• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


هدیه مادر

حسین احمدیان
19 مرداد 1388

هدیه مادر

 

رقیه رودسرایی

 

رضا دستش را گذاشت سر صندلی کناری و عقب را نگاه کرد و با دست دیگر فرمان را چرخاند. حواسش به پراید مشکی بود اما راننده پراید محکم زد روی ترمز و دستش را از شیشه بیرون آورد و داد زد: مگه کوری خره ...
لبش را گزید و چیزی نگفت. پراید مشکی که گاز داد و رفت شانه بالا انداخت و لبخند زد.
ماشین را که پارک کرد هنوز هوا گرم بود. همانطور که به اطراف نگاه می کرد با خودش فکر کرد از کجا شروع کند، فکر کرد برای چه به این کلافگی دامن زده... فکر کرد سال گذشته هم این کار را کرده بود و اصلا به دلش نچسبید. فکر کرد برای چه این تجربه را تکرار می کند. ...دلش مالش رفت. گرسنه بود. همیشه روزه ی سیزده رجب را دوست داشت. از همان بچگی که فهمیده بود روز پدر یعنی چه بی اختیار برای مادر هدیه خریده بود و سرخ شدن گونه های مادر را به وضوح دیده بود. همان وقت ها بود که مادرش گفت "پس حالا که اینطوری شد باید روزه هم بگیری". نپرسیده بود چرا فقط لبخند زده بود و گفته بود چشم.
می دانست مادر همه چیز را برایش تعریف کرده بود "تازه با هم ازدواج کرده بودیم پدرت آدم تحصیل کرده و موجهی بود که از خوشی های اون دوره هم کناره نمی گرفت. مشروب هم خورده بود پدرت سه سال روزه گرفت؛ سه سال روزه گرفت تا پوست و استخوان شد آنقدر که کارش به بیمارستان کشید و دکتر ها گفتند اگر چند روز دیگه ادامه بده از بین می ره... انقلاب شده بود".
روزه 13 رجب را همیشه به پدرش هدیه می کرد . قوطی خالی آب معدنی را از کنار پیاده رو برداشت و توی دست چرخاند جلوتر شیر آب بود. سه چهار نفر ایستاده بودند تا ظرف هایشان را پر کنند برای سشتن قبور .. بی اختیار پا سست کرد و دور ایستاد.
احساس غربت می کرد. قوطی آب معدنی را که پر کرد خنکی آب کمی از تشنگی اش کاست. صورتش را آب زد. از دو سال پیش که دانشگاه قبول شده بود و از اهواز به تهران آمده بود روز پدر برایش کابوس شد و شاید هم حضور حاج رسول ....
دو سال بود که حتی نگاهش را از نگاه مادر می دزدید دو سال بود که حضور حاج رسول خلوت دوست داشتنی شان را به هم زده بود. دلش برای خودش می سوخت برای مادرش و حاج رسول که بارها سعی کرده بود به او نزدیک شود و هر بار با برخورد سرد رضا عقب نشسته بود.
دو سال بود که خجالت می کشید برای مادرش گل سر... روسری و جوراب بخرد و به این بهانه خودش را برای مادر لوس کند و بگوید: مامان روزت مبارک!
مادر هم صورتش را ببوسد و تند تند پلک بزند و بگوید: مرد خونه تویی روز تو هم مبارک.
