یا صدیقة طاهره...
ناگهان گلدستههای گریه از آواز ماند
بوسههای شبنم از یاس معطر باز ماند
در سكوتی از هیاهوی تب و اشك و نفس
نعش نامحسوس دریایی به دوش راز ماند
هیچكس اهلیت پروانه دیدن را نداشت
در دهان كوچه ردّ خونی پرواز ماند
شب گذشت، اما برای التهاب سایهها
شیوة آتش زدن در دربهای باز ماند
...
بعدها آیینهها را بر ستونها كاشتند
تیغ حق هم در غلاف مبهم ایجاز ماند