رباعی ـ اگرچه در تاریخ ادبیات ایران قالبی تفننی بوده است ـ اما در روزگار ما شاعرانی هستند كه همّ اصلی و اساسی شاعریشان را بر سرودن رباعی گذاشتهاند.
بیژن ارژن، شاعر كرمانشاهی، یكی از این شاعران است. ارژن سالهاست كه با تأملی مثالزدنی رباعی میسراید. رباعیهای ارژن سرشارند از درد و رنج و عاطفة انسانی. البته دربارة نوگراییهای ارژن در رباعی و تفاوتهای ساختاری رباعیهای او با رباعیهای مرسوم در فرصتی جداگانه داد سخن باید داد...
1
كفشی از مِه، پیرهنی از رفتن
پوشیدی و رفتی، به هوای نشدن
امّا شدی، آنچنان كه باران از ابر
امّا شدی، آنچنان كه من ماندم و من
2
باران یكریز، قابِ چوبی، پاییز
از برگِ چنار حوضِ كوچك لبریز
آنقدر به روزنامهها فكر نكن
آیینه كنارِ میز، لبخندِ تو نیز...
3
كشتی و كویر، بادبانها خاموش
پیچیده صدای دورهگَردان در گوش
دریا سبدِ حصیریِ سوراخیست
افتاده كنارِ ساحلِ ریگفروش
4
پاییز شدم از آن بهاری كه تویی
آواره شدم در آن دیاری كه تویی
ای بازی قطارِ بچّگیهامان! آه
این كوپه جدا شد از قطاری كه تویی
5
در خانه نشسته بود و هِی پا میزد
پا میزد و پا میزد و درجا میزد
دیوانه كه با دوچرخۀ بیچرخش
هرشب درِ خانۀ شما را میزد
6
پشتِ دیوار چشمهای و ماهیست
یا خلوتِ عاشقانۀ دلخواهیست
دستِ تو به میلههایِ دیدن نرسید
این شعر چهارپایۀ كوتاهیست
7
در باز شد و بسته شد و توفان شد
ماهیِ سفید سرخ و سرگردان شد
در باز شد و بسته شد و هیچ نشد
آه آمد و ابر آمد و باران شد