خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
12 اردیبهشت 1388

فریدون، زمانی كه بی خبر از روستای شان رفت، بعد از آن در آنجا جر و بحث شروع شد: هر كسی یك چیزی می گفت. عده ای می گفتند: «رفته آلمان»، دسته ای دیگر می گفتند: «رفته به سوئد»، عده ای می گفتند «كاناداست»، عدهای دیگر هم اینطور می گفتند كه در كلمبیا ست و قاچاقچی مواد مخدر شده. دوستان نزدیكش می گفتند: «در دانمارك ازدواج كرده و توی یك رستوران كار می كنه». از همه عجیب تر این بود كه خواهر و برادرهای خودش می گفتند: «نامه هاش از امریكا به دستمون می رسه و می گه امریكا هستم»

 

فریدون زمانی كه روستایشان را ترك كرد، طاعون خطرناكی روستای شان را فرا گرفت. مردم- بیخودی -استفراغ می كردند، سه چهار روز تو بستر می افتادند، سپس خلاص می شدند و می مردند. فریدون به خاطر این طاعون بود كه آنجا را ترك كرد و رفت. طاعون هم سیزده سال كامل طول كشید.

 

حالا بعد از سیزده سال، كه طاعون از بین رفته، فریدون بعد از این همه سال دوری و خانه به دوشی، به زادگاهش برگشته است.

 

فریدون وقتی برگشت، مثل روزهای غروب گذشته كه انگار از قهوه خانه برگشته باشد، به خانه خودشان رسید: تنها یك چمدان داشت؛ اما چمدانی پر بود.

 

فریدون در جریان نبود: مردم روستای خودشان، در مدت این سیزده سال كه طاعون شیوع پیدا كرده بود، عادت خودشان را از دست داده بودند و راه و رسم تازه ای را پیدا كرده بودند. از همه عجیب تر: عادت سیب زمینی خوردنشان بود، در زمان شیوع طاعون، بعد از رفتن فریدون، این عادت در میان مردم روستا رواج پیدا كرد.

 

مردم، بعد از تمام شدن طاعون آرام آرام هر چیز خوردنی كه بود از چشمشان افتاد، سال به سال از خوردن بیشتر منزجر می شدند: فقط سیب زمینی می خوردند. در مزرعه هایشان هم، فقط سیب زمینی می كاشتند. در زمین ها، باغچه ی جلو در و حیاط خلوت هر خانه، حتی توی قهوه خانه و مدرسه ها، تنها سیب زمینی می كاشتند. آب سیب زمینی می خوردند. اونهایی كه كمی وضع مالی شان بهتر بود، شربت سیب زمینی می خوردند. خان ها و پولدارها هم عرق و شراب سیب زمینی می خوردند. آنهایی كه فقیر و ندار بودند، زمستان ها سیب زمینی را خشك می كردند برای تابستان. اكثر مردم لباسهایشان را از پوست سیب زمینی می دوختند. عكس سیب زمینی های جورواجور را به دیوار اتاق های خانه هاشان و قهوه خانه آویزان كرده بودند. برای پرداخت زكات هم، سیب زمینی می دادند. در موقع ازدواج و مزد كارگرها و چیزهای دیگرهم زیباترین سوغات و هدیه شان سیب زمینی بود. حتی هنگامی كه یكی از آنها می مرد، با آب سیب زمینی او را غسل می دادند؛ همان موقع هم یك سیب زمینی را با مرده داخل قبر می انداختند.

 

برادر، پدر، خواهر و اقوام فریدون، آن روز، از خوشحالی برگشتن فریدون به زادگاهش، با همه ی دوستان و آشنایان در روز برگشت او، با وجود نداری و دست تنگی، سه شبانه روز آهنگ شادمانی ساز كردند. با ساز و آواز و موسیقی های مختلف خوشحالی خو را بروز می دادند.

 

در مدت این سه شبانه روز، خبر و پیام رادیو و تلویزیون شهر شده بود، همچنین نویسندگان روزنامه ها و مجلات، دسته دسته می آمدند و از او قرار ملاقات می گرفتند. رادیوی فلان حزب اعلام كرد: «شاعری بزرگ به وطن خود بازگشته »، تلویزیون فلان حزب می گفت: «محصلی كُرد، تحصیلات عالیه خود را در دانشگاه معروفی در آمریكا به اتمام رسانده و به روستای خود بازگشته است.» روزنامه و مجلات هم با خط درشت نوشته بودند: «نویسنده ای پر قدرت به موطن خود برگشته تا به ملتش خدمت كند.»

 

به این ترتیب، در مدت این سه شبانه روز احترام زیادی به فریدون گذاشتند و تبلیغات زیادی برایش انجام شد كه فریدون «بزرگترین شاعر، دلسوزترین استاد، نام دارترین نویسنده» كشورش است.

 

فریدون درمدت این سه شبانه روز دور و برش خیلی شلوغ بود. اقوام و آشنایان فریدون، مرتب او را به منزل خود دعوت می كردند. حتی اقوامی كه دست تنگ و ندار بودند، سیب زمینی از اقوامی كه وضع مالی شان خوب بود، به قرض می گرفتند تا بتوانند فریدون را دعوت كنند. خان ها و مردهای سرشناس روستا هم او را به مجلس شراب و عرق سیب زمینی دعوت می كردند. دوستان دور و نزدیكش هم، وقتی به دیدنش می آمدند، سیب زمینی رنگ شده، در كاسه ای به رسم هدیه پیشكشش می كردند.

 

فریدون، در مدت این سه شبانه روز كم كم داشت به سیب زمینی عادت می كرد؛ خوردن و نوشیدن سیب زمینی براش عادی شده بود.

 

شب چهارم، ساعت یازده و نیم شب، پدر و خواهر و برادر و زن برادر و داماد و دایی و دایی زاده و عمو و عمو زاده و خاله و خاله زاده و عمه و عمه زاده و بچه هایشان، همه با هم در هال منزل پدر فریدون، بعد از صرف سیب زمینی عصرانه، دور و بر فریدون را گرفتند.

 

پدر فریدون رو به او كرد و گفت:

 

«خب فریدون، ببینم چی برامون آوردی؟»

 

فریدون ازاین سوأل خوشحال و ذوق زده شد. بلند شد و چمدان پرش را با غرور، وسط هال منزل خالی كرد. از خوشحالی كم مانده بود از خود بی خود شود. با خود گفت:

 

«بذار سورپرایزشون كنم.»

 

چمدان مثل كیسه ی گندم، یك ریز خاك طلا مثل آرد طلایی رنگ درخشان ازآن می ریخت. سپس یك تكه طلا و بعد تكه ای بزرگ و بزرگ تر و سپس تكه ای طلا به سنگینی یك خشت از آن بیرون آورد. فریدون طوری به این طلا ها نگاه می كرد انگار عرق و خستگی این سیزده سال خانه بدوشی اش را پایین می ریخت، با دلخوشی و سر بلندی گفت:

 

- ایناها، پدر جان، براتون طلا آوردم.

 

یكی از زن برادرهایش، كه شیر به نوزاد لاغرش می داد، گفت:

 

- این چمدان، همه اش طلاست؟

 

فریدون گفت:« بله، همه اش طلاست.»

 

خواهرش با تعجب و صدایی كمی بلند پرسید:

 

- همه اش طلاست؟

 

فریدون گفت:

 

- بله، همه اش طلاست.

 

- دایی اش كه از همه حیرت زده تر شده بود، گفت:

 

- همه اش طلاست؟

 

- بله، همه اش طلاست.

 

پدرش گفت:

 

- یعنی سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون:«نه، سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.»

 

برادر بزرگترش با لحنی متعجب و صدایی بلند گفت:

 

- سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟!

 

فریدون از همه ی آنها متعجب تر:

 

- نه، هیچ سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.

 

دامادش گفت:

 

- واقعاً! هیچی از خارج با خودت نیاوردی.

 

- نه، هیچ سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.

 

دایی اش مات و مبهوت با لحن تندی گفت:

 

- واقعاً، واقعاً... تو هیچ سیب زمینی از خارج با خود نیاوردی؟

 

- نه، من هیچی از خارج با خودم نیاوردم.

 

عمویش، انگار بخواهد یقه اش را بگیرد و بكشد، گفت:

 

- تو راست می گی؟ سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون كمی دست و پایش را گم كرد، اما بر خود مسلط شد و گفت:

 

- بله، راست می گم، من هیچ سیب زمینی یی از خارج با خودم نیاوردم.

 

خاله زاده اش: یعنی واقعاً، تو سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون به نفس نفس افتاد:

 

- بله، راست می گم، من سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.

 

خاله اش: خب، توهیچ سیب زمینی از خارج نیاوردی؟

 

فریدون، عصبانی:

 

- من هیچ سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.

