خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
29 اردیبهشت 1386

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج

 


برسان باده، که غم روی نمود، ای ساقی!
خانه خالی ست ز بدخواه و حسود، ای ساقی!

اینقدر لفت نده، می رسد الان زن من
برسان باده، معطل نشو، زود، ای ساقی!

برسان باده مرغوب ولی این دفعه
آن که آندفعه رساندی تو چه بود؟ ای ساقی!

باده که هست، چه حاجت به مقولات دگر؟
اینقدر راه نینداز تو دود، ای ساقی؟

لااقل روشن اگر می کنی آن منقل را
قبل از این کار بزن دکمه هود، ای ساقی!

باده را راست بگو چند خودت می خری اش؟
چقدر می کنی این بین تو سود؟ ای ساقی!

می ستانی ز من اما دو برابر، نامرد!
چشم تنگ دودره باز جهود! ای ساقی!

دردم این است: فروشنده اقلام چنین
غیر تو نیست در این دور و حدود، ای ساقی!

دیدی آن یار که بستیم صد امید درو
تیکه انداخت به ما وقت ورود؟ ای ساقی!

ضدحالی زد و لو داد مرا فردایش
و فلان جای مرا کرد کبود، ای ساقی!

دیدی آن لحظه که طیاره سرش را کج کرد
چرخ ها باز نشد وقت فرود؟ ای ساقی!

تشنه خون زمین است فلک (یا بر عکس)
می کند ما را تبدیل به کود، ای ساقی!

در فرو بند و مزن داد، عزیزان هستند
پشت این پنجره مشغول شنود، ای ساقی!

نظرات

خیلی زیباست .درصورت امکان لطفا در خصوص نحوه مکاتبه با استاد ابتهاج اینجانب را راهنمایی بفرمایید سپاسگزارم

26 خرداد 1387 ساعت 13:09 | محمد مهدی خدایی |  khodaei-mo@cdtic.ir | بدون آدرس وب

در فرو بند یا دم فرو بند!!!

9 اسفند 1386 ساعت 21:35 | شمبلیله |  بدون email | بدون آدرس وب

بسیار عالی است

18 آبان 1386 ساعت 17:45 | حامد حوره چشم |  بدون email | بدون آدرس وب

خوب است

18 آبان 1386 ساعت 17:44 | شقایق اکبری |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: