شیرزاد حسن
شیرزاد حسن، سال 1950در شهر اربیل عراق به دنیا آمد. در سال 1975 از دانشگاه المنتصریه بغداد مدرك لیسانس زبان خود را گرفت واز همان سال های دانشجویی داستان های كوتاهش را در نشریات ادبی عراق به چاپ رساند. او یكی از نخستین داستان نویسان برجسته عراق است كه با چاپ تعداد زیادی داستان كوتاه و ابتكاراتی كه در فرم، زبان و روایت داستان پدید آورده توانست حركت تازه ای را درادبیات معاصر كردی شروع كند.
پر قدرت ترین اثر ایشان رمان كوتاه «حصار و سگ های پدرم» بود كه توجه منتقدان را برانگیخت. در این رمان شیرزاد حسن با روایت توتم و تابو به اصول پدرسالاری از دیدگاه روانكاو مشهور« فروید» می پردازد. لازم به ذكر است از این نویسنده تا كنون رمان « حصار و سگ های پدرم » به زبان فارسی ترجمه ومنتشر شده است.
برخی از آثار این نویسنده به قرار زیر است:
1- تنهایی (مجموعه داستان)، چاپ اول 1983
2- گل سیاه (مجموعه داستان)، چاپ اول 1988
3- حصار و سگ های پدرم (رمان)، چاپ اول 1996
4- محله ی مترسك ها (مجموعه داستان)، چاپ اول 1997
5- بدون كتاب به سر نمی برم (مجموعه مقالات )، چاپ اول 2000
6- پهن دشت آهوان كشته شده (رمان)، چاپ اول 2001
7- در ستایش ادبیات (مجموعه مقالات)، چاپ اول 2001
راز
آن پیرزن بیوه، بی كس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله برای مردن او جلوی در شكسته اش جمع نمی شدند. قبل از اینكه زبانش بند بیاید، بزرگ و كوچك، زن و مرد، فقیر و ثروتمند به او التماس می كردند:
- خاله جان، خدا را خوش نمی یاد، بچه های محل بدون گز و حلوای شما بیچاره مان می كنند، بذار یك نفر دیگه هم شیوه ی درست كردنش را یاد بگیرد.
- عجله دارید بمیرم، ای خدا نشناسا!
- نه، ولی هیچ كس هم عمر نوح نداره...
- خوب می شم، نترسید.
- خب اگه ...
- اگه نمی خواد ...
غروب وقتی بچه های در و همسایه پیشم بیان، قصه را به برایتان تمام می كنم.
سر غروب، یكدفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزی مرگبار، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهای محله كنار جنازه اش كشیك می دادند، صبح زود به خاكش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت كردند، گز و حلوای توی سینی و كاسه ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوی نخ نما شده ی نمدی، لحاف و تشك های پوسیده و ریش ریش، یك ساك سفری، یك دیگ سیاه شده، حلقه و گوشواره ی مسی، شیشه ای پر از آب زمزم تبرك های سید ها، سنگ پا و موچین و میل سرمه كشی، آینه ای زنگ زده، سه تا پیراهن و چهار قبای آبی رنگ، چمدان خاكستری، كه این آخری نصیب بیوه زنی كه غسال پیرزن بود، شد. همان شب قفلش را شكست و وای از آن چیزهای عجیب و غریبی كه در آن بود، قرآن و یك كلت كمری كه لای یك تكه پارچه پیچیده شده بود و بعد چند تكه پارچه ی قماش و نخی هم روی آن. بوی مطبوع و قدیمی داخل چمدان، بیوه زن را مدهوش كرده بود، ای داد از عمر به باد رفته، این پارچه چیت و كودری های گل منگلی قسمت پیرزن نشدند، چرا آنها را ندوخته برای خودش؟
تا غروب چیزی از خانه نماند، جز ویرانه ای خالی، آن بیغوله ای كه دم صبح مردم برای گز و حلوا جلوی در لت و پاره اش صف می بستند. روز دوم تیرك چوبی و تخته های به درد بخور را هم دزدیدند، سقفش هم به كلی پایین آمد. دزدكی همه دنبال چیزی می گشتند، مردهای محله، زنان، و وقتی بیزار شدند، بچه ها را به خانه ی ویران شده فرستادند، داخل حیاط و سوراخ های داخل دیوار، اما گنجی پیدا نشد، بین چوب های پوسیده و تیر و تخته ها می آمدند و می رفتند، چاله كندند، دیوارها را هم خراب كردند.
روزها گذشت و خانه پیرزن به لانه ی سگ ها و گربه های محل تبدیل شد، هر چه آشغال و زباله ی خانه ها هم بود، آنجا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه ها هم جا خوش كردند.
بعد از یك سال زن و مردی غریبه و تر و تمیز، مردم محله را جمع كردند و به آنها گفتند كه میراث آن پیرزن، این ویرانه است، این زباله دانی است!