خاکی که میپوشید
با مرگ
مو نمیزد.
برادرم
رفته بود گل بچیند
اشتباهاً شهید شد
پا کردهبود توی پوتین
غوغا بهپا کرده بود
قرار گذاشتهبودیم
برویم
دل به دریا...
سر از خاک درآورد.
***
سرجوخه از جنگ که برگشت
تنها
جوخهاش ماندهبود
اگر داشت
پیشانیاش بوسیدنی بود
از تپش قلبش
خمپاره شنیدم
سرم سوت کشید
سلیقهام عوض شد
حالا
از یونیفرم لجنی
عقّم میگیرد
از گلنچیده دامادشدن
بدم میآید.
***
جنگ راه انداختند
خون راه انداختند
برادر را
انداختند
من امّا دستم به ماشه نمیچکید
آخر
سری که درد نمیکند
چرا؟!
گلوله ببندم.