بسیاری از غزلسرایان خوب روزگار ما، سعی میكنند به تجربه سرودن شعر آزاد هم دست بزنند. و البته تنها برخی از آنان موفق میشوند، به همان خوبی كه غزل میگویند، شعر آزاد از وزن و قافیه هم بسرایند.
محمدحسین نعمتی از شاعرانی است كه تنها گاهگداری از غزل فاصله میگیرد، اما هرگاه شعر آزاد گفته است، به خوبی از عهده برآمده است.
نمونهاش همین شعر كه در آن، شاعر از منظری بسیار بدیع، به تماشای موضوع شهادت نشسته است.
در زیبایی و اهمیت این شعر همین بس كه شاعر توانا و صاحب سبك نوپرداز، م. مؤید، به تعریف و تمجید از آن زبان گشوده است.
دو دقیقه
تنها دو دقیقه كافی بود
تا برادر بزرگترت باشم
*
از كودكی
میخواستی بزرگ شوی
چندانكه سیبی را
به درخت كنجكاو همسایه برگردانی
راه میافتادیم
در همهمۀ مدرسهای
كه از دیدن نیمههای سیب
به اشتباه میافتاد
تاریخی كه هیچكاری به تولدمان نداشت
زبانی كه حرفمان را نمیفهمید
و حسابی كه پاكمان میكرد
گفتند
و گفتند
و هیچ نگفتند
كه این كدام جاذبه است
كه سیب را برمیگرداند به شاخه...
*
بزرگتر كه شدی
دیگر هیچكس
ما را اشتباه نگرفت
نه تیری كه پیشانیات را شكافت
نه فرشتگانی كه آمده بودند
برای بردنت
*
آنقدر پیدایت نكردند
تا سر درآوردی از خوابهای مادربزرگ
تكیه داده
بر درختی سپیدار
خیره بر دوردست
لبخند بر لب
از جاذبهای كه خود كشف كرده بودی
*
هنوز هم كه هنوز است
این تویی
كه دردهای بیبینرگس را میبویی
و تو را دعا میكند نابینای محله
وقتی نجاتش میدهم
از چشمهای دریدۀ خیابان
ماندهام میان قابهایی
كه جای تو را پر نمیكنند
بیخوابِ پدری
كه در كنار تو خوابش بردهاست
بیتابِ مادری
كه تمام روز را
به من خیره میشود
تا تمام شب
خواب تو را ببیند
روی همۀ نامهها
نام تو را نوشتهاند
بر پیشانی كوچه
تا از بنبست درآید
بر سردر مدرسه
تا دیگر به اشتباه نیفتد
*
اینروزها
حس میكنم
بزرگتر از آن شدهای
كه برادر بزرگترت باشم