شعر آیینی، شعر ولایی، شعر مذهبی، شعر مدح و مرثیه، شعر دینی، شعر شیعی...
در همین حین که صاحبنظران و ادیبان، سرگرم بحث در این اسامی و تعریف آنها هستند، شاعرانی با خلوص تمام، در شأن اولیای خدا میسرایند و عشق و ارادتشان را به پیامبر و خاندانش، در قالب کلمات به ما هدیه میکنند.
سیدحمیدرضا برقعی از این دسته از شاعران است. او و تنی چند از شاعران قم، با بهرههایی که از محضر استاد مجاهدی بردهاند و بهواسطه ارتباط با ذاکران و مداحان اهلبیت، از یکسو به روانی لحن و بیان میاندیشند و از سوی دیگر روزاروز به غنای عاطفی سرودههایشان میافزایند.
برقعی در شعری که از او میخوانید، با طرحی نو و بدیع، دردی کهنه را روایت میکند. دردی که تا دنیا دنیاست، جگر پیروان اهلبیت را آتش میزند.
زیر باران، دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد:
وسط کوچه ناگهان دیدم
زنِ همسایه بر زمین افتاد
سیبها روی خاک غلتیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلاً این صحنه را... نمیدانم
در من انگار میشود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش، چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمیکند پسرم
چادرش را تکاند با سختی
یاعلی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بیتفاوتِ ما
نالههایش فقط تماشا شد
صبحِ فردا به مادرم گفتم:
گوش کن، این صدای روضة کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانهای مشکیست
*
با خودم فکر میکنم حالا
کوچة ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی، فاطمیه نزدیک است...