ترجمه: سید مازیار کمالی
پست مدرنیسم در روسیه روی موج آن دسته از تمایلات معنوی و احوالات اجتماعیای که در دوره بعد استالینی در میان روشنفکران ضدحکومت وقت نمایان شد، پدید آمد. در هر صورت، این تمایلات و احوالات، نیاز به رهایی از سیاست تحمیل و محدودیتهای ایدئولوژی را در خود منکسر میساختند، اشتیاق به وحدت و یگانگی با بشریت را منعکس کرده و نیز تمایل شدید باطنی روح روسی به جهانی بودن را احیا میکردند. مبین این آگاهی جدیدی که در بطن جامعه شوروی به عرصه ظهور رسیده، آندری دمیترویچ ساخارف است. در سال 1968، او کتاب «تأملاتی در باب پیشرفت، همزیستی مسالمتآمیز و آزادی فکری» را مینویسد که در آن ثابت میکند جدایی و عدم ارتباط متقابل میان انسانها که به سلاح اتمی مجهز شدهاند، آنها را در معرض خطر نابودی قرار میدهد و همچنین تاکید میکند: «در مقابل چنین خطری، هرگونه تحرکاتی که جدایی و شکاف موجود در جامعه بشری را افزایش میدهد و هرگونه تبلیغ در مورد تناقض و ناسازگاری میان ایدئولوژیهای جهانی و ملتها، دیوانگی و جنایت محسوب میشود. تنها نوعی همکاری بینالمللی در چهارچوب آزادی فکری، در کنار ایدئالهای والای اخلاقی سوسیالیسم و کار و همینطور از میان برداشتن فاکتورهای دگماتیسم و فشار ناشی از منافع سری طبقات حاکم میتواند جوابگوی تمایلات به حفظ تمدن باشد». ساخارف اینگونه ادامه میدهد: «برای جامعه بشری، آزادی فکری ضروری است؛ آزادی در دریافت و گسترش اطلاعات، آزادی در مباحثات نامغرضانه و بیباکانه، آزادی و رهایی از فشار اشخاص متنفذ و توهمات واهی». ساخارف در نطقهای سالهای 70 و 80 میلادی، عقاید اجتماعی – سیاسی خود را تصحیح و تکمیل کرده و بسطشان میدهد؛ از جمله، او از تئوری همگرایی – نزدیکی و اتصال میان نظامهای سوسیالیستی و کاپیتالیستی که توسط ساموئل پیسارج مطرح شده بود، حمایت کرد. ساخارف و هوادارانش، شرط لازم برای جلوگیری از فاجعه خود ویرانگریای را که بشریت منشعب و متفرق شده به آن نزدیک میشود، در دستیابی بهگونهای از درک جهان خارج که فارغ از ایدئولوژیهای متفاوت بوده و نوعی روانشناسی اجتماعی نوین که متصور توانایی انسان در «اجتناب از هرزگردی بر حول محور عقاید خود و پذیرش نقطهنظرات دیگران باشد»، میدیدند. آنها ضرورت انجام تغییرات اساسی در ماهیت خط مشیء دولتی و معنوی روسیه (در معنای وسیعتر، شوروی)، جلوگیری از توتالیتاریته کردن ساختار اجتماعی و اذهان مردم، اجتناب از توافق نظر [ناخواسته]، ساخت جامعهای آزاد و باز و اولویت دادن به ارزشهای بشری در مقابل ارزشهای قومی و طبقاتی را تبلیغ میکردند.
فعالیتهای نظری ساخارف (این شخصیت شکلگرفته توسط روح جهان و آماده برای جانبداری از هر گروهی که حقوقش پایمال شده)، مانند فعالیتهای هوادارانش – همانگونه که گریگوری پاموانس مینویسد - محدود به حوزه طرح تصمیمات سیاسی و بیاناتی در باب دفاع از حقوق انسانی شده و به اساس معنوی، برهانها و استدلالهای فلسفی آن «درک جهان خارجی» نوینی که در فعالیتهای شخصی خود تحت هدایتشان بودند، نزدیک نمیشدند. دیگر محافل مخالف و موافق با ایدئولوژی حاکم نیز نتوانستند این امر مهم را تحقق بخشند. در همان زمان که در غرب، مجموعه دشوارترین پدیدههای مرتبط با «شرایط پستمدرن»، موضوعی برای پژوهشهای همهجانبه شده و از درک فلسفی برخوردار میشوند، در روسیه سالهای 60 تا 80، ادبیات و هنر – و قبل از هر چیز، آن ادبیات و هنری که به مرور زمان «پست مدرنیستی» نامیده شد – تمایلات روحی و معنوی جدید را مجسم میکردند.