و هدیه مادر همیشه بهتر بود. کتاب، پیراهن، کامپیوتر و مبایل و این آخری ها هم ماشین. خانواده پدرش خیلی ثرونمند بودند. هنوز هم به خانه مجلل مادر بزرگ رفت و آمد داشتند. مادر بزرگ گاهی عکس های پدر را از توی آلبوم به او نشان می داد و می گفت "پسرم فوق لیسانس داشت که شهید شد. بعد هم آه می کشید و با کنایه می گفت. عباس مایه افتخار خانواده محبوبی بود. و او آلبوم ها را ورق می زد و از بین خانم های سر لخت پدر را پیدامی کرد و به مادر بزرگ نشان می داد و مادر بزرگ خاطرات گذشته را مرور می کرد . اینجا عباس با همکلاسی هاش رفته بود شمال. اینجا اردوی علمی رفته بودند آبادان... انگار توی همین اردو بود که از مادرت خوشش اومد و پاش رو کرد توی یه کفش که نجیبه و با وقاره و مادرت هم سر چهار سال نشده فرستادش سینه قبرستون وگرنه من می خواستم دختر خواهرم رو براش بگیرم شکوفه دیدیش که الان هم مهماندار هواپیماست.
این اواخر که رفته بودند منزل مادر بزرگ؛ مادر بزرگ باز هم آلبوم را آورده بود و رضا سرسری آلبوم را ورق زده بود و زیر چشمی مادر را پاییده بود که لبخندمی زد.
از خانه مادر بزرگ که آمده بودند بیرون مادر به او گفته بود که خیلی دوستش دارد گفته بود که چشمهای درشت و مشکلی اش با پدرش مو نمی زند. گفته بود که یادآوری نجابت چشمان پدرش هنوز هم دلش را می لرزاند. مادر درباره چشمان پدر حرف زده بود و او هیجان را در صدای مادر حس کرده بود.
اشک دوید توی چشمانش سرش را تکان داد و زیر لب گفت "لعنتی"
خواست به شیوه ی مادرش تند تند پلک بزند تا اشکش روی گونه نلغزد که اشک سطح گونه اش را خیس کرد . آستین کشید روی چشمهایش .
با خودش زمزمه کرد " اینجا اومدی چیکار مسخره ....مگه من مچل توام... پارسال خرت شدم اومدم دیدی که اینجا خبری نیست. امسال چرا خرت شدم نمی دونم.
گوشی موبایل توی جیب پیراهنش لرزید. گوشی را بیرون کشید و به صفحه اش نگاه کرد. چهره اش باز شد. دکمه را فشار داد و گوشی را روبه رویش گرفت و بلند گفت "سلام مامان روزت مبارک"دو سه نفری برگشتند و نگاهش کردند.
سرش را پایین انداخت و گوشی را به گوشش چسباند. صدای مادر توی گوشش پیچید:
- سلام رضا جان .با امسال می شه دو سال؟ پس چرا نیومدی؟ نیومدی چرا زنگ نزدی؟
رضا حرف مادر را قاپید:
_ علیک سلام خیل خوب مامان خانم من زنگ نزدم... من زنگ نزدم؟ از دیروز تا حالا شصت بار زنگ زدم . هم به گوشی تون هم خونه. از نگرانی مٌردم. اگر حاج رسول نگفته بود گرفتار ارائه مقالات هستی همین الان عوض اینکه گلزار شهدای تهران رو گز کنم اهواز بودم.
- پس کاش حاج رسول نگفته بود .گلزار شهدای تهران چیکار می کنی؟
_اومدم پیش رفقای بابا ..
- بابات رو خسته کردی رفتی سراغ اونا ...کدومشون؟
رضا با خودش کنجار رفت تا به خودش بقبولاند کنایه ای در حرف مادر نبوده است فکر کرد مادر جدی گرفته...
-الکی گفتم بابا همنطوری دلم گرفته بود گفتم بیام اینجا...
- دلت گرفته بود می اومدی اینجا پیش خودمون... رضا چی شده اتفاقی افتاده؟
رضا پر شتاب و با عجله گفت: مامان می خوام تنها باشم.
می دانست که مادر ناراحت می شود این چندمین بار بود که این جمله را در برخورد با مادر استفاده می کرد و مادر به او گفته بود "وقتی این حرف رو می زنی تمام بدنم یخ می کنه."
