مشكل شخصیتهای «سوپراستار»، یك مشكل فراگیر است: انگیزههای نامشخص. معلوم نیست سیا (با بازی رضا رشیدپور) چرا گاهی تركی حرف میزند. معلوم نیست یكی از زنهایی كه با كورش ارتباط دارد، چرا صدای ضبط را تا آخر بلند كرده و با تلفن حرف میزند و نمیشنود و مدام «چی؟... چی؟...» میكند. معلوم نیست كورش كه مدام زن عوض میكند، چرا قفل خانهاش را عوض نمیكند. معلوم نیست مادر كورش چرا اینجوری رفتار میكند. «سوپراستار» یك بلبشوی شخصیتپردازی است. پس و پیش كاراكترها معلوم نیست و مثلاً نمیدانیم مادر كورش چه جور موجودی بوده؛ مذهبی؟ سنتی؟ مدرن؟ اخلاقگرا؟ خوشگذران؟ بیخیال؟ جواب هركدام باشد، میشود از یك جای دیگر فیلم مثال نقض آورد. بدتر از همه شخصیت خود كورش است كه سویه بد و خوب شخصیتش و نوع تحولش به باسمهایترین شكل تصویر میشود. كاراكتر رها هم كه دقیقاً مانند اسمش از هفت دولت رهاست و تا آخر معلوم نمیشود از كجا آمده و كجا رفت، فقط طی چند مونولوگ عجیب و غریب و نامفهوم مثلاً شخصیتپردازی میشود. این اوضاع البته با تعدادی كاراكتر سرگردان كه آن وسط برای خودشان میچرخند و معلوم نیست چه تأثیری بر كجای قصه دارند (مثل آن جوانك خلوضع یا مثلاً كاراكتر تینا) خرابتر هم میشود.
این كاراكترهای سرگردان و عجیب كه از روی اعمال و رفتار و سر و وضع و خانه و افكارشان تنها میتوان نتیجه گرفت كه ظاهراً هیچكدام برنامه مشخصی در زندگی خود ندارند، از ابتدا تا انتهای فیلم در حال بیان دیالوگهایی هستند كه میشود به چهار دسته تقسیمشان كرد: معمولی، بیربط، بیمعنا و شعاری. از دیالوگهای معمولی ـ كه ضرورت ابتداییاند ـ كه بگذریم، بقیه گفتوگوها یا بزرگتر از قوارههای كاراكترند و یا هیچ ربط مشخصی به داستان ندارند و فاقد هرگونه كاركرد دراماتیكاند و پادرهوا میمانند. دیالوگها ابزار ظریف و فوقالعادهای برای شخصیتپردازیاند و غیر از همان دیالوگهای معمولی، لازم است باقی حرفها در خدمت پیشبرد داستان باشد. مثلاً به یاد بیاورید سكانسی را كه كورش از میهمانی شبانه برگشته و رها را پشت در میبیند. وقتی وارد خانه میشوند، زن همراه كورش ناگهان آن وسط میگوید «كورش، این متنایی كه باید ترجمه كنم، كجاست؟» اساساً این دیالوگی است كه ظرفیت دراماتیك دارد اما اینجا كاملاً ول است و هر چیز دیگری میشد جایش گذاشت. دیالوگهای بیمعنای فیلم هم خودشان به چند دسته تقسیم میشوند. اما تابناكترین نمونهاش كل گفتوگوی دونفره كورش و مدیر پرورشگاه (افسانه بایگان) در انتهای داستان است.
و البته باید یك متن جداگانه ویژه دیالوگهای شبهمتفلسفانه رهای چهارده پانزده ساله نوشت: «تو خواستی، من هم اومدم؛ خواستی یكی توی زندگیت تغییر ایجاد كنه. من هم از صمیم دل خواستم تو پدرم باشی، شدی و كنار همایم. اگه یه روز نخواهیم، خب نیستیم دیگه»! جز اینها، اشتغال دیگر رها شعار دادن است كه اوج آن را در سكانس رادیویی گفتوگوی دونفرهاش با كورش در ماشین شاهدیم كه تصمیم میگیرد كل انحرافات اخلاقی كورش را به صورت ترم فشرده درمان كند.
میرسیم به دیالوگگویی بازیگران. این خیلی بدیهی است كه بازیگر باید تحت راهنمایی كارگردان، لحن مناسبی را برای گفتن دیالوگش در پیش بگیرد. یك نمونه آشكارش البته باز هم كاراكتر بیهمتای «رها»ست، اما جز او دیگران هم هستند. در نظر بگیرید یكی از كاراكترها در موقعیتی كه قاعدتاً باید بسیار خشمگین باشد، دیالوگ آزاردهنده «اما تو فاسدی؛ فاسد به معنای واقعی كلمه» را با لحن شبیه «وای عزیزم، چقدر تو خوبی» میگوید! در مورد بازیها مشكل بیشتر به هدایت بازیگران برمیگردد و مثلاً برخلاف بسیاری از دوستانم، فكر میكنم بازی شهاب حسینی ایراد فاحشی ندارد؛ بلكه بازیاش در چنبره اوج و فرودهای قلابی و مغشوش فیلم است كه اینقدر بد به نظر میآید.
نمونه پررنگ این اوج و فرودهای قلابی، سكانس تعقیب و گریز داستان است كه ناگهان سمت و سوی داستان، چرخشی نچسب پیدا میكند و همه عناصر، حتی موسیقی، در خدمت پلیسی كردن بیدلیل فضای داستان قرار میگیرند. این سردرگمی روایی را میتوان در همه عناصر بصری فیلم، مانند نحوه دكوپاژ صحنهها و طراحی صحنه و... نیز رصد كرد. برای نمونه میشود درباره حركتدوربینهای نامشخص و بدون معنا در طول فیلم، صحبت كرد. باز هم باید تأكید كرد كه همهچیز از شخصیتپردازی و دیالوگنویسی گرفته تا دكوپاژ و میزانسن و حركت دوربین باید در خدمت فضاسازی متناسب با حال و هوای داستان قرار بگیرد. اما در مورد «سوپراستار» اساساً این خود داستان است كه دارد گیج میخورد. تمهید روایی «فیلم در فیلم» هم چنان بد و سطحی در مسیر داستان طراحی شده است كه نیاز چندانی به بحث ندارد.
نمیدانم كارگردانی در ابتداییترین شكلش مگر چیزی جز همینهاست؟ خانم میلانی حتماً شوخیشان گرفته است كه در یكسوم ابتدایی داستان، كتاب ارزشمند «شازده كوچولو» را به شكل یك عنصر بصری وارد فضای داستان میكنند. در این بستر درامی كه ایشان با این اجزای از هم گسیخته ترتیب دادهاند، «گنج قارون» هم نمیشود تعریف كرد، چه برسد به برداشتی آزاد از «شازده كوچولو».