لازم بود متن دو داستان ویرایش شود و بین خیلی از کلمات، فاصله مناسب گذاشته شود. اما این کار را نکردیم تا رسم الخط نویسنده حفظ شود. هر چند ناخودآگاه به داستان هایشان لطمه زده اند.
انگارکسی لامپها رو خاموش کرد
رضا اسدی
وقتی پول روآورد و داد خونه همة نقشه هام بهم ریخت، قبلش با خودم میگفتم خوب باز خوبه لاعقل یکی از چاله ها پرمیشه اگرم پرنشه نصفه که میشه،بازخوبه اما...
کارگری که هشت سالِ داره نجاری میکنه،گوسفندی که پوسته گرگ تنش کرده،پیره مرده کتاب فروش،بچه ای که تازه می خواد پاشو بزاره تواین بازیِِ کثیف زندگی،ازهمه مهمترلیلاکه بغلم خوابیده...
پولا جلوم روی میزه،بغل ِساعت مچیم که بندش خراب شده.هیچی به فکرم نمی رسه اصلآ بایدبیخیالش بشم،هرصبح که ازخواب بیدار
مییشم میفهمم که گیرکردم نه راه پس دارم نه راه پیش نمی دونم اصلآ تقصیره خودمه.باید ده سال پیش محکم می چسبیدم تاازین جهنم دره فلنگو می بستیم،به مادرم که گفتم گفت:مادرجون خارج بریم چیکار؟اینجام برای ماخارجه تازه حسابشوبکن اینجاهمه مسلمونندوهمه هم زبون.بریم خارج که نه اونازبونه مارومی فهمندنه ما.فکرکه کردم دیدم راست میگه اینجا که به اصتلاح همه مسلمونندوهمه هم زبون،تا
چندتاتیکة درست وحسابی نمشنیدیم ومثل گاوپیشونی سفیدباانگشت نشونمون نم دادن صبحمون شب نمی شد.
پیرمردکتاب فروش آدم خوبیه،یعنی بهش بگم؟....اگه اون گوسفنداونجاباشه چی؟
اون کارگرنجارم مثل شراب هشت سال شده بهش لب بزنم تمومه،خرابِ خراب میشم.اون بچه هم که بیخیالش ازقدیم گفتند فوش بچه صلوات
امالیلاروچی کارکنم.....
ازصاحب کارم یه مقدارپول گرفتم وازکارگاه آمدم بیرون وراه افتادم سمت خونه،سرکوچه که رسیدم یه نگاه انداختم به خونه چراغا خاموش بود،رفتم توبقالیِ سرکوچه،پول روکه دادم به بقال گفت:بلدی حلقش کنی!؟....
جاخوردم.زده بودتوخال،اگه میگفتم نه یاخودمو میزدم به کوچه علی چپ بتر می شد.چیزی بهش نگفتم وآمدم بیرون.
در ساختمانو بازکردم،تمام لامپها خاموش بودندوبوی تند تریاک تو راه پله پیچیده بود.از طبقةاول صدایِ دادو بیداد می یومد،گاهی مرده هوارمیکشید گاهی زن جیغ میزد.طبقه دوم که رسیدم بوی تریاک همة راه پله رو برداشته بود سریعتر پله ها رورفتم بالا تارسیدم به طبقةخودمون دروبازکردم لامپا روروشن کردم.لیلاخونه نبود،رفتم تواتاق خواب درکمد روکه بازکردم فهمیدم لیلاچمدونش روجمع کرده
آمدم نشستم روبه روی پولا،لم دادم روصندلی وخیره شدم به لوستربالای سرم....یعنی چندکیلومیشه؟هم وزن من هست؟
تو این مدت خیلی لاغرشده بودم حتما هم وزن لوستربودم.وایستادم روی میز،ساعت مچیم که بندش خراب بود زیرِپام شد.واقعاً نمی دونستم که چطورحلقش کنم کاش ازبقال می پرسیدم.
وقتی میزروباپاهام هول دادم،ساعت مچیم باپولاافتادند روی زمین.حلقش خوب شده بودمحکم چسبیده بودزیرگلوم،اولش همه چیز عادی بودفقط قلبم بجای ابنکه توسینم بزنه توسرم میزد.......
بیچاره لیلانکنه اونابرندسراغش؟... .. .
چشام سیاهی میرفت مهره های گردنم خورد شده بود.بعد انگارکسی لامپها رو خاموش کرد.....
15 فروردین 1388 ساعت
درست بنویسیم!
محمدرضا خردمندان
اول از همه غلط های املایی است که جلب نظر می کند. بارها و بارها گفته ام هیچ چیز برای نویسنده بدتر از غلط های املایی فراوان نیست. خواننده وقتی به اولین غلط املایی می رسد ممکن است چشم پوشی کند، دومی را تحمل کند، اما سومی و هر چه از پی آن بیاید را دیگر برنمی تابد و احساس اینکه نویسنده برای آن چه نوشته آنقدر حرمت قائل نبوده که چندباری آن را بازخوانی کند و این اولین اصل نوشتار یعنی درست نویسی را در کارش لحاظ کند خواننده را از خواندن ادامه ی کار منصرف خواهد کرد. بار دیگر تاکید می کنم خواننده اگر حس کند نویسنده برای کار خودش ارزش قائل نبوده برای کار او ارزشی قائل نخواهد بود. خوب! ممکن است کمی تند رفته باشم. اما اگر نتیجه ی این تند روی این باشد که از حالا به بعد دوست نویسنده مان رضا اسدی عزیز با دقت بیشتری به کارش نظر داشته باشد مارا کفایت می کند. چندتایی را به عنوان نمونه می آورم:
لاعقل = لااقل
اصتلاح= اصطلاح
می یومد= می آمد
بتر= بدتر
پیره مرده کتاب فروش = پیرمرد کتاب فروش
چه نیازی به آوردن «ه» بعد از مرد هست؟ یا:«اونا زبونه ما رو نمی فهمن» «زبونه» یا همان«زبانه» خودش یک واژه ی مستقل است که معنای متفاوتی با «زبان» دارد. خیلی جاها هست که این «ه» بی مورد به کلمات اضافه شده است.
و...
جدای از غلط های املایی جملاتی در داستان به چشم می خورد که بار معنایی درستی ندارند:
باید ده سال پیش محکم می چسبیدم تاازین جهنم دره فلنگو می بستیم...
چیزی را «چسبیدن» کنایه از حفظ و نگهداری وضعیت موجود است. می گویند:«کلاهت را بچسب باد نبرد» یا:«بچسب به زندگیت» مفهوم این جمله دل کندن و گریختن از وضعیت موجود است و کاربرد این واژه اشتباه است.
منظور از گوسفندی که پوست گرگ تنش کرده چیست؟ به چه کسی اشاره دارد؟
استفاده از افعال شکسته جایگاهی در ادبیات داستانی ندارد مگر در موارد خاص. قبلن هم نوشته ام یک جور شلختگی بی حاصل که هیچ جذابیتی ندارد و آدم را از خواندن داستان زده می کند.
نکته ی دیگر وجود اشخاص مبهمی است که کارکرد روشنی ندارند یا نویسنده نتوانسته است آنها را به گونه ای معرفی کند که برای خواننده روشن باشد. همان شروع داستان که می گوید:
وقتی پول روآوردودادخونه همة نقشه هام بهم ریخت.
چه کسی پول را آورده خانه؟! اصلن ماجرای این پول چیست؟
مرد بقال از کجا می داند که راوی طناب را برای حلقه شدن می خواهد؟ آن مرد گوسفند صفت که پوسته ی گرگ تنش کرده کیست؟
و اما مهمترین موضوع که طرح نامشخص داستان است:
طرح داستان باید بتواند به سوالات پاسخ بگوید. سوالات فراوانی هست که جوابش را در متن نمی توان یافت. راوی کیست؟ مشکلش چیست؟ چرا به بن بست رسیده؟ آن آدمها که از آن ها نام می برد چه کسانی هستند؟ ماجرای ده سال پیش چیست؟ مگر راوی ده سال گذشته چه موقعیتی داشته که حالا ندارد؟ نقش مادر راوی در داستان چیست؟ و ده ها سوال دیگر که بی پاسخ می مانند.
در دو داستانی که از رضا اسدی خواندم حس کردم ایشان دغدغه ی طرح مسائل اجتماعی دارند. چند تا کتاب به ذهنم رسید که به ایشان پیشنهاد می کنم بخوانند:
«سانتاماریا» / سید مهدی شجاعی را بارها بخوانید. اتفاقن یک داستان در این مجموعه هست که راوی مثل داستان «انگارکسی لامپها رو خاموش کرد» قصد خودکشی دارد. داستان بامزه ای است و آن را خواهید پسندید.
