محاصره
محمد ابراهیمی
فرمانده كلاهش را برداشت و با مشت روی میز كوبید.فریاد زد: می كشیمشون.جانشین فرمانده كه نشسته بود ناگهان به خود آمد و سعی كرد فرمانده را بنشاند. چند روزی بود كه فرمانده نخوابیده بود.مردمك هایش میان كاسه ی خون گرفته ی چشمانش می درخشیدند.مشتش روی میز می لرزید.
علی بلند شد و به سمت چاه آب رفت.سطل را پایین انداخت و به انتظار شنیدن صدای آب سرش را خم كرد. یك … دو … سه. همیشه بعد از سه صدا می آمد. چهار … پنج. صدا آمد اما صدای شكستن سطل بود.از خانه بیرون آمد. لبهایش را خشكی زده بود. یك هفته ای بود كه ده را محاصره كرده بودند. راه خانه ی كد خدا را در پیش گرفت.
ماه پشت ابر ها پنهان شده بود. كدخدا با مردی كه لباس هایش خبر از غریبه بودنش می داد،دست داد. لبخندی زد و بعد از گذشتن از پیچ كوچه اسكناس های نو و تانخورده را دوباره شمرد.بار دیگر به كاری كه باید انجان می داد فكر كرد. عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود ولی با نگاهی دیگر به پول های نو جان تازه ای گرفت و به راه افتاد. حیاط خانه ی سید همیشه شلوغ بود ولی باران آن شب همه را به خانه فرستاده بود.
جانشین فرمانده كه دستانش را محكم دور فرمانده حلقه كرده بود، او را آرام روی صندلی نشاند. فرمانده همین طور عرق می ریخت. آفتاب از روی سوراخ چادر چشمهای فرمانده را نشانه رفته بود. فرمانده چشم هایش را بست.جانشین كه او را مشت مال می داد شروع بع صحبت كرد: فرمانده شما باید استراحت كنید.الان سه روزه كه شما نخوابیدید. قربان اگر اجازه بدیدشما رو به تختتون ببرم تا كمی استراحت كنید.
فرمانده كه تازه سوزشی را روی پوستش احساس كرده بود، چشمان خونینش را باز كرد.
- عوضی تو كه نمی تونی یه چادر سالم تحویل من بدی چطور می خوای فرمانده این افراد باشی؟
جانشین كه نگاه زیر چشمی زیر دستانش آزارش می داد خودش را جمع و جور كرد و گفت: الان دستور می دم عوضش كنن قربان.
فرمانده روی صندلی سمت دیگر میز نشست. دستش را تكیه گاه پیشانی سرش كرد. عرق از سر و رویش زمین تشنه ی بیابان را سیراب می كرد. با پاهایش روی زمین ضرب گرفت.
علی دستش را به دیوار كاهگلی گرفت. سرش گیج می رفت. چند روزی بود كه غذا نخورده بود. غذایش را به مادرش داده بود تا بتواند به خواهر كوچكترش شیر بدهد. چیزی به خانه ی كدخدا نماده بود. پالهایش روی زمین كشیده می شد. حلقه ی در را با تمام قدرت كوبید. كد خدا در را باز كرد.علی با دیدنش خودش را در آغوش او انداخت. رمقی در بدنش نمانده بود. كدخدا با این كه بدن نحیفی داشت علی را روی شانه اش به حیاط برد و او را روی تخت زیر درختی كه سال ها پیش خشك شده بود، انداخت.
سطل را به چاه انداخت. صدای برخورد سطل با آب كمی دلگرمش كرد. سطل را بالا كشید و طوری كه چیزی از آن روی زمین نریزد آن را در كوزه ریخت. نگاهی به علی انداخت. تقریبا بی هوش بود. كوزه را بالا آورد و كمی از آب آن خورد. انگشتانش را در كوزه فرو كرد. دستش را بالای سر علی برد.
جانشین دست خیسش را به صورت فرمانده زد. فرمانده تكان نخورد. این بار با ترس و لرز كمی صورت فرمانده را تكان داد. سر فرمانده روی گردنش سر خورد و به طرز دلخراشی آویزان ماند. جانشین عرقش را با آستینش پاك كرد.نفس عمیقی كشید و سطل آب را روی سر فرمانده خالی كرد. فرمانده با فریادی از جایش پرید. دستانش را در موهایش فرو برد و آن ها را از روی صورتش كنار زد. جانشین كه كم كم رنگ از صورتش می رفت سرش را پایین انداخت. فرمانده دستش را زیر چانه ی او برد: چند دقیقه خوابیدم؟
جانشین با ترس و لرز سرش را بالا گرفت: سی دقیقه قربان.
