موش گفت: «چقدر حیف شد! دنیا برای من هر روز كوچك و كوچكتر می شود. اوایل خیلی بزرگ بود طوریكه به وحشت می افتادم و فقط به یك سمت جلو می رفتم اما وقتی دیدم فقط دیوارهایی هستند كه از چپ و راست بالا رفته اند خوشحال شدم. بعد هم فهمیدم تمام دنیا توی همان سوراخی ست كه در آخرین حفره دیوار برای خود ساخته ام و حالا بعد از این همه دویدن افتاده ام توی دام و می دانم این تله دیگر آخر دنیاست!»
گربه با خونسردی گفت: «چاره اش فقط این بود كه در آخرین مسیر دویدنت كمی تغییر جهت می دادی!»
و یك لقمه چپش كرد.