خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
20 اردیبهشت 1388

سعی كنید تصاویری را كه بنده به صورت كاملا ماهرانه برایتان ترسیم می كنم را در ذهن مبارك مجسم نمائید تا هم شما لذت كافی را برده باشید و هم بنده به یك حق التالیف بخور و بمیر رسیده باشم.

مترو با سرعت معمولی در حال حركت است و جمعیت انبوهی برادروار و خواهروار یكدیگر را از فرط مهربانی در آغوش كشیده اند. هوای استاندارد برای تنفس كشیدن لحظاتی است كه تمام شده است و مسافران مجبورند برای تنفس از بوی پیاز، سیر، جوراب لعنتی، عرق و سایر آلاینده های مجاز هوا استفاده كنند. جوانكی كه به نظر می رسد نادان می باشد دكمه‌ی ارتباط با راننده مترو را فشار می دهد. راننده از پشت بلندگو می گوید: «بفرمائید!»

جوانك نادان می گوید: «لطفا سریعتر حركت كنید!»

راننده می گوید: «بله! چشم»!

 جوانك نادان می گوید: «دوتا چائی هم بردار بیار!!»

تصویر قطع می شود...

 

یك هزار و سیصد دستگاه خودروی پوروتن جنتو و میلیاردها ریال جوایز ارزنده دیگر پاسخی است به اعتماد شما... بانك ملی ایران!

.... مای بی بی مای بی بی ما دوستت داریم ...

 

تصویر مجددا برمی‌گردد...

هوا به شدت گرم است. قطار كرج با دقایقی تاخیر به ایستگاه وارد می شود. همه به احترام قطار گویا سعی می كنند به آن نزدیك شده و دستی به آن بمالند. جمعیت فوج فوج و یا حتی موج موج به سمت درب قطار در حركت می باشند. مردی با همسرش نیز در این جمعیت موج زنان حضور دارد. مرد غیور در حالی كه همسرش را از شر نامحرمان بی شرم! محافظت می كند، سعی دارد كه هر طور شده با همسر خود وارد قطار شود. ناگهان در یك چشم به هم زدن نامحرمان بی شرم با یك عملیات ساده و دست جمعی و البته ناخودآگاهانه! همسر مرد غیور را از وی جدا كرده و با خود به درون قطار می برند. مرد غیور حالا جا مانده است زیرا دیگر جائی برای او نیست. هرچه اصرار می كند كه او را نیز راه دهند زیرا همسرش داخل است كسی حرف او را گوش نمی دهد و به او می گویند: «آقای محترم مگه نمی بینی جا نیست؟!»

مرد غیور كم كم دارد عصبانی می شود. كم مانده است كه قاطی كند. در همین حال همسرش از داخل صدا می زند: «آرش جان! تو بمان با قطار بعدی بیا من با همین می روم!!!»

مصلحت اقتضا می كند كه اینجا نیز تصویر قطع شود!!

 

تصاویری از طبیعت به همراه صدای دلنواز افتخاری را خودتان تصور كنید به عنوان میان برنامه!

 

تصویر آمد! اللهم صل علی...

آخرین حركت قطار به سمت كرج است. واگن ها تقریبا خلوت هستند. پدری با دختر كوچكش وارد قطار شدند. درب قطار بسته شد. پدر یك آلت موسیقی از كیف خود در می آورد و شروع به نواختن می كند و دخترك نیز به رقصیدن می پردازد. مردم نیز طبیعتا چاره ای جز عنایت ندارند! خب این هم یه جورش است دیگر!

تصاویر تمام می شوند و برفك روی صفحه ذهن شما جای می گیرد...

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: