شعر اعتراض را با چند نام میشناسند كه یكی از آنها محمدكاظم كاظمی است. كاظمی شاعری است افغانستانی كه سالهاست در ایران زندگی میكند و بیش از سایر شاعران مهاجر، با فرهنگ و اجتماع ایران همگون شده است. شعرهای معترض او، اگرچه قریب به اتفاقشان در زمینه وقایع افغانستان امروز سروده شدهاند، اما كاملاً بر اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران انطباق دارند.
كاظمی به تصریح خودش، شعر عاشقانه نگفته است، اما در این شعر نیمنگاهی به موضوع عشق، عشقی نافرجام دارد. البته آن هم در زمینهای اجتماعی و با تعریض به محرومیت «پیادهها» و برخورداری «سوارهها»! روایتی بریده بریده و دردناك از عشقی كه به سرانجامی منتهی نمیشود.
خدا همیشه به كار گرهزدن بودهست
به فكر ساختن كار مرد و زن بودهست...
همین حكایتِ كوتاهِ نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بودهست
شروع قصه از اینجاست:
یك سوارة گیج
و یك پیاده، كه در حال رد شدن بودهست
سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بودهست...
*
...هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت پرستار او حسن بودهست
هما نگفت كه گلدانِ روی میز چرا
قرارگاه دوتا شاخه نسترن بوده است
...
دو ماه بعد، هما با رضا... رضا؟! آری
كه او برادر خوشبخت یاسمن بوده است
(پزشك بخش، كه از چند ماه پیش، فقط
به فكرِ «مورد دلخواه یافتن» بوده است)...
*
حسن دوباره سوار همان قراضة خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است
حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به كار گرهزدن بوده است