• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


راز

شیرزاد حسن
22 تیر 1388

شیرزاد حسن

شیرزاد حسن، سال 1950در شهر اربیل عراق به دنیا آمد. در سال 1975 از دانشگاه المنتصریه بغداد مدرک لیسانس زبان خود را گرفت  واز همان سال های دانشجویی داستان های کوتاهش را در نشریات ادبی عراق به چاپ رساند. او یکی از نخستین داستان نویسان برجسته عراق است  که با چاپ تعداد زیادی داستان کوتاه و ابتکاراتی که در فرم، زبان و روایت داستان پدید آورده توانست حرکت تازه ای را درادبیات معاصر کردی شروع کند.

 پر قدرت ترین اثر ایشان رمان کوتاه «حصار و سگ های پدرم» بود که توجه منتقدان را برانگیخت. در این رمان شیرزاد حسن با روایت توتم و تابو به اصول پدرسالاری از دیدگاه روانکاو مشهور« فروید» می پردازد. لازم به ذکر است از این نویسنده تا کنون رمان « حصار و سگ های پدرم » به زبان فارسی ترجمه ومنتشر شده است.

 برخی از آثار این نویسنده به قرار زیر است:

1-    تنهایی (مجموعه داستان)، چاپ اول 1983
2-    گل سیاه (مجموعه داستان)، چاپ اول 1988
3-    حصار و سگ های پدرم (رمان)، چاپ اول 1996
4-    محله ی مترسک ها (مجموعه داستان)، چاپ اول 1997
5-    بدون کتاب به سر نمی برم (مجموعه مقالات )، چاپ اول 2000
6-    پهن دشت آهوان کشته شده (رمان)، چاپ اول 2001
7-    در ستایش ادبیات (مجموعه مقالات)، چاپ اول 2001



راز

آن پیرزن بیوه، بی کس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله برای مردن او جلوی در شکسته اش جمع نمی شدند. قبل از اینکه زبانش بند بیاید، بزرگ و کوچک، زن و مرد، فقیر و ثروتمند به او التماس می کردند:
- خاله جان، خدا را خوش نمی یاد، بچه های محل بدون گز و حلوای شما بیچاره مان می کنند، بذار یک نفر دیگه هم شیوه ی درست کردنش را یاد بگیرد.
- عجله دارید بمیرم، ای خدا نشناسا!
- نه، ولی هیچ کس هم عمر نوح نداره...
- خوب می شم، نترسید.
- خب اگه ...
- اگه نمی خواد ...
غروب وقتی بچه های در و همسایه پیشم بیان، قصه را به برایتان تمام می کنم.
سر غروب، یکدفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزی مرگبار، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهای محله کنار جنازه اش کشیک می دادند، صبح زود به خاکش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت کردند، گز و حلوای توی سینی و کاسه ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوی نخ نما شده ی نمدی، لحاف و تشک های پوسیده و ریش ریش، یک ساک سفری، یک دیگ سیاه شده، حلقه و گوشواره ی مسی، شیشه ای پر از آب زمزم  تبرک های سید ها، سنگ پا و موچین و میل سرمه کشی، آینه ای زنگ زده، سه تا پیراهن و چهار قبای آبی رنگ، چمدان خاکستری،  که این آخری نصیب بیوه زنی که غسال پیرزن بود، شد. همان شب قفلش را شکست و وای از آن چیزهای عجیب و غریبی که در آن بود، قرآن و یک کلت کمری که لای یک تکه پارچه پیچیده شده بود و بعد چند تکه پارچه ی قماش و نخی هم روی آن. بوی مطبوع و قدیمی داخل چمدان، بیوه زن را مدهوش کرده بود، ای داد از عمر به باد رفته، این پارچه چیت و کودری های گل منگلی قسمت پیرزن نشدند، چرا آنها را ندوخته برای خودش؟
تا غروب چیزی از خانه نماند، جز ویرانه ای خالی، آن بیغوله ای که دم صبح مردم برای گز و حلوا جلوی در لت و پاره اش صف می بستند. روز دوم تیرک چوبی و تخته های به درد بخور را هم دزدیدند، سقفش هم به کلی پایین آمد. دزدکی همه دنبال چیزی می گشتند، مردهای محله، زنان، و وقتی بیزار شدند، بچه ها را به خانه ی ویران شده فرستادند، داخل حیاط و سوراخ های داخل دیوار، اما گنجی پیدا نشد، بین چوب های پوسیده و تیر و تخته ها می آمدند و می رفتند، چاله کندند، دیوارها را هم خراب کردند.
روزها گذشت و خانه پیرزن به لانه ی سگ ها و گربه های محل تبدیل شد، هر چه آشغال و زباله ی خانه ها هم بود، آنجا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه ها هم جا خوش کردند.
بعد از یک سال زن و مردی غریبه و تر و تمیز، مردم محله را جمع کردند و به آنها گفتند که میراث آن پیرزن، این ویرانه است، این زباله دانی  است!

نظرات

درود ببخشید اما من قصد و هدف نویسنده رو نفهمیدم؟؟!!به چه نتیجه ای می خواد برسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

14 مهر 1388 ساعت 12:29 | مریم |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی


داستان کوتاه

یک چیز سرگرم‌کننده

داستان کوتاهی از جک والستن (چاپ‌شده در مجله‌ی استتیکا (Aesthetica))

یک چیز سرگرم‌کننده

زهرا طراوتی


داستان کوتاه

سیاست

سیاست

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...