آمریکا سرزمین رویاها
سهگانه سوم فون تریه سهگانهایی درباره آمریکاست. «داگویل» (2003) اولین فیلم از این سه گانه فیلمی بحث انگیز درباره چگونگی انحطاط یک اجتماع بشری و نقش تعیین کننده قدرت در آن است.
از لحاظ بصری «داگویل» به شدت از آنچه به عنوان میزانسن در سینما میشناختهایم آشنایی زدایی میکند. دیوارها از میان برداشته شدهاند و خط کشیها مرز خانههای افراد را مشخص میکند. بدین ترتیب در لانگ شاتهایی که از شهر میبینیم عملا بر تمام شخصیتها احاطه داریم. خصوصا در نماهایی که از بالا گرفته میشود شهر کاملا زیر پای ماست. مانند خدایی که از بالا به اعمال بندگانش مینگرد.
این بار هم قهرمان فون تریه یک زن به نام گریس است که نقشش را نیکول کیدمن بازی میکند. اما تفاوت عمده گریس با قهرمانهای زن فیلمهای قبلی فون تریه (واتسون و بیورک) در قدرت اوست. گریس بر خلاف آن دوتای قبلی این قدرت را دارد که در پایان فیلم خودش عدالت را اجرا کند و قربانی طبیعت جامعه بشری اطرافش نشود. هر چند این قدرت از سوی یک مرد (پدرش، با بازی جیمز کان) به او تفویض شده باشد، اما این خودِ اوست که اختیار استفاده یا عدم استفاده از آن را دارد. «داگویل» از لحاظ شخصیت پردازی چندان پیچیده به نظر نمیرسد و البته نیازی هم به پیچیدگی شخصیتها احساس نمیشود. شخصیت تام ادیسون (با بازی پل بتانی) نمونهای از همان آدمهایی است که بسیار در اطرفمان دیدهایم. همانهایی که حرفهای زیبا و پر محتوی میزنند، اما در هنگام عمل پا پس میکشند و آرمانهای ارزشمند و روشنفکرانهاشان را فدای منافع خود میکنند. بقیه شخصیتها هم کمابیش بر اساس طبیعت و نیازهای اولیهاشان رفتار میکنند. اما مساله اینجاست که تلاشی برای بهتر بودن یا بهتر شدن انجام نمیدهند و به همین دلیل در انتهای فیلم مستوجب عقوبت هستند. گریس در تمام طول فیلم با آنها مدارا میکند و تمام خواستههایشان را بدون اعتراض انجام میدهد و در پایان فیلم هم ابتدا قصد تنبیهشان را ندارد چرا که این تنبیه را از روی عصبانیت و اغراض شخصی و به بیان دیگر نوعی انتقامجویی میداند. اما گشتی در شهر ایده جدیدی به او میدهد. مهتاب برای لحظهایی به شهر و ساکنانش میتابد و پرده از بدکاریهای آنها بر میدارد. حالا گریس چیزهایی را میبیند که قبلا نمیدیده و به «ارزش قدرت» پی میبرد. همان چیزی که تا الان از آن فرار میکرده است. تماشاگر هم از ایده گریس استقبال میکند و از تماشای کشتار ساکنان شهر و به آتش کشیده شدن آن لذت میبرد. حتی به رگبار بسته شدن کودک نوزاد هم ما را نمیآزارد و سر انجام وقتی گریس شخصا گلوله را در مغز تام ادیسون خالی میکند، به اوج لذت میرسیم! گریس ضعیف و بی مقدار که حالا شخصیت واقعیاش را شکل داده است، همانند سگی که در پایان فیلم از شکل یک نقاشی خارج شده و تجسم عینی مییابد، مقتدرانه شهر را ترک میکند تا به «مندرلی» برسد.
اگر «داگویل» فیلمی درباره قدرت باشد، «مندرلی» (2005) بدون شک فیلمی درباره تبعیض نژادی در جامعه آمریکا است. فیلم به دلیل عدم حضور نیکول کیدمن در نقش گریس به شدت ضربه خورده و تا حدودی انسجام و جذابیت «داگویل» را ندارد. در اینجا از خط کشیهای «داگویل» هم خبری نیست. دیگر اتوموبیلها را هم به وضوح نمیبینم و فقط سایهای از آنها را رویت میکنیم و صدایشان را میشنویم. فضا و میزانسن کاملا تئاتری شده است. گریس میخواهد در نقش ناجی سیاهپوستانی که به بردگی گرفته شدهاند ظاهر شود و آنها رابا اصول دموکراسی آشنا نماید، اما در این کار چندان موفق به نظر نمیآید، وقتی در پایان فیلم گریس متوجه میشود که در حقیقت این خود ساکنان مندرلی بودهاند که بردگی را پذیرفتهاند تا بدین ترتیب از پذیرش بار مسوولیت شانه خالی نمایند. «مندرلی» هم یک ساختار روایی اپیزودیک شامل هشت فصل مبتنی بر گفتار روی متن و راوی دارد و به طرزی شعارگونه و با طرح این جمله پایان مییابد :«آیا آمریکا جایی برای سیاه پوستان دارد؟»
سومین فیلم از سه گانه آخر فون تریه «واشنگتن» نام دارد که قرار است در سال 2009 به روی پرده برود.