 

عمو زاده اش گفت:

 

- خیلی خوب، تو چرا سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون مثل اینكه جرمی مرتكب شده باشد و بخواهد از خودش دفاع بكند:

 

- نمی دونم، من هیچی از خارج با خودم نیاوردم.

 

پسر دایی اش، گفت:

 

- خب، عجیبه! تو چرا سیب زمینی از خارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون، مسلط به خود:

 

- چرا عجیبه؟ من سیب زمینی از خارج با خودم نیاوردم.

 

پدر فریدون، فوراً با غم و اندوه شدیدی، آم سردی كشید:

 

- خب، چرا پسرم؟ تو چرا سیب زمینی ازخارج با خودت نیاوردی؟

 

فریدون با غروری پنهان، در همان لحظه، مثل این كه بخواهد ارزش طلا را بیان كند، گفت:

 

- من فقط طلا با خودم آوردم.

 

دایی اش كه مردی با چهره ی سیاه، چهار شانه و سبیلی پهن بود، با حیرت و كنجكاوی گفت:

 

- طلا چیه، پسرم؟

 

فریدون از همان شروع جر و بحث فهمیده بود كه هیچ كدام از خانواده و اقوامش، طلا را نمی شناسند. هیچ كسی هم از اهالی روستا نمی تواند ارزش طلا را درك كند! افسوس! با وجود این، نمی خواست احساس خفت و خواری بكند. به فكر فرو رفت تا با آنها در مورد قدر و ارزش طلا صحبت بكند، اما در نظرش كاری مشكل و تا حدودی بیهوده بود. برای همین با غم و یأس، بلند شد و نگاهی به چشمان متحیر دایی اش انداخت و دیگر سكوت كرد.

 

زن برادرش با بچه ی نحیفش به بغل، بلند شد و گفت:

 

- پیف!

 

بیرون رفت. در حال راه رفتن هم چند جمله ی دیگر از زبانش خارج شد:

 

- سیزده ساله تو خارج زندگی كرده، ولی حالا كه بر گشته، آخه مگه یك گونی سیب زمینی چه ارزشی داره كه با خوش نیاورده؟!

 

زن دایی اش، سیگار دستش را پرت كرد، بلند شد و گفت:

 

- آره والله...پیف!

 

او هم بیرون رفت و گفت:

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، اما یك گونی سیب زمینی مگه چیه كه با خودش نیاورده!

 

زن عمویش، بی صدا، از جایش بلند شد، دست بچه اش را گرفت و بیرون رفت، با آه سرد و درحال بیرون رفتن گفت:

 

- په... ! آخه سیب زمینی چیه كه با خوت نیاوردی!

 

دامادش، با اندوه و درماندگی، بی آنكه به فریدون نگاه كند، از در بیرون رفت و با خودش گفت:

 

- حداقل چند تا سیب زمینی به عنوان سوغاتی برای بچه ها می آورد!

 

عمه اش، كه از همه چاق تر بود، دیرتر به دم در رسید، داخل حیاط با نارضایتی گفت:

 

- مردم از خارج با گونی گونی سیب زمینی برمی گردند، ولی اون «چیزی» آورده كه به درد نمی خوره .... به جز خودش هیچ كسی هم نمی دونه چیه!

 

دایی زاده، عمو زاده، خاله زاده، خواهر زاده، عمو، دایی، پسر دایی، پشت سر هم، یك به یك بلند شدند و با غم و اندوه هال را ترك كردند؛ بی صدا، پشت به فریدون، بیرون می رفتند؛ می گفتند:

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، چند تا سیب زمینی چه ارزشی داره كه با خودش نیاورده!

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، چند تا سیب زمینی چه ارزشی داره كه با خودش نیاورده!

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، چند تا سیب زمینی چه ارزشی داره كه با خودش نیاورده!

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، چند تا سیب زمینی چه ...

 

- سیزده سال خارج زندگی كرده، چند تا...

 

- سیزده سال خارج زندگی...

 

خواهر بزرگترش، كه زخمی كهنه روی صورتش بود و می گفتند «جای ناخن های عقاب افسانه ای روستا ست» با گریه ای شدید، به هق هق افتاد، مثل این كه چیزی در درونش شكسته باشد، با گریه گفت:

 

« فریدون جان، كاش ما رو اینطوری خوار و سر شكسته نمی كردی!»

 

خواهرش هم دست بچه اش را گرفت و رفت بیرون.

 

برادر كوچكش، با عصبانیت، نگاه سنگین و تندش را به فریدون انداخت و با لحنی مسخره گفت:

 

« طلا» چیه؟

 

و با نگرانی زیاد و عصبانیت بیرون رفت.