«ساعت پنج برای مردن دیر است»/ نوشته ی امیر حسن چهل تن
«بعد از آن شب»/ مرجان شیر محمدی
آقا زاده
رضا اسدی
جمشید همین طور که کارتن هارااز روی پالت به داخل ماشین می انداخت گفت:
نگاهش کنید مردیکه تازه داره میاد سرکار
بعد نگاهی به ساعت روی دیوار کردوبا پوزخندگفت:
اُمده ناهارشُ تو کارخونش بخوره
رضا که کنار ماشین ایستاده بود،کمی جایش را تغییر دادوگفت:
خوب این آقازاده ها هروقت که دلشون خواست میان.اصلآ لزومی نداره که مثل مارعیت زاده هااول صُب از خوابشون بزنن وتاآخرشب جون بکنن
راننده که یک نخ سیگار گوشةلبش بودوبایک دستمال داشت شیشةماشینُ تمیز می کرد شروع کرد به غرغرکردن که آقایون عجله کنید،من کاردارم ازصُب تاحالافقط یک سرویس رفتم،بخوام اینجوری کار کنم شب باست گشنه بخوابم.
یعقوب که کارتن ها رُا داخل ماشین می چیند به حمایت از راننده گفت:
مشتی آخراش الان تموم میشه خیالت راحت.
مرتضی ازروی لیفتراک پایین آمدونزدیک رضا ایستاد،جمشید دوباره شروع کرد
¬- مرتضی آقازاده رو دیدی؟
- آره دیدم،راسی جمشیدبهت گفته بودم،آقازاده یک سال ازمن کوچیکتر؟
- آره،چندبارم گفتی.
رضاباتخته شاسی که دستش بود زدبه پشت مرتضی وگفت:
آره ازتویک سال کوچیکتراما صدبرابرتو وبابات مایه داره که برای من وتوخوابشم حرومه،حروم….
یعقوب باصدای بلند شروع کرد خندیدن
- نه رضا اشتباه می کنی این حاج مرتضی خیلی وضعش خوبه آخه یک سال از آقازادة کارخونه بزرگتره………
مرتضی هم شروع کردبه خندیدن.جمشیدکه آخرین کارتنُ می نداخت توماشین کفت:
گور باباش،ولش کنید الکی داریم خودمونو اذیت می کنیم داره که داره به جهنم.
رضا به طرف راننده رفت ورسیدرنگ هارا دادتاامضاکند.راننده سریع برگِ راامضاکردورفت.آخر شب جمشید که از اتاق آقازاده بیرون می آمدپکربود
صبح آن روز یک ابلاغیه به انبار دادند((آقای یعقوب سعیدی ازتاریخ این ابلاغیه جزو پرسنل شرکت نبوده وورودایشان به انبار و واحدهای تابع ممنوع
میباشد،همچنین هرگونه بحث و گفت وگو در هنگام کارممنوع می باشد))
آقازاده
محمدرضا خردمندان
داستان که تمام می شود یک لحظه آدم جا می خورد و انگار غافلگیر شده باشد داستان را توی ذهن مرور می کند. شخصیتها را به یاد می آورد و سعی می کند ارتباط بین حرفها، رفتارها و اتفاقی که در نهایت افتاده را بیابد اما این تلاش راه به جایی نمی برد.
داستان مبهم به پایان رسیده است و نتیجه گیری قطعی نمی توان از آن داشت. در واقع معلوم نیست اتفاق پایان داستان به چه موردی اشاره دارد. آیا منظور نویسنده به اصطلاح «زیراب زنی» یکی از پرسنل است؟! چرا یعقوب؟ یعقوب که در بین جمع تقریبن کمتر از همه حرف می زند. پس چرا او از کار اخراج شده؟ آیا کسی نسبت به او کینه داشته؟ چه کسی و چرا؟
چرا ابلاغیه را به جمشید داده اند؟ آیا نویسنده می خواهد استبداد حاکم بر محیط را نشان بدهد؟ اگر به جای یعقوب مثلن ابلاغیه به نام رضا یا دیگری بود چه فرقی می کرد؟ این ها سوال هایی است که ذهن خواننده را به خود مشغول می کند و باید به لحاظ داستانی، پاسخ داده شوند.