رضای من
میثم لطفی
عطش امانم را بریده بود ، هنوز کویر را احساس می کردم ، تنها رمق زیر لب زمزمه کردن برایم مانده بود .
ـ آب ...، آب ... تشنه ام ... خدایا ، اینجا کجاست ...!
ساعت هاست که توی این کویر افتادم ، صورتم حسابی سوخته ...
آخه خدا مگه من چیکار کردم ، تاوون کدوم گناهم می دم ... لب هام از تشنگی ترک خورده ...
یا حسین ، فدای علی اصغرت، یا حسین مظلوم ...
این چندمین دفعه ای بود که از هوش می رفتم ، هر بار که به هوش آمده بودم فقط شن بود و خورشید.
ـ لعنتی ... آخه چرا من ، مگه چیکار کردم... آخه این رسمش ، یعنی هنوزم وقتش نشده ، یعنی باز هم ، آخه بی انصاف این همه مدت مگه از من شکایتی شنیدی ،
فکه هنوز هم دست هام یادگاری داره ، ولی من آخ نگفتم ...
وقتی چشم هام دیگه طاقت دوریت رو نداشتن و تنها تنها از تاریکی وجودم پر کشیدن ،جیکم در نیومد ...
این چند سال با همه سرفه هایی که داشتم هیچ ناله ای نکردم ...
مگه من از داوود و علی و بقیه بچه ها چی کم داشتم ...
این ها به کنار ، حتی یه بار هم نشد که دلم بخواد ریحانه ام ببینم ، باز لب رو لب گذاشتم و هیچی نگفتم ولی آخه تا کی ... یعنی هنوز وقتش نشده ...
نمی دانستم خواب بود یا بیداری ، با خودم حرف می زدم یا !!! احساس کردم که صدایم می زنند ، نمی دانستم خواب بود یا بیداری ؟
ـ رضا ... رضا ...
داشت صدایم می زد و من مردد ... می ترسیدم باز چشم هایم باز شود و پرده ای تکراری از شن و خورشید پیش روی چشمانم باشد ، ولی صدا برایم آشنا بود ...
چشم هایم را به هوای صدا باز کردم ، سایه اش بالای سرم احساس می شد
از صورتش چیزی معلوم نبود
مطمئن بودم که از حرارت خورشید دیگر خبری نبود .
باز صدایم می زد:« رضا ... رضا ... »
عطش امانم را بریده بود و باز تکرار می کردم:« آب ... آب ... »
هنوز تشنه بودم .
ـ آب... آب...
دستش را روی لب های ترک خورده ام گذاشت .
ـ رضا ... رضا ... برات آب آوردم .
همچنان صدایم می زد . صدایش آشنا بود ،سال ها این صدا روحم را آرام کرده بود .
ـ رضا ، رضای من ...، چشم هاتو باز کن ببین کی امده .
صدایش آرامم می کرد ولی هر کاری می کردم نمی توانستم اسمش را به زبان بیاورم ،دیگر طاقتم تمام شده بود ، باز صدایم می زد:« رضای من ، محرم تنهایی هام ، نمی خوای مثل همیشه صدام بزنی ، نکنه باهام قهری ، بخدا من می خواستم زود تر از این ها بیام ولی نذاشتن ، گفتن برات خوب نیست ، می گفتن هنوز وقتش نشده، ولی حالا امدم ، اینجام بخاطر تو ، بخاطر دخترمون ،ریحانه زندگی مون. »
دیگر احساس گرما نمی کردم ، لب هایم دیگر خشک نبودند ، شروع کردم به گریه کردن !
نگاهم کرد و گفت:« رضا گریه می کنی !! تو که ... »
نگذاشتم که ادامه دهد ...
ـ عسل بلاخره امدی، بلاخره پیدام کردی ...
ـ آره رضای من ، امدم ، من می بخشی که دیر کردم ...
به زور جلوی اشک هایم را گرفتم، با صدایی که از اشک می لرزید دوباره صدایش زدم:« عسل ... همین که اینجایی انگار که بهشتو به من دادن ، عسل بهشت من تویی ... تو همه خاطرات منی ، همه آرزوهام ... دخترمون ، ریحانه ؟ »
هنوز حرف هایم تمام نشده بود که گرمی دست های کوچکش را روی چشم هایم احساس کردم ... دست هایش بوی عسل را می داد ... انگار که از چشم هایم همه چیز را خوانده باشد ، با لبخدی ، مثل همیشه تند و سریع جوابم را داد:« ولی چشم هاش مثل چشم های تو ست ، همه می گن شبیه رضا است.»
ـ ولی بوی تو را می دهد عسل ...
لحظه ای دست هایم را فرموش کردم ، برگشتم تا بغلش کنم ،
به خودم زور می زدم تا با دست هایم ،
ولی حتی نتوانستم شانه هایم را به تنش بزنم ،
ولی هنوز بوی عسل را می داد .
خودش را در آغوشم رها کرد
ـ بابا ...
فهمیده بود چقدر دوست دارم که می توانستم بغلش کنم .
به قدری خودش را به من فشار می داد که انگار می خواهد بجای من هم خودش را بغل کند .
روانی اشک را در چشمانم احساس می کردم ، بغض گلویم را گرفته بود ، در آن لحظه ها بوییدن معجزه می کرد ، بوی عسل دیونه ام کرده بود ، فقط شنیدم که داشت ریحانه یمان را صدا می زد:« بابا ئی را اذیت نکنی . »
جوابش را داد ، با صدایی که سال ها برایمان آشنا بود ...
صدایش را ضعیف تر می شنیدم ...
نفهمیدم چه مدت بیهوش بودم ، انگار مدت ها است که از هوش رفته ام ، قلبم به چشم های معصومش که سال ها منتظر بودن تا تماشایشان کنم آرام گرفت، چشم هایی که پر شده بود از سکوت نگاه کردن چشم های من ...
بویش هم مثل صداش آشنا بود.
ـ عسل بوی تو را می دهد.
ـ ولی چشم هاش مثل چشم های رضا است ، همه می گن شبیه تو ست.
شروع کرد به گریه کردن ، دانه های اشک از گونه هایش روی کویر وجودم سرازیر می شدند ، دیگر از آن بیابان پر شن و گرمای سر سختش خبری نبود ، صدای پرنده ها شنیده می شد ،
صدای شکوفه کردن من ،
صدای باغ بان ،
عطر و بوی یاس ،
نگاه خدا ...
ـ عسل گریه می کنی ..! حالا که من پیدات کردم .
باز گریه می کرد ، صدای هق هقش همه جا پیچیده بود، انگار همه بهارم ، همه زندگیم داشت اشک می ریخت .
ـ عسلم گریه می کنی ؟
سرش را روی شانه ام گذاشت ، همه وجودم شروع کرد به لرزیدن،
ـ فاطمه ، فاطمه من ... گریه می کنی ... حالا که رضا فاطمه شو پیدا کرده .
محبت گونه اش را بر شانه ام احساس می کردم ، مثل تمام این سال ها
موهایش از زیر روسری آبشار شدند .
ـ عسل موهات
سرش را بلند نکرد تا چشم هایش دیده نشوند ...
ولی از گونه هایش می شد لحظه لبخدی را احساس کرد ...
حسرت خنده هایت به چشمانم مانده است فاطمه ، انگار که حسرتم را شنیده باشد سرش را بالا گرفت ،
آبشار موهایش را کنار زدم ، چشم هایش ، چشم هایم ...
نفهمیدم چه مدت هم دیگر را تماشا می کردیم ، ولی با صدایش به خودم آمدم ، صدایش آشنا بود ، از همان اول ِ اول اش ... به طرف صدا بر گشتم ، چیزی معلوم نبود ، ولی صدایش آشنا بود .
دور شدنش را احساس کردم ،
به امید گرفتن دستش برگشتم ، ولی دست هایم دیگر قدرت سابق را نداشتند
مثل ماهی قرمز سال تحویل دستش از دستم لیز خورد،
دستم مثل تنگ بی آب شده بود ...
سایه دور شدنش را احساس می کردم ...
مات مبهوت صدایش می زدم:« فاطمه ... فاطمه ... می روی !!؟ »
وقتی خورد زمین ، عقربه های زندگی یمان ایستاد ،
برگشت تا با صدایی که از اشک هایش می لرزید جوابم را بدهد ،
ولی هر کاری می کردم صدایش را نمی شنیدم ...
خواستم از لب هایش بفهمم که چشمم به لب شکافته شده اش افتاد ...
مثل رود از لبش جاری بود ...
انگار که ترکش عراقی ها در تنم باشد می سوخت
ولی فکر رضا بی حسم کرده بود
رضا راست می گفت آدم که عاشق باشد ...