 

برادر بزرگش، كه مردی آرام و آگاه تر بود، بلند شد و رفت كنار فریدون، خم شد و با چشمان پر از اشكش، به فریدون گفت:

 

«فریدون جان؛ حداقل چند تا سیب زمینی برای خودمان می آوردی، تو حال و روز ما را نمی دونی؟ نمی دونستی تو چه وضعیتی هستیم؟»

 

فریدون، كه چمباتمه نشسته بود، مثل لاشه ی مردار، سرش را ما بین پاهایش انداخته بود. ساكت، مبهوت، فكر می كرد. مثل این بود كه در بیابانی تنها مانده و در دنیای تصوراتش به سر می برد و نمی داند اطرافش چه می گذرد.

 

تنها پدرش در هال مانده بود، سر افكنده، بلند شد و طوری به فریدون نگاه می كرد انگار لاشه ی مرده ای كه دوستش دارد، را می بیند. به چمدان پر از طلا كه در كنارش، وسط هال افتاده بود، نگاه می كرد. انگار با ترحم از فریدون بپرسد:

 

خب، این طلا چیه، پسرم؟ به چه دردی می خوره؟

 

فریدون ناگهان سرش را بلند كرد، و خودش را تنها در هال یافت! انگار در اركستری پر سرو صدا، كر شده باشد، سرش به درد آمد. اما دل خوش بود به این كه همه آن ها رفته اند و دراین اتاق او را تنها گذاشتند. بلند شد و چشمش به عكس مادر خدابیامرزش، كه به سینه ی دیوار چسبیده بود، افتاد: مادرش در زمان شیوع طاعون – وقتی كه فریدون آنجا را ترك كرد - فوت كرده بود؛ نتوانسته بود یك بار دیگر او را ببیند؛ آن مادری كه امروز، در این شب، این جا نبود، افسوس، چون كه می توانست سر خسته ی فریدون را بگذارد روی پایش و دلداری اش بدهد. مادر، تنها كسی در وطنش بود، در روستا بود كه ارزش طلا را می فهمید و قدر و قیمت طلا را فراموش نمی كرد: تنها كسی كه می دانست طلا چیه؛ اما افسوس... او اكنون داخل گور سردی ست.

نظرات

its so good my dear friend, i

6 اسفند 1388 ساعت 12:59 |  |  mina163_san@yahoo.com | بدون آدرس وب

ایده و موضوع جالبی بود اما مثل فیلمنامه خوبی كه بد كارگردانی شده ضعیف از آب دراومد. خسته كننده بود و می شد با پرداختهای دقیق تر تاثیرگذارتر باشه . مثل "مسخ" كافكا كه اگه اون ایده عجیب و جالب دست مثلا من آماتور می افتاد شاید یه قصه مضحك می شد اما كافكا ازش یه شاهكار ساخت . موفق می شد

16 آبان 1388 ساعت 08:42 | رها |  بدون email | آدرس وب

جالب بود. ما هم اسیر عادت هامان شدیم

1 آبان 1388 ساعت 20:56 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

فكر میكنم مظمون داستان بی نهایت قدیمی هست. این عادتی كه اینجا ازش صحبت شده دیگه اینجوری بین مردم رواج نداره ضمن اینكه متن خسته كننده بود. موفق باشید.

24 مرداد 1388 ساعت 19:01 | تنها |  بدون email | بدون آدرس وب

من فكر می كنم می خواهد بگوید كه وقتی انسان به چیز های كم ارزش عادت كند و آنها را بزرگ ببیند دیگر لذتی از نعمت های با ارزش خدا نمی برد .

9 تیر 1388 ساعت 11:50 |  |  lili_200520@yahoo.com | بدون آدرس وب

من فكر می كنم باید خومون رو جای اون آدمها هم بذاریم. فقط از دید فریدون یا دانای كل نگاه كردن توضیح خوبی برای داستان نیست. شاید یك لیوان آب در جایی خوش طعم تر و مفید تر از معروف ترین و گرانترین نوشابه ها باشد.

26 اردیبهشت 1388 ساعت 08:59 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

چه ساده مسله عادت های یك جامعه را شرح دادند . من فكر كنم نویسنده با نشانه ای چون سی زمینی خواسته یه حرف مهم تری بگه . در تقابلش هم قضیه طلا عجیب تر بو د . موفق باشید .

14 اردیبهشت 1388 ساعت 21:52 | FARHAD |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: