خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
15 اردیبهشت 1388

لازم بود متن دو داستان ویرایش شود و بین خیلی از كلمات، فاصله مناسب گذاشته شود. اما این كار را نكردیم تا رسم الخط نویسنده حفظ شود. هر چند ناخودآگاه به داستان هایشان لطمه زده اند.

 


انگاركسی لامپها رو خاموش كرد

رضا اسدی

 

 

وقتی پول روآورد و داد خونه همة نقشه هام بهم ریخت، قبلش با خودم میگفتم خوب باز خوبه لاعقل یكی از چاله ها پرمیشه اگرم پرنشه نصفه كه میشه،بازخوبه اما...
كارگری كه هشت سالِ داره نجاری میكنه،گوسفندی كه پوسته گرگ تنش كرده،پیره مرده كتاب فروش،بچه ای كه تازه می خواد پاشو بزاره تواین بازیِِ كثیف زندگی،ازهمه مهمترلیلاكه بغلم خوابیده...
پولا جلوم روی میزه،بغل ِساعت مچیم كه بندش خراب شده.هیچی به فكرم نمی رسه اصلآ بایدبیخیالش بشم،هرصبح كه ازخواب بیدار
مییشم میفهمم كه گیركردم نه راه پس دارم نه راه پیش نمی دونم اصلآ تقصیره خودمه.باید ده سال پیش محكم می چسبیدم تاازین جهنم دره فلنگو می بستیم،به مادرم كه گفتم گفت:مادرجون خارج بریم چیكار؟اینجام برای ماخارجه تازه حسابشوبكن اینجاهمه مسلمونندوهمه هم زبون.بریم خارج كه نه اونازبونه مارومی فهمندنه ما.فكركه كردم دیدم راست میگه اینجا كه به اصتلاح همه مسلمونندوهمه هم زبون،تا
چندتاتیكة درست وحسابی نمشنیدیم ومثل گاوپیشونی سفیدباانگشت نشونمون نم دادن صبحمون شب نمی شد.
پیرمردكتاب فروش آدم خوبیه،یعنی بهش بگم؟....اگه اون گوسفنداونجاباشه چی؟
اون كارگرنجارم مثل شراب هشت سال شده بهش لب بزنم تمومه،خرابِ خراب میشم.اون بچه هم كه بیخیالش ازقدیم گفتند فوش بچه صلوات
امالیلاروچی كاركنم.....
ازصاحب كارم یه مقدارپول گرفتم وازكارگاه آمدم بیرون وراه افتادم سمت خونه،سركوچه كه رسیدم یه نگاه انداختم به خونه چراغا خاموش بود،رفتم توبقالیِ سركوچه،پول روكه دادم به بقال گفت:بلدی حلقش كنی!؟....
جاخوردم.زده بودتوخال،اگه میگفتم نه یاخودمو میزدم به كوچه علی چپ بتر می شد.چیزی بهش نگفتم وآمدم بیرون.
در ساختمانو بازكردم،تمام لامپها خاموش بودندوبوی تند تریاك تو راه پله پیچیده بود.از طبقةاول صدایِ دادو بیداد می یومد،گاهی مرده هوارمیكشید گاهی زن جیغ میزد.طبقه دوم كه رسیدم بوی تریاك همة راه پله رو برداشته بود سریعتر پله ها رورفتم بالا تارسیدم به طبقةخودمون دروبازكردم لامپا روروشن كردم.لیلاخونه نبود،رفتم تواتاق خواب دركمد روكه بازكردم فهمیدم لیلاچمدونش روجمع كرده
آمدم نشستم روبه روی پولا،لم دادم روصندلی وخیره شدم به لوستربالای سرم....یعنی چندكیلومیشه؟هم وزن من هست؟
تو این مدت خیلی لاغرشده بودم حتما هم وزن لوستربودم.وایستادم روی میز،ساعت مچیم كه بندش خراب بود زیرِپام شد.واقعاً نمی دونستم كه چطورحلقش كنم كاش ازبقال می پرسیدم.
وقتی میزروباپاهام هول دادم،ساعت مچیم باپولاافتادند روی زمین.حلقش خوب شده بودمحكم چسبیده بودزیرگلوم،اولش همه چیز عادی بودفقط قلبم بجای ابنكه توسینم بزنه توسرم میزد.......
بیچاره لیلانكنه اونابرندسراغش؟... .. .
چشام سیاهی میرفت مهره های گردنم خورد شده بود.بعد انگاركسی لامپها رو خاموش كرد.....
15 فروردین 1388 ساعت

 

 

 


درست بنویسیم!

محمدرضا خردمندان


اول از همه غلط های املایی است كه جلب نظر می كند. بارها و بارها گفته ام هیچ چیز برای نویسنده بدتر از غلط های املایی فراوان نیست. خواننده وقتی به اولین غلط املایی می رسد ممكن است چشم پوشی كند، دومی را تحمل كند، اما سومی و هر چه از پی آن بیاید را دیگر برنمی تابد و احساس اینكه نویسنده برای آن چه نوشته آنقدر حرمت قائل نبوده كه چندباری آن را بازخوانی كند و این اولین اصل نوشتار یعنی درست نویسی را در كارش لحاظ كند خواننده را از خواندن ادامه ی كار منصرف خواهد كرد. بار دیگر تاكید می كنم خواننده اگر حس كند نویسنده برای كار خودش ارزش قائل نبوده برای كار او ارزشی قائل نخواهد بود. خوب! ممكن است كمی تند رفته باشم. اما اگر نتیجه ی این تند روی این باشد كه از حالا به بعد دوست نویسنده مان رضا اسدی عزیز با دقت بیشتری به كارش نظر داشته باشد مارا كفایت می كند. چندتایی را به عنوان نمونه می آورم:
لاعقل = لااقل
اصتلاح= اصطلاح
می یومد= می آمد
بتر= بدتر
پیره مرده كتاب فروش = پیرمرد كتاب فروش
چه نیازی به آوردن «ه» بعد از مرد هست؟ یا:«اونا زبونه ما رو نمی فهمن» «زبونه» یا همان«زبانه» خودش یك واژه ی مستقل است كه معنای متفاوتی با «زبان» دارد. خیلی جاها هست كه این «ه» بی مورد به كلمات اضافه شده است.
و...
جدای از غلط های املایی جملاتی در داستان به چشم می خورد كه بار معنایی درستی ندارند:
باید ده سال پیش محكم می چسبیدم تاازین جهنم دره فلنگو می بستیم...
چیزی را «چسبیدن» كنایه از حفظ و نگهداری وضعیت موجود است. می گویند:«كلاهت را بچسب باد نبرد» یا:«بچسب به زندگیت» مفهوم این جمله دل كندن و گریختن از وضعیت موجود است و كاربرد این واژه اشتباه است.
منظور از گوسفندی كه پوست گرگ تنش كرده چیست؟ به چه كسی اشاره دارد؟
استفاده از افعال شكسته جایگاهی در ادبیات داستانی ندارد مگر در موارد خاص. قبلن هم نوشته ام یك جور شلختگی بی حاصل كه هیچ جذابیتی ندارد و آدم را از خواندن داستان زده می كند.
نكته ی دیگر وجود اشخاص مبهمی است كه كاركرد روشنی ندارند یا نویسنده نتوانسته است آنها را به گونه ای معرفی كند كه برای خواننده روشن باشد. همان شروع داستان كه می گوید: 
وقتی پول روآوردودادخونه همة نقشه هام بهم ریخت.
 چه كسی پول را آورده خانه؟! اصلن ماجرای این پول چیست؟
مرد بقال از كجا می داند كه راوی طناب را برای حلقه شدن می خواهد؟ آن مرد گوسفند صفت كه پوسته ی گرگ تنش كرده كیست؟
و اما مهمترین موضوع كه طرح نامشخص داستان است:
طرح داستان باید بتواند به سوالات پاسخ بگوید. سوالات فراوانی هست كه جوابش را در متن نمی توان یافت. راوی كیست؟ مشكلش چیست؟ چرا به بن بست رسیده؟ آن آدمها كه از آن ها نام می برد چه كسانی هستند؟ ماجرای ده سال پیش چیست؟ مگر راوی ده سال گذشته چه موقعیتی داشته كه حالا ندارد؟ نقش مادر راوی در داستان چیست؟ و ده ها سوال دیگر كه بی پاسخ می مانند. 
در دو داستانی كه از رضا اسدی خواندم حس كردم ایشان دغدغه ی طرح مسائل اجتماعی دارند. چند تا كتاب به ذهنم رسید كه به ایشان پیشنهاد می كنم بخوانند:
«سانتاماریا» / سید مهدی شجاعی را بارها بخوانید. اتفاقن یك داستان در این مجموعه هست كه راوی مثل داستان «انگاركسی لامپها رو خاموش كرد» قصد خودكشی دارد. داستان بامزه ای است و آن را خواهید پسندید.
«ساعت پنج برای مردن دیر است»/ نوشته ی امیر حسن چهل تن
«بعد از آن شب»/ مرجان شیر محمدی