فرمانده فریاد زد: پس قبل از این كه بدم بازداشتت كنن سی بار دور این چادر سینه خیز میری.
جانشین پاهایش را جفت كرد و بله قربانی گفت و به بیرون دوید. فرمانده روی صندلی نشست. چند لحظه ای فكر كرد و فریاد زد: نگهبان!
نگهبان از جلوی چادر آمد. سلام نظامی داد و منتظر دستور فرمانده ماند.
فانوس راه گل آلودی را مشخص كرده بود كه سید و كد خدا به سختی در آن دست و پا می زدند. سید بعد از شنیدن این كه یك مرد شهری گفته پدرش در حال مردن است به سمت جاده اصلی به راه افتاده بود. چند روزی بود كه خبر حمله ی یك گروه نظامی به ده های اطراف ترس و وحشتی خاص را در دل همه گنجانده بود. سایه ی ترس از حمله همه را پوشش داده بود و این فقط سید بود كه اسلحه ها را بین مردان ده تقسیم كرده بود و دلگرمی بزرگی برای همه بود. سید چكمه هایش را به سختی از گل در آورد و قدم دیگری برداشت. در آن تاریكی فقط از روی حدس می بایست راهش را پیدا می كرد. كدخدا می گفت زیر درخت جاده ی اصلی می توانند آن ها را پیدا كنند. سید مدام از حال كدخدا می پرسید. رنگ صورت او و لرزشی كه در صدایش بود او را نگران كرده بود. ظهر عاشورا را زیر آفتاب داغ گذرانده بودند و حالا باران سر تا پای آن ها را خیس كرده بود.
علی با صدای بلند گفت: اینطور كه نمی شه زنده موند. تا كی باید مثل موش تو سوراخ بمونیم؟
كدخدا با صورتی برافروخته از آن سمت حیاط جواب داد: تو چه می دونی جنگیدن یعنی چی. پدرت تو خونه نیست كه بهت بفهمونه.
- تا وقتی بود بهم یاد داد كه باید جنگید نه این كه این جا دست روی دست بذاریم تا از گشنگی بمیریم. تا مردا جون دارن باید جنگید. اونا انقدر می مونن كه ما خودمونو تسلیمشون كنیم.
صدای كوبیده شدن در كدخدا را از جواب دادن به علی بازداشت. با عصبانیت در را باز كرد: چه خبره ممد آقا؟ سر آوردی؟
ممد آقا كه نفس نفس می زد گفت: كدخدا ... بیرون... دور دهو گرفتن ... توپ هاشونو ... بردن جلوی درا.
كدخدا كه رنگ از صورتش رخت بر می بست با نباوری پرسید: حمله كنن؟
علی كه گویی منتظر شنیدن چنین چیزی بود از خانه كدخدا به بیرون دوید. به سمت در بزرگ شهر رفت. نمی دانست چه كار می تواند بكند فقط می دانست رفتن بهتر از ماندن است. مطمئن بود فرمانده ی آن ها پشت در اصلیست. آقا مصطفی كه بالای در نگهبانی می داد داد زد: هوی علی كجا؟
علی خودش را به نشنیدن زد و راهش را ادامه داد. میله ای زیر چوب جلوی دو لنگه ی در گذاشت و با كمی فشار آن را از جا در آورد. در را به اندازه ی عرض بدنش باز كرد. نمیدانست فرمانده چه شكلیست. شاید همان مرد بلند قدی بود كه به سمت چادر بزرگی شروع به دویدن كرد. بیست قدم بیشتر به چادر نمانده بود كه صدای ایست سرباز بلند قد او را نگه داشت.
- می خوام فرمانده تونو ببینم.
- فرمانده می گه بیا توی چادر.
- نه، بگو اگه مرده خودش بیاد این جا.
سرباز كه از این همه شهامت پسر تعجب كرده بود نگاه خیره اش را از او گرفت و همین كه خواست برگردد صدای فرمانده را از پشت چادر شنید.
- من مردم. خواستم ببینم تو چقدر مردی.
همان طور كه دستش روی كلت كمریش بود قدم زنان از پشت چادر بیرون آمد . اسلحه ی سرباز قد بلند را با دست پایین زد و به سمت علی رفت.