از روی پله ها بلند شدم و بی اختیار شروع کردم به صدا کردنش،
هم گریه می کردم هم صدایش می زدم ، صدایم در راه رو های بیمارستان می پیچید،
انگار کسی هم از آن ته ته داشت رضایم را صدا می زد
صدایش آشنا بود
سال ها بود که با همین صدا ، صدایش می زد !
ـ خانم چه خبرت ؟! یکم یواش تر !
هنوز هم کسی داشت از آن ته صدایش می زد ،
آرزو هایم را ، خاطراتم را ، بهشتم را ، رضایم را.
آخ که چقدر دلم برایت تنگ شده است.
محکم دست هایم را گرفت.
ـ خانوم با شما هستم ، اینجا بیمارستان ِ ، آرومتر ، اسم مریضتون چی؟.
چشمم که بچشم هایش افتاد بی قرارتر شدم ، مثل کبوتر دستم از دستش رها شد،
صدایم در راه رو نمی پیچید ... مدام در دلم زمزمه می کردم
ـ چشم هاش مثل چشم های تو ست، همه می گن شبیه توست رضا.
شروع کرد به دویدن در راه رو ...
هنوز هم کسی داشت از آن ته صدایش می زد،
بغلش کردم ...
بوش هم مثل چشم هایش آشنا بود.
هنوز هم کسی داشت صدایش می زد
آرزو هایم را، خاطراتم را، بهشتم را، رضایم را
بررسی
حسین احمدیان
قضاوت و اصلاً گفتن و نوشتن درباره ی چنین داستانی- دست کم برای نگارنده- کاری مشکل است. اگر با داستان سر راست یا کلاسیکی روبرو بودیم، می توانستیم به هر حال، کم و بیش و به اندازه ی توان و حوصله و بضاعت خودمان، خط کش و گونیا و نقاله و معیار به دست بگیریم و داستان را با آنها و در واقع با قواعد شناخته شده و با داستانهای قبلاً خوانده شده مان بسنجیم. ولی سبک نگارش شخصی نویسنده ی این متن کارمان را سخت می کند، آنقدر که ما واقعاً نمی دانیم با نویسنده ای مبتدی و نوشته ای مبتدیانه روبرو هستیم و یا با نویسنده ای مسلّط و البته غریزی. از یک طرف، لطافت و احساس و نگاه روان و سیال نویسنده و دل سوختگی و صمیمیت در جای جای متن موج می زند و از طرف دیگر با متنی دارای واژه هایی گاه نامتناسب، ابهامی گاه آزار دهنده، تکرار غیر ضروری برخی جملات و کلمات و نیز موضوع و بعضی ایده های تکراری مواجه هستیم. به هر حال، با اثری روبرو هستیم که خواسته یا ناخواسته به گونه ای سیّال ذهن نوشته شده است؛ شاید نویسنده هنگام نوشتن آن غرق در احساس شده و عنان قلم از کف داده و شاید هم آگاهانه خواسته برای موضوع نه آنقدرها بدیع خود ظرفی تازه بسازد و تجربه ای تازه را از سر بگذراند- در هر دو حالت هم ایرادی به نویسنده وارد نیست. به نظرم باید با این گونه داستانهای شخصی و درونی از در مصالحه درآمد؛ دنیایشان را شناخت و سعی کرد با دل، ارتباط حسی و عاطفی با آنها برقرار کرد. برای هر فردی به عنوان مخاطب، این بهترین- و شاید تنها- راه است. حتی اگر قرار باشد این اثر را به معنای کامل کلمه «نقد» کنیم- که نگارنده چنین قصد و البته ادعایی ندارد- باز راه ارتباط برقرار کردن همین بود. پس، حرفهایم را- با قید احتیاط و توضیح اینکه صرفاً برداشت شخصی و حسی ام را از اثر معیار قرار داده ام- چنین خلاصه و جمع بندی می کنم:
- شنیده ام کسانی که سیّال ذهن می نویسند، اختیار قلم را مستقیم می دهند به دست خیال و برای آنکه چیزی در این نوع نوشتن وقفه نیندازد، از گذاشتن علایم نوشتاری می گذرند و یک نفس تا جایی که ذهن یاری دهد فقط کلمات را می نویسند. تا اینجای کار مشکلی نیست. ولی این انتظار طبیعی است که آنها پس از تمام شدن داستان و در بازخوانی و بازنویسی، علایم را درست و صحیح به کار گیرند تا خواندن متن آسانتر شده و شبیه تر شود به چیزی که در ذهن خودشان است. شاید یکی از دلایل گیج شدن مخاطب در اولین خوانش داستان «رضای من»، همین به کار رفتن گاه ناقص و گاه نادرست علایم نوشتاری باشد. مسلماً بعد از بازخوانی دقیق متن، گذاشتن به عنوان نمونه سه علامت تعجب پشت سر هم ، درست به نظر نمی رسد. همین موضوع درباره ی برخی کلمات و حروف نیز صدق می کند. مثلاً در جمله ی « تاوون کدوم گناهم می دم...»، «را» یا «رو» بعد از«گناهم» جا افتاده که این مسأله در چند جای دیگر هم دیده می شود و کار خواندن نوشته را مشکل می کند.
- به نظر می رسد که نویسنده قرار گذاشته تا گفتگوها را شکسته بنویسد و متن را کتابی که قرار خیلی خوبی هم هست، ولی او گاهی به این قرارش پایبند نیست که این امر نثرش را دوپاره کرده و ناهمگون.
- نفهمیدم که چرا راوی اولی اصرار دارد اینقدر به همسرش که «فاطمه» نام دارد بگوید «عسل»؛ نفهمیدم که چرا نویسنده چند بار این گفته ی فاطمه را که می گوید چشم بچه شان شبیه رضاست را تکرار می کند؛ نفهمیدم که چطور رضا- که نابیناست یا آنقدر کم بینا که چیز چندانی را نمی بیند- لبخند همسرش را وقتی در کنار او ایستاده، تشخیص می دهد...
- با خواندن برخی از جملات، متوجه ایراداتی در آنها می شویم و به این موارد توجّه کنید:
مثل رود از لبش جاری بود ... (چه چیزی از لبش جاری بود؟)
انگار که ترکش عراقی ها در تنم باشد می سوخت (چه چیزی می سوخت؟)
فهمیده بود چقدر دوست دارم که می توانستم بغلش کنم . ("می توانستم" در اینجا اضافه است و یا می شد نوشت: "چقدر دوست داشتم که می توانستم بغلش کنم" یا "چقدر دوست دارم که بتوانم بغلش کنم.")
نفهمیدم چه مدت بیهوش بودم ، انگار مدت ها است که از هوش رفته ام... (فعل اولی و دومی از نظر زمانی متفاوتند.)
به خودم زور می زدم تا با دست هایم... ("به خودم زور می زدم" درست به نظر نمی رسد و شاید "به خودم فشار می آوردم" درست تر باشد.)
برگشت تا با صدایی که از اشک هایش می لرزید جوابم را بدهد. (صدا از گریه می لرزد یا از هق هق یا مثلاً بغض و نه از اشک.)
- منظور نویسنده را از اینکه نوشته: «وقتی خورد زمین، عقربه های زندگی یمان ایستاد.» متوجه نشدم؛ اینکه چرا زن به زمین می خورد و اظهار نظر درباره ی آنکه عقربه های زندگی مان ایستاد، چندان قابل هضم نیست. به هر حال، نویسنده این حادثه را نقطه ای برای جابجا کردن راوی قرار داده، ولی باز تا چند جمله باز انگار «رضا»ست که داستان را روایت می کند. و راستی آیا اصلاً نیازی به وقوع حادثه ای مثل زمین خوردن زن برای این تغییر راوی احساس می شود؟
- خب، اینها که همه اش شد ایراد! یعنی داستان هیچ نقطه ی قوت و امتیازی ندارد؟ این را که اول نوشته ام گفته بودم، لطافت و صمیمیت کلام و البته نگاه نویسنده کاملاً هویداست. راوی مانند روحی در میان جسم رضا و همسرش جاری است و تعابیر و تصاویری لطیف و گاه زیبا توسط نویسنده خلق می شود: جایی که- همانند داستان کوتاه «پدر» نوشته ی ریموند کارور- از شباهت چشمان ریحانه به پدر نابینایش می گوید، جایی که راوی دستش را به تُنگی بی آب تعبیر می کند، جایی که گفتگوی عاشقانه ی رضا و همسرش را به خوبی نشان می دهد و... . فقط چه خوب بود که لکنت هایی مانند آنهایی که وصفشان رفت در میان خواندن این متن سیّال و روان وقفه نمی انداخت و از شیرینی اش نمی کاست.