پست مدرنیسم در ادبیات روس، دیرتر از پستمدرنیسم در غرب شکل گرفت که این از یک سو به علت سرکوبی جدی تمامی اشکال خلاقیت هنریای بود که قوانین «رئالیسم سوسیالیستی» را در جامعه شوروی نقض میکردند و از سوی دیگر، به دلیل اعمال سیاست انزوای فرهنگیای بود که درک تجارب برونمرزی در عرصه ادبیات را با مشکل مواجه میکرد. همچنین پستمدرنیسم روس برخلاف پستمدرنیسم غرب، توسط نمایندگان هنر «غیررسمی»ای به وجود آمد که نهتنها امکان چاپ آثار خود را در کشور – مگر به صورت مخفیانه – نداشتند بلکه از سوی حاکمان وقت نیز تحت تعقیب قرار میگرفتند اما حتی در فرهنگ غیررسمی [زیرزمینی] هم پستمدرنیستها با رد آثار نویسندگانی که ادبیات را نه هدف بلکه وسیلهای [ابزاری] بیش به حساب نمیآورند، زیباییشناسی را تابع سیاست قلمداد میکردند و هیچ وظیفهای در قبال بازسازی ادبیات از دریچه زیباییشناسی در پیش روی خود نمیگذاشتند و به این ترتیب، از جایگاه ویژهای برخوردار شدند. به همین دلیل برای این دسته از نویسندگان مطرود در نگاه پستمدرنیستها، شاهکار نیکلای آستروفسکی در دوران استالینی یعنی «چگونه فولاد آبدیده شد؟» و اثر ضداستالینی واسیلی گروسمان یعنی «زندگی و تقدیر»، برادران دوقلوی ادبی به شمار میآمدند.
مدرنیسم که بازسازی و بازبینیاش در سالهای بعد استالینی، مخصوصا در شرایط «آندرگراند» توسط ای.برودسکی، و.سانسور، گ.آیگی، ل.گوبانف و ی.خاریتونوف به وقوع پیوست، بستر لازم برای رابطه نفیآمیز پستمدرنیستها با ادبیات «پذیرفته شده» از سوی رژیم را فراهم کرد. پستمدرنیستها از مدرنیستهای نسل جدید، ایده ارزش قائم بالذات هنر و علاقه وافر به کار با زبان را به ارث بردند. برای ایشان به خصوص تجربه نئوآوانگاردیسم سالهای 50 و 60 میلادی (گروه ل.چرتکوف، مکتب لیانوزوف و دیگران)، بسیار مهم و کارآمد جلوه کرد. نئوآوانگاردیسم روسی که عامل اصلی انحطاط و فروپاشی ادبیات «رسمی» آن زمان بود، به بازگرداندن خلاقیت و پویایی به ادبیات روسی کمک کرد؛ سیستم اشکال کلمات (پارادیگم)، استعارات موجود در زبان آن زمان را بازسازی کرد؛ بذر پذیرش خلاقیت ادبی بهمثابه نمره ذاتا ارزشمند حیات معنوی را کاشت و به لطف فرا گرفتن و به کار بستن نوآوریهای جریانها، گروهها و مکتبهای مختلف مدرنیسم از یکسو و سنن منسوخ شده معتقدم بر رئالیسم از سوی دیگر، در بسط حدود و افق سنتهای توسعه یابنده و به ارث برده شونده از سوی ادبیات تلاش وافری کردند. نئوآوانگاردیسمها مهمترین وظیفه خود را نجات زبان ادبی روسی و کلا زبان روسی از مرگ تدریجی و زوال میدیدند که در آن زمان در معرض خطر «اصطلاحی شدن»، ایدئولوژیک شدن و از دست دادن غنای ادبی خود بود. آنها سعی میکردند از تقلیل ارزش معنایی کلمات جلوگیری کنند. به منظور نائل شدن به این هدف، نئوآوانگاردیستها از 2 شیوه متفاوت استفاده میکردند: 1)افزایش نقش نشانهای واژه، کار زیاد روی هر شعر، «چفت و بست دادن» به معنای کلمات و به کار بستن اصول نوین در ترتیب ساختاری متون 2) «تجزیه» زبان، ««تخریب» شعر، گرایش به پرومتیسم، آبسوردیسم و کنکرتیسم. بسته به انتخاب انجام شده، در آثار این نویسندگان، 2سیمای متضاد شروع به رشد و نمو میکنند: سیمای شاعر ناب که در حوزه فرهنگ و تمدن روزگار میگذراند (در صورت انتخاب شیوه اول) و ضدشاعر (در صورت انتخاب شیوه دوم).
اما در میان نئوآوانگاردیستها، زبان ادبیات در دسترس عامه و زبان ادبیات [رسمی] به وجود آمد. در این میان، زبان خواص و عوام، تفاوتهای فاحشی داشتند زیرا هر کدام دارای سیستم و مختصات زیباییشناسی منحصربهخود بودند. ممکن است این افرادی که در آینده پست مدرنیست نامیده شدند، عمیقا و باطنا نیازی به زبان ادبی جدید (زبان ادبیاتی والامقام یا زبان فرهنگ و تمدن بشری) که بتواند این دو زبان ادبی متفاوت را با هم توام سازد، نمیدیدند؛ به عنوان مثال، زبانهای خاص ادبی گالکوفسکی و خاریتونوف در آثاری چون «بنبست بیانتها» و «صندوقچه میلوشویچ». ولی با اینکه نویسندگان روس در آن موقع هنوز با آثار پست فرویدیستها و پساساختارگراهای غربی آشنا نبودند، قدم در همان راهی گذاشتند که پستمدرنیستهای غربی در آن بودند.
اصولا «بحران نویسندگان معتبر» برای نویسندگان پستمدرن روس مربوط به حیطه فرهنگ رسمی میشد و روی هم رفته تمام فرهنگ را در برنمیگرفت چون که این عملا تنها دریچه تنفس آنها در زندگی به حساب میآمد. به همین دلیل طبق نظر نویسندگان پست مدرن روس، یکی از اصلیترین علل ناهنجاری، رئالیسم سوسیالیستی بود که همانند فنومن فرهنگ توده و شکل منحصربهفرد تبلیغ دولت توتالیتار، اذهان میلیونها انسان را دچار آشفتگی میکرد. نامشروع اعلام شدن ادبیات کلاسیک قرن 19 توسط پستمدرنیستها، قبل هر چیز متوجه مقابله با عامیانه شدن، «بازاری شدن» و دگمی شدن ادبیات بود که در ادبیاتشناسی دوران شوروی، ادبیات کلاسیک دچار آن شده بود. دلیل دیگر رد مقدس بودن ادبیات قرن نوزدهم، مقابله با درک سطحی و پیش پا افتاده عوام از این آثار بود. پست مدرنیستها اصل تبلیغ ایدئولوژیک غالب را بر جامعه شوروی وارد میکردند و ضمن پیروی نکردن از شرط حزبی بودن ادبیات، «داعی نبودن» به حزب و استقلال در تفحص فکری – هنری را به شرط مذکور ترجیح میدادند. در آثار ایشان، اصول آموزشی، تبلیغاتی و «زندگیسازی» جای خود را به سنت «ادبیات سرگرمکننده» میدهد. همچنین تکیه بر مقابله و مقایسه تمسخرآمیز سبکهای گوناگون ادبی، انواع ژانرها و جریانهای هنری که از اصل «عدم تفکیک و تمایز» پیروی نمیکنند، از دیگر ویژگیهای آثار بیشتر این نویسندگان است. چنین سبکها، ژانرها و جریانهای ادبیای از سوی ایشان یکسان تلقی شده و مورد تقلید استهزاآمیز قرار میگرفتند. بدین ترتیب استرئوتیپهای نهفته در اذهان مردم سست میشوند که این خود درنهایت، اسباب رهایی افکار از قید و بند ایدئولوژی آن زمان را فراهم میآورد. همچنین نسبی بودن تصورات انسان از حقیقت آشکار میشود؛ حقیقتی که مانند افق به نسبت حرکت ما به سمت آن، از ما دور میشود.
نویسندگان پستمدرن وسعت هنری اثر را به لطف وجود «فرامتن» افزایش دادند. فرامتن به تمام برداشتهایی اطلاق میشود که خواننده آنها را به معنای ظاهری واژه در متن یا همان معنای ساده تحتاللفظی میافزاید.
خواندن جدی و خلاقانه متن پست مدرنیستی، امکان احساس بیانتها بودن حقیقت را به ما میدهد و موجب پدیدار شدن دیدگاه پلورالیستی بر امور و اشیا میشود. غالبا نقاب نویسنده (راوی) که واجد ماهیتی تمسخرآمیز است، اساس و منبع رابط میان دادههای ناهمگون و ناقصی است که متون پست مدرنیستی را میسازند. به واسطه چنین نقابی، نویسنده کوشش میکند تا از توتالیتاریسم زبان دوری جوید، بری نبودن خود را از اشتباه و لغوش آشکار سازد و خواننده را به سوی حرکتی واضح و آشکار سوق دهد.
نویسنده به عنوان یکی از حضار در رمان پست مدرن، نقش منحصر به فرد «فریبگری» را ایفا میکند که نه تنها آیین و رسوم شرطی ادبیات کلاسیک را (البته نه خیلی زیاد) بلکه به کرات ادبیات «رسمی» را نیز با آن الگوهایش به سخره میگیرد: او قبل از هر چیز به انتظارات خواننده، سادهلوحیاش و استرئوتیپهای موجود در غور و تعمقاتش در باب ادبیات و زندگی حقیقی ریشخند میزند زیرا اصولا ریشخندهایش متوجه عقلانی بودن هستی است. نویسنده پست مدرن همزمان با تفریح با نقاب خلق شده توسط خودش میپردازد و آن را به بازی میگیرد. این امر باعث میشود خواننده گاهی حقههای او را جدی و گاهی سرسری تلقی کند. نویسنده پست مدرن پس از اینکه عقیده خود را در باب موضوع خاصی بیان کرد، نسبی بودن حقیقتی را که خواننده اثر نیز دارای آن است، به او گوشزد میکند. «فریبگر» روس- پست مدرن روس- میان موضع نابغه و موضع دلقک تعادل ایجاد میکند. خلق تیپ مولف- پرسوناژ، کیش نویسنده- پیامبر را منسوخ کرد. در موج اول، پست مدرنیستهای روس ادبیات را از قید و بند تمام وظایف خارج از حوزهاش و همچنین زیباییشناسی هنجارمند آن دوره آزاد ساختند.