 

 

 


آقا زاده

رضا اسدی


جمشید همین طور كه كارتن هارااز روی پالت به داخل ماشین می انداخت گفت:
نگاهش كنید مردیكه تازه داره میاد سركار
بعد نگاهی به ساعت روی دیوار كردوبا پوزخندگفت:
اُمده ناهارشُ تو كارخونش بخوره
رضا كه كنار ماشین ایستاده بود،كمی جایش را تغییر دادوگفت:
خوب این آقازاده ها هروقت كه دلشون خواست میان.اصلآ لزومی نداره كه مثل مارعیت زاده هااول صُب از خوابشون بزنن وتاآخرشب جون بكنن
راننده كه یك نخ سیگار گوشةلبش بودوبایك دستمال داشت شیشةماشینُ تمیز می كرد شروع كرد به غرغركردن كه آقایون عجله كنید،من كاردارم ازصُب تاحالافقط یك سرویس رفتم،بخوام اینجوری كار كنم شب باست گشنه بخوابم.
یعقوب كه كارتن ها رُا داخل ماشین می چیند به حمایت از راننده گفت:
مشتی آخراش الان تموم میشه خیالت راحت.
مرتضی ازروی لیفتراك پایین آمدونزدیك رضا ایستاد،جمشید دوباره شروع كرد
¬- مرتضی آقازاده رو دیدی؟
- آره دیدم،راسی جمشیدبهت گفته بودم،آقازاده یك سال ازمن كوچیكتر؟
- آره،چندبارم گفتی.
رضاباتخته شاسی كه دستش بود زدبه پشت مرتضی وگفت:
آره ازتویك سال كوچیكتراما صدبرابرتو وبابات مایه داره كه برای من وتوخوابشم حرومه،حروم….
یعقوب باصدای بلند شروع كرد خندیدن
- نه رضا اشتباه می كنی این حاج مرتضی خیلی وضعش خوبه آخه یك سال از آقازادة كارخونه بزرگتره………
مرتضی هم شروع كردبه خندیدن.جمشیدكه آخرین كارتنُ می نداخت توماشین كفت:
گور باباش،ولش كنید الكی داریم خودمونو اذیت می كنیم داره كه داره به جهنم.
رضا به طرف راننده رفت ورسیدرنگ هارا دادتاامضاكند.راننده سریع برگِ راامضاكردورفت.آخر شب جمشید كه از اتاق آقازاده بیرون می آمدپكربود
صبح آن روز یك ابلاغیه به انبار دادند((آقای یعقوب سعیدی ازتاریخ این ابلاغیه جزو پرسنل شركت نبوده وورودایشان به انبار و واحدهای تابع ممنوع
میباشد،همچنین هرگونه بحث و گفت وگو در هنگام كارممنوع می باشد))

 



آقازاده
محمدرضا خردمندان


داستان كه تمام می شود یك لحظه آدم جا می خورد و انگار غافلگیر شده باشد داستان را توی ذهن مرور می كند. شخصیتها را به یاد می آورد و سعی می كند ارتباط بین حرفها، رفتارها و اتفاقی كه در نهایت افتاده را بیابد اما این تلاش راه به جایی نمی برد.
داستان مبهم به  پایان رسیده است و نتیجه گیری قطعی نمی توان از آن داشت. در واقع معلوم نیست اتفاق پایان داستان به چه موردی اشاره دارد. آیا منظور نویسنده به اصطلاح «زیراب زنی» یكی از پرسنل است؟! چرا یعقوب؟ یعقوب كه در بین جمع تقریبن كمتر از همه حرف می زند. پس چرا او از كار اخراج شده؟ آیا كسی نسبت به او كینه داشته؟ چه كسی و چرا؟
چرا ابلاغیه را به جمشید داده اند؟ آیا نویسنده می خواهد استبداد حاكم بر محیط را نشان بدهد؟ اگر به جای یعقوب مثلن ابلاغیه به نام رضا یا دیگری بود چه فرقی می كرد؟ این ها سوال هایی است كه ذهن خواننده را به خود مشغول می كند و باید به لحاظ داستانی، پاسخ داده شوند.

 
نظرات

در پاسخ به دوست عزیزمان امیر معقولی لازم است از سطر هفتم سیاهه ام جمله ای را تكرار كنم و اینكه: «اگر نتیجه ی این تند روی (یعنی تاكید فراوان روی چنین موضوعی) این باشد كه از حالا به بعد دوست عزیز نویسنده مان با دقت بیشتری به كارش نظر داشته باشد مارا كفایت می كند.»

17 اردیبهشت 1388 ساعت 12:18 | خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

جناب آقای معقولی! در مورد غلط های املایی صحبتی نمی كنم، چون در خانه اگر كس است، یك حرف بس است. اما خطاب به آقای خردمندان گفتید كه نیم فاصله ها را رعایت نمی كنند. جهت اطلاع شما می گویم كه سایت لوح، به لحاظ فنی نیم فاصله را ساپورت نمی كند و امكان استفاده از نیم فاصله برای ما وجود ندارد. وگرنه ما مشتاق تر هستیم كه همه نكات املایی، دستوری و ویرایشی را رعایت كنیم. در ضمن، لوح ادعایی در مورد اینكه نماینده ای از جامعه ادبی ایران است ندارد. دوستان، برای لوح داستان می فرستند و لوح وظیفه می داند كه به آنها رسیدگی كند. اگر كسی دوست ندارد، می تواند داستان نفرستد تا رسیدگی هم نشود. اما بدانید برای بزرگ شدن، باید طاقت داشته باشیم كمی هم انتقاد بشنویم.

17 اردیبهشت 1388 ساعت 00:00 | سارا عرفانی |  dastan@louh.com | بدون آدرس وب

بررس محترم آقای محمدرضا خردمندان در نوشته‌ی كوتاهی كه درباره‌ی داستان ِ « انگار كسی لامپ‌ها را خاموش كرد » به نكته‌ای اشاره كرده‌اند كه بر خود لازم می‌دانم درباره‌ی آن چیزی بگویم. ایشان بر غلط‌های املایی داستان انگشت گذاشته‌اند و آن را همچون پتكی بر سر نویسنده‌ی تازه‌كار می‌كوبند. آیا بررسی داستان فقط و فقط به غلط‌گیری املایی محدود می‌شود؟ گابریل گارسیا ماركز نویسنده‌ی كلمبیایی كه صد سال تنهایی‌اش را بسیاری خوانده‌اند در كتاب « زیستن برای باز گفتن » می‌گوید هنوز غلط ِ املایی دارد. گابو روزی یكی از یادداشت‌های خود را در تاكسی جاگذاشته و هنگامی كه آن را بازمی‌یابد متوجه می‌شود راننده‌ی تاكسی غلط‌های املایی او را اصلاح كرده است!! نویسنده‌ی برنده‌ی نوبل غلط املایی دارد و سر و سامان داد به نوشته‌ی او از لحاظ دستوری بر عهده‌ی كسی نیست جز ویراستار. ویراستار ِ كتاب صدسال تنهایی 30 صفحه از نسخه‌ی دست‌نویس رمان را حذف كرده است و وقتی خواننده داستان را می‌خواند حتی یك كلمه‌ی اضافی در آن نمی‌یابد. بگذریم از ویراستاری كه در این جایی ندارد اما سایت لوح كه داعیه‌ی فرهنگی دارد، باید به بررسان خود بیاموزد كه برای نقد ِ یك داستان نباید بیش از اندازه به غلط‌های املایی داستان پیله كنند. (17 سطر!!! ) آیا لوح نماینده‌ای از جامعه‌ی ادبی ایران است؟ اگر آری كه وای بر ما راستی یك نكته‌ی دیگر هم بگویم و تمام آقای خردمندان خود نیم‌فاصله را رعایت نمی‌كنند و این از زیبایی نوشته‌ی ایشان می‌كاهد.

15 اردیبهشت 1388 ساعت 21:55 | امیر معقولی |  leechmx18@gmail.com | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: