معمولا روزهای شنبه كه همه صبح زود عازم محل كار هستند اتوبان كرج به سمت تهران به قدری شلوغ میشود كه مادر بگرید! هفته گذشته كه عازم محل كار بودم اتوبان از بخت بلند من خلوت تر از معمول به نظر می رسید. منتظر سواری های گذری ایستادم تا به سمت انقلاب حركت كنم. چند نفر دیگر هم كنار من ایستاده بودند. یك پراید سفید داشت نزدیك می شد. پیرمردی فسیل كه به نظر می رسید شناسنامهی المثنی و المثلث او نیز تا الان باطل شده باشد با یك عینك ته استكانی و یا حتی ته پارچی! جلوی پای مسافرین ایستاد. مسافرین بالاتفاق زیر لب خندیدند و لابد با خود می گفتند: «همه رو برق میگیره ما رو مادرزن ادیسون!» من كه خیلی عجله نداشتم تصمیم گرفتم سوار ماشین این پیرمرد خسته جان شوم. قطعا همان احساسی را كه من نسبت به وی داشتم باعث شده بود كه سایر مسافرین از سوار شدن در ماشین این پیرمرد سال قورت داده! امتناع كنند. احساس من این بود كه او در بهترین حالت ممكن از شصت تا سرعت بیشتر نخواهد رفت و تا رسیدن به مقصد مرا دق مرگ خواهد نمود. اما با همه این تفاسیر سوار شدم.
امیدوارم چشم تان روز بد نبیند اگر بیند در این دنیا نباشد(اشاره به دعای معروفی كه در حق یتیمان می كنند) باورش برایتان بسی دشوار است كه به شما بگویم این پیرمرد خدا بیامرز چنان رانندگی می كرد كه من در بین راه چندین بار با افتخار تمام به شوماخر كافر ناسزای خانوادگی می گفتم و به داشتن چنین رانندگانی در میهن عزیزمان می بالیدم. این پیرمرد فرتوت در حالی كه به همه مسافرینی كه سوار ماشینش نمی شدند زیرلب دشنام های فك و فامیلی می داد، از میان ماشینها لائی می كشید و هیچ اعتنائی به كپ كردنهای احتمالی اینجانب نمی كرد. ماكسیما و زانتیا و پیكان 57 برایش فرقی نمی كرد همگی را با حركات تحقیر آمیزی همچون فحش دادن، نمایاندن یكی از انگشتان معروف به رانندگان، اشارات معنی دار با قسمتی از دست راست و چشمان، و حركات زننده دیگر پشت سر می گذاشت.
با خود گفتم بهتر است برای پیاده كردن این پیر سفر كرده از خر شیطان با او به گفتگو بپردازم تا شاید سرعتش را كمتر كند. خدا را خوش نمی آمد در یك اتوبان با ترافیك و شلوغ آن هم با 183سال سن و دو چشم كم سو و یا حتی بی سو! 120 تا سرعت داشت. به او گفتم حاج آقا چرا به مسافرین فحش می دهید؟ شاید مقصدشان انقلاب نیست كه سوار نمی شوند. گفت نه خیر آقا مردم پول ندارند سواری سوار بشوند. مردم بدبختند! بلا نسبت شما این مملكت...(به علت استهجان(بر وزن استفعال از ریشه مستهجن) بیش از حد سانسور شد) دیدم برخلاف سن و سال بیش از حد و جسمی تركیده! دلی جوان و اهل حال دارد! مطمئن بودم اگر حرفش را قطع كنم و یا بحث را عوض كنم بی گمان مرا نیز به فیض اكمل خواهد رساند لذا تصمیم گرفتم با حضور قلب به سخنان نغز او گوش جان بسپارم.
از زمین و زمان برای من گفت و گفت و گفت تا رسیدیم به پل آزادی. بلافاصله در حالتی كه گویا برای تمام صحبتهایش دلیل و مدرك پیدا كرده است به من گفت: بیا مثلا همین پل. این همه فضای باز بدون استفاده مانده است چرا كسی به فكر تعریض این پل نیست؟ خب معلوم است وقتی در این مملكت... (با غروری سرشار از احساسات ناسیونالیستی سخنان بی پرده این پیرمرد پوسیده را سانسور كردیم!) سخنرانی ایشان تمام شد و تا نیمهی راه رسیدیم. رادیو را روشن كرد. شبكه جوان بود گویا. موسیقی مجازی در حال پخش بود كه به نظرم یكی از همین اخشابی مخشابی ها بود! پیرمرد بی جان بلافاصله رادیو را قطع كرده و با یك زمزمه زیر لبی ضبط را روشن كرد. جای شما خالی اولین باری بود كه آواز گلپا را با تفسیر و اشارات می شنیدم. گلپا می خواند و پیرمرد خسته جان تفسیر می كرد. از میدان توحید تا انقلاب را در یك فضای عارفانه سپری كردیم. نزدیكی مقصد كه رسیدیم با خودم گفتم اگر آن مسافران از همه جا بی خبر می دانستند كه همراهی با این پیرمرد جوان اینقدر جذابیت دارد حتما برای سوار شدن دست و پا می شكستند.
از این تجربه نتیجه می گیریم كه نباید با پیش فرض به افراد نگاه كرد و شاید آن چیزی را كه ما مسلم فرض می كنیم همیشه اتفاق نیافتد و كلی عشق و حال و صفا و حال را از دست بدهیم و از همه اینها مهمتر یك حق التحریر هم از كف مان برود!