سکوت مادر آزارش داد. بغضش را فرو خورد و گفت: مامان یه خورده کلافه ام ، نمی دونم اینجا دنبال چی می گردم من اینجا حس غریبی دارم. دلم اینجا هست و نیست ...شما ...شما درک می کنید دیگه ....به حاج رسول هم سلام مخصوص برسونید.
مادر با تآنی گفت: حاج رسول هم اینجاست. اونم سلام میرسونه ..رضا جون ...مواظب خودت باش.
رضا لبخند زد مثل کودکی ها سرش را روی شانه خم کرد و گفت: شما هم. خدا حافظ.
رضا صفحه ی گوشی را بوسید و گوشی را سراند توی جیب پیراهنش. هوا داشت کم کم تاریک می شد بطری آب معدنی هنوز توی دستش بود انداخت بالا و گرفتش. نگاهش روی عکس یکی از شهدا ثابت ماند. جلو رفت در بطری را باز کرد و روی قبر را شست و همانجا نشست. اغلب این کار را می کرد. می آمد می گشت و می گشت تا از یکی خوشش می آمد همانجا می نشست و قرآن می خواند و دفعه ی بعد جای دیگر.
قرآن جیبی اش را در آورد مال پدرش بود ورق هایش زرد شده بود. و لولا فضل الله علیکم و رحمه مازکی منکم من احد ابدا و لکن الله یزکی والله سمیع علیم . نگرانی توی دلش موج برداشت رضا بارها در حاشیه کتاب های مهندسی اش نمودار سهمی نزول و صعود پدر را رسم کرده بود و در نقطه اوج زیر کلمه شهید خط کشیده بود .با خودش زمزمه کرد و یعنی مادر نشانه ای از فضل خدا بود برای پدر ....مادر نشانه بود. رضا در زندگی اش دنبال نشانه گشت. ...
گوشی موبایل توی جیبش لرزید. گوشی را در آورد پیام کوتاه داشت از طرف مادرش.
رضا بیا اینجا. قطعه 29 ردیف 16 شماره 3
لبخندی زد و بی اعتنا گوشی را گذاشت کنارش. گوشی موبایل با صدای خفه ای شروع به لرزیدن کرد به صفحه گوشی نگاه کرد باز هم پیام کوتاه، گوشی را برداشت.
_ رضا جان می آی؟
خواست گوشی را خاموش کند که باز لرزید.
مادرش بود دکمه گوشی را فشار داد.
- رضا می آیی؟
- مامان منظورتون رو نمی فهمم بیام اهواز؟ شما اینجایید؟
- گلزار شهدای تهران. اون آدرسی که برات فرستادم. خداحافظ
گوشی را گذاشت توی جیب پیراهنش. بلند شد. قرآن را بوسید.
- ببخشید آقا قطعه 29 کجاست؟
- انتهای همین قطعه رو برو دست چپ
تند کرد هوا داشت تاریک می شد تابلوی آبی را دید قطعه 29
گوشی را از جیب پیراهنش در آورد شماره مادرش را گرفت.
_قطعه 29 رو پیداکردم هوا تاریک شده ...
- مشکل خودته ...
-شما اینجائید؟
- رضا بگرد.
رضا لبخند زد و گفت خیل خوب و دکمه را فشار داد.
نور گوشی را انداخت روی قبر ها ...گیج بود یعنی آدرس کیه ...دوست باباس؟ آشنای خانوادگی ...بهت زده نگاه کرد . شهید پاسدار رضا محبوبی فرزند عباس. هیجان توی دلش می جوشید. داشت خفه می شد. گوشی موبایل توی دستش لرزید. مادر بود.
- پیداش کردی؟
- مامان باورم نمی شه اسم و فامیل من با اسم بابا ....مامان شما از کجا می دونستی همچین شهیدی هست.
- یه ماهی هست که حاج رسول بهم گفته می خواستم غافل گیرت کنم. می خواستم باهم باشیم وقتی می ریم او نجا. اگر می دونستم خوشحال می شی زودتر ...
رضا فریاد زد: مامان دوست دارم ...خودت رو ...حاج رسول رو ...مامان خیلی دوست دارم ... قطرات اشک روی گونه اش پایین می آمد. دیگر احساس غربت نمی کرد.


سوره نور ایه 21
و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود احدی از شما از گناه وزشتی پاک و پاکیزه نشدی لیکن خداوند هرکس را می خواهد منزه و پاک می گرداند که خدا شنوای ندای خلق و دانا به احوال بندگان است.

 

 

***

 

بررسی

 

حسین احمدیان

 

داستان سر و شکل خوبی دارد و جزئیات و نوع رابطه ی شخصیت اصلی ماجرا با مادرش و این ایده که او در «روز پدر» برای مادرش هدیه می گیرد و این روز را به او تبریک می گوید و اینها، خوب از کار درآمده و اینکه نویسنده خواسته بدون زمینه چینی و توضیح و به شکلی ناگهانی خواننده را با این موضوع روبرو کرده و او را متعجب سازد، بر جذابیت ماجرا و ماندگاری آن در ذهن افزوده است؛ حالا بگذریم از اینکه تاریخ ها و سن و سالها در بعضی جاها انگار چندان جفت و جور نیست و همین موضوع « روز پدر» که مرد جوان ما «از همان بچگی که فهمیده بود روز پدر یعنی چه» برایش مهم شده، اساساً چند سال است که مطرح شده و با توجه به تاریخ شهادت پدر که- بر اساس اطلاعات پراکنده ی داستان- باید در حدود سال 60یا61اتفاق افتاده باشد و در نتیجه بدست آوردن سن تقریبی این جوان، بچگی های شخصیت ماجرای ما از این خبرها نبوده است! اگر از به کار بردن نادرست و گاهی هم عدم استفاده از علایم در متن هم بگذریم، نثر داستان و گفتگوها اغلب راحت و روان است و کم پیش می آید مثل آنجایی که نویسنده آورده است:« رضا حرف مادر را قاپید»- در حالی که واژه ی «قاپیدن» در اینجا کاربردی ندارد و درست به نظر نمی رسد- مورد نادرست یا نا زیبایی را در بکارگیری کلام و واژه ها ببینیم. اینها همه باعث می شود که خواننده ی داستان انتظار پایانی به مراتب زیباتر و محکم تر را داشته باشد، موضوعی که به نظر نگارنده متأسفانه اتفاق نیفتاده است و این بزرگترین و کلیدی ترین ایراد داستان محسوب می شود، چرا که اساس ماجرا و گره گشایی آن به همین بخش مربوط است. شاید در نگاه اول این پایان و پیدا شدن شهیدی با مشخصات شخصیت اصلی داستان، جالب به نظر برسد؛ ولی وقتی عمیق تر به موضوع فکر می کنیم، متوجه خواهیم شد که هدیه ی مادر به او چیزی کم مایه و سطحی است. آخر پیدا شدن مزار شهیدی با نام شخصیت جوان داستان- و نه حتی با نام پدرش یا شاید مزار یک شهید گمنام- و اینکه این اتفاق باعث به فکر فرو رفتن جوان هم نمی شود و او بی معطلی غرق در شادی و هیجان شده و دیگر احساس غربت نمی کند، بیشتر باعث می شود که جوان، فردی سطحی که دنبال یک بهانه و دستاویز برای آرام کردن خودش و در واقع برای توجیه خودش می گردد، معرفی شود. این امر به عقیده ی نگارنده بزرگترین ضربه را به کل این داستان خوب می زند. آیا نویسنده هدفش ترسیم چنین چهره ای از شخصیت اول داستان خود بوده است؟ بعید میدانم.     

نظرات

داستان زیبایی بود اما انتظار پایان دیگه رو داشتم همان طور که در بررسی هم گفته شد در مورد بعضی کلمات سر در گم میشدم که چطور متنی خیلی عامیانه یا گاهی ادبی اما در کل ساده و زیبا

19 مرداد 1388 ساعت 12:29 | فرشته |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...