جانشین فرمانده لباس هایش را تكاند و به سمت مركز بی سیم رفت. مسئول بی سیم از جایش بلند شد و سلام نظامی داد. جانشین پرسید: دستور حمله صادر شد یا نه؟
- نه قربان! دستور عقب نشینی دادن. ببخشید چرا هنوز فرمانده دستور ندادن؟
- به تو مربوط نیست. به كسی چیزی نگو كارتو بكن.
- پسر چه جرئتی داری. این همه مرد شایدم نامرد چرا تو رو فرستادن بیای این جا؟
- منو نفرستادن. خودم اومدم. اومدم بگم كه از این جا برید.
- خوب ... دیگه چه دستوری داری؟ما منتظر دستور از مقامات بالا بودیم كه انگار بهمون رسید.
فرمانده این را گفت و با پوزخندی علی را نگاه كرد. چرخی زد و ادامه داد: پسر بهت 20ثانیه وقت می دم تا به دو بری توی ده. بعد از اون هفت تیرم رو به سمتت می گیرم و هر هفت تاشو شلیك می كنم.
فرمانده به سمت چادر شروع به قدم زدن كرد. علی پشت او به راه افتاد. فرمانده قدم زدنش را متوقف كرد. سایه ی علی كنار دستش دیده می شد.در دلش او را تحسین می كرد. برگشت و اسلحه اش را روی پیشانی علی گذاشت: پدرت بهت یاد نداده حماقتو از شجاعت جدا كنی؟
علی نگاهش را به چشمان فرمانده دوخت: اتفاقا می گفت كه جفتشون یكین. اگه می خوای بزنی بزن. آخرش كه می خوای دهو بگیری و همه رو بكشی.
- باشه ولی یه چیزو می دونی پسر؟ ازت خوشم اومده. ده شماره دیگه بهت وقت می دم. می فهمی؟ فقط ده شماره و بعد ... بنگ. یه گلوله از این تو میره توی سرت و بعد تو می میری.
فرمانده این را گفت و خنده ی وحشتناكی سر داد. شروع به شمردن كرد. با داد زدن هر شماره آب دهانش به صورت پرت می شد. آرام می شمرد. دوست داشت پسر برود. هشت ... نه ... ده.
صدای شلیك گلوله همه را از جا پراند.
- سید فكر كنم درخت اون جاس.
- آره خودشه. اون آقا هم با چترش فكر كنم همونیست كه گفتی.
سید قدم هایش را تند تر كرد. به نزدیكی درخت رسیدند كه ناگهان كدخدا رعد نورانی را دید و از ترس خم شد. صدای آن هنوز به گوشش نرسیده بود. سرش را بالا گرفت. سید روی زمین افتاده بود. كدخدا به سمتش دوید. سید را بلند كرد و وقتی سرخی خون را در دستانش دید به سمت مرد شهری نگاه كرد. هنوز اسلحه اش را بالا نگه داشته بود.
- قرار بود باهاش صحبت كنی اگر راضی نشد این كارو بكنی. چه غلطی كردی؟ خاك بر سرم شد.
كدخدا سر سید را روی زانوش گذاشت. تازه فهمیده بود كه چه كاری كرده است.
ممد آقا ضربه ی محكمی به صورت كدخدا زد و گفت: پیرمرد داره هزیون می گه. نباید خبرو یهو بهش می گفتم. طبیب گفته قلبش ضعیفه نباید هولش كنی. حواسم نبود. خود منم هول شده بودم.
كدخدا از جایش پرید و گفت: پسر سید كو؟ علی كجا رفت؟
- رفته پیش سربازا آقا مصطفی اومد گفت.
كدخدا همین كه این را شنید اسلحه اش را برداشت و به سمت رد اصلی دوید.از نردبان بالا رفت و به آقا مصطفی گفت: چرا گذاشتی بره؟ حالا كجاست؟
كداخدا وقتی مرد شهری را دید كه اسلحه اش را روی پیشانی علی گذاشته است سریع دست به كار شد. فشنگی در اسلحه اش گذاشت و نشانه گرفت. قد علی كوتاه تر از فرمانده بود. باید تمام سعیش را می كرد. اگر گلوله كمی پایین تر می رفت كار تمام بود. با دقت نشانه رفت و شلیك كرد. سینه ی فرمانده شكافته شد و او رازمین گیر كرد.جانشین كه در سمت دیگر فرمانده را نشانه رفته بود با شنیدن صدای تیر نا خود آگاه شلیك كرد و گلوله ی او علی را به زمین انداخت. كدخدا كه این صحنه را از دور می دید ، درد شدیدی در قلبش افتاد و او را به عقب برد و او را ازبالای دیوار به پایین پرت كرد. جانشین همان طور كه اسلحه هنوز در دستش بود صحنه را نگاه می كرد.
علی دستانش را روی زمین كشید و نزدیك بدنش آورد. خبری از گرمای سوزان چند لحظه پیش نبود. دستانش روی زمین مرطوب و نرم احساس شادی می كردند. سایه ی كسی روی سرش افتاد. بوی آشنایی آمد. خودش بود. پدر همیشه از این عطر استفاده می كرد.
بررسی:
معصومه میرابوطالبی
داستان محاصره در خوانش اول من را به یاد داستان آرامش قهوه ای از سید مهدی شجاعی در مجموعه سانتا ماریا انداخت.در داستان آرامش قهوه ای هم پسركی برای نجات خواهر و مادرش پیش فرمانده دشمن می رود و درنهایت شهید می شود. خواندن این داستان را به شما پیشنهاد می كنم.
در داستان محاصره سعی شده كه از روایت موازی بین فرمانده و علی استفاده شود كه معمولا روایت موازی در رمان و یا داستان بلند جای استفاده دارد. حتی در قسمتی این خط موازی سه تایی می شود و ماجرای كدخدا و سید هم وارد می شود. رفتار علی كمی اغراق آمیز است. با بیهوش شدن از تشنگی نمی تواند تنها با نوشیدن اب این نیرو را بیابد كه تا مقر دشمن بدود. یا رفتار كدخدا باید نشان دهنده خطایش درباره سید باشد تا انتهای داستان، ما مثل یك تصادف از شهادت سید با خبر نشویم. شبكه های علی و معلولی در داستان باید آن چنان قوی باشد كه بعد از پایان، نكته مبهمی برای خواننده باقی نماند. همین شبكه های علی و معلولی و پاسخ به این چراهاست كه یك طرح قوی از داستان می سازد، به طوریكه خواننده با فكر كردن به شخصیتها و با شناخت آنها داستان را به خوبی حس می كند، نه اینكه در پایان از خود بپرسد علت رفتار كدخدا چه بود. اگر كدخدا فقط به فكر پول بود، باید این دیدگاه كدخدا پرداخت می شد؛ یا مثلا كسی خارج شدن سید و كدخدا را با هم ندیده، آن هم در روستایی به این كوچكی. حال هر سه خط روایی را جدا بررسی می كنم: یك مورد ماجرای علی و كدخداست كه با اینكه در فضای ده رخ می دهد شناختی از فضای ده و حال و هوای آن نمی دهد. فقط تكیه می كند به اینكه هوا گرم است و آب نیست. این برای اینكه یك روستای خشك در ذهن خواننده مجسم شود كم است و از علی هم هیچ تصویری در ذهن نمی ماند. در داستان آرامش قهوای ببینید سید مهدی شجاعی چگونه اضطراب پسرك را نشان می دهد:
باد كه عرقگیر پسرك را به سینه می چسباند تپش قلب كوچك او را عیان تر می كرد، انگار كه عرقگیر، تنها مانع بیرون پریدن آن دل هیجان زده بود.
دقت كنید با چه ظرافتی هم می فهمیم كه باد می آید و هم پسرك چه حالی دارد.
در قسمت دوم كه فرمانده و جانشینش هستند زنده ترین قسمت داستان است. توصیفی كه از چادر و صورت و چشمهای فرمانده داریم باعث می شود به خوبی فرمانده را تصور كنیم و آن را در ذهن خود بسازیم.
و قسمت سوم كدخدا و سید كه پیشتر درباره اش گفتم.
درمورد داستان جنگی با اینكه ممكن است نویسنده در سنی باشد كه اصلا نتوانسته جبهه ها را درك كند اما با یك تحقیق كوچك و فیش برداری می تواند روستا و موقعیت جغرافیایی آنهایی كه مورد حمله واقع شدند یا ابزارهای جنگی كه برای حمله به یك روستا مورد استفاده قرار می گیرد را بفهمد و فقط به كلمه تانك اكتفا نكند.
موفق باشید