازی نه پایا ن بندی خوبی نمی دونم ولله

6 آبان 1388 ساعت 00:50 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

روی هم رفته من چنین انتقادات بی رحمانه ای نسبت به دین داری حتی به شكل سنتی اون رو نمی پسندم البته این بر میگرده به طرز تفكر من و ممكنه برای شما و بقیه ی خواننده های این داستان این طور نباشه گیشنهاد می كنم حتما" یه بار دیگه طلب آمرزش صاذق هدایت رو بخونید تو اون داستان هم به بیرحمی از دین سنتی انتقاد شده اما اون داستان نقطه ی اوج داره و یك دفعه پیام داستان برای آدم مشخص می شه و این به تاثیر گذاری اثر اضافه كرده در حالی كه شما از همون جمله های اول همه چیزو روشن كردید طوری كه داستان عملا"بعد از پاراگراف دوم جایی كه راوی می گه كه هیچ كس از اصغر متنفر نیست پیام خودش رو كاملآ" رسونده در هر حال امیذوارم موفق باشید

25 شهریور 1388 ساعت 05:37 | حمیده بهروزی |  hamideh_behroozikhah@yahoo.com | بدون آدرس وب

نه خوب نبود. من خودم نماز می رفتم . اینجوری نیست. حال میده. فوتبال هم به قصد كشت می زدم. بعدش با دوستام می رفتیم. خیلی حال می ده. فكر نكنم خود نویسنده اهل حال باشه. یه چیز دیگه اگه این حرفا احوال خود نویسنده است، كه بعید می دونم، باید بهش گفت كه نماز نرو! هم تو راحت تری هم بابات هم ما !

14 شهریور 1388 ساعت 18:25 | علی اخباری |  aakhbari86@yahoo.com | بدون آدرس وب

نمیدونم منظورت چی بوده از داستان. بدی نماز جمعه یا خوبی فوتبال با بچه های ناجور؟ گنده لاتی بازاریها یا توی صف نماز ایستادنشون ؟ هدف نداشت. موفق باشی.

24 مرداد 1388 ساعت 19:14 | تنها |  بدون email | بدون آدرس وب

اصلا جالب نبود، یعنی منطقی نبود. یه تغییر نظر ناگهانی. اگر قرار به پیچوندن است هفته های قبل هم می توانست این كار را بكند و خیلی چیزهای دیگر خواننده توججیه نمی شود

3 مرداد 1388 ساعت 14:12 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام اون چیزی كه بده رفتار غلط بعضی بزرگتر هاست و اصرار ها و زور گویی های غیر منطقی شون كه اینجا نماز جمعه فقط یكی از هزار است و از بین چند داستانی كه امشب خوندم خوب بود و همین طور سیب زمینی خورها هم جالب بود

19 اردیبهشت 1388 ساعت 22:22 | مریم |  بدون email | بدون آدرس وب

خوب نبود بچه ها رو نسبت به نماز جمعه گریزان میكنه

13 اردیبهشت 1388 ساعت 08:27 | مهتاب |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام چقدر حس بدی رو نسبت به نماز جمعه به آدم منتقل می كنه!

10 اردیبهشت 1388 ساعت 07:52 | من |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام.اتفاقی رسیدم این جا و این اولین داستانی بود كه خوندم. در مورد داستان، راستش من نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم. شاید باید چند تا دیگه از قصه هات رو هم بخونم. اما در مورد نثرت یه پیشنهادی دارم. نثرت بین نثر محاوره ای و شكسته و نثر كتابی و ادبی بلاتكلیفه. مثلا:"دوباره اصغر و دار و دسته اش در كوچه بازی می كردند." در كنار:"مثل الان كه از ترسش دارم میرم نماز جمعه." این نثر ناهماهنگ، خوندن متن رو سخت می كنه و حوصله خواننده رو سرمی بره، هر چند كه داستان واقعا هم كوتاهه. شبیه به این ناهماهنگی رو تا آخر متن داری. ای كاش یكدستش می كردی. به هر حال موفق باشی.

10 اردیبهشت 1388 ساعت 04:43 | روی خط استوا! |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: