علیرضا قزوه را كسی نیست كه نشناسد و بعید میدانم كسی هم باشد ـ موافق یا مخالف او ـ كه نقش ویژهاش را در شكلدهی جریانی به نام شعر انقلاب انكار كند.
قزوه با اینكه از اواسط دهة شصت و با شعرهای اعتراضآمیزش، خود را بهعنوان شاعری جدی مطرح كرد، اما دیری نپایید كه میانداری حلقة شاعران انقلاب را بر عهده گرفت. قزوه بهخصوص در این چندساله، با طراحی و اجرای جشنواره شعر فجر و طرحهای حمایتی دیگری كه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به اجرا گذاشت، نهتنها به شعر انقلاب، كه اساساً به جریان رسمی شعر امروز كمك درخوری كرد.
غزلی را كه از علیرضا قزوه میخوانید، میتوان در ردة غزلهای نوهندی بهشمار آورد. هرچه باشد نفس «بیدل»در هندوستان كه باشی، بیشتر اثر میكند!
چشم هوشی باز شد، آیینۀ حیران شدیم
یك سحر آیینه گم كردیم، سرگردان شدیم
اشك در چشمان ما پُر شد، پریها پر زدند
شیشه از دست پری افتاد، ما انسان شدیم
دل ز دنیا كندن آسان، بود چون دل بستنش
بسته شد تا چشم دنیا، محو در مژگان شدیم
غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود
هرچه دنیا قدر پیدا كرد، ما ارزان شدیم
شطح و طاماتی سرِ هم شد به سودای غزل
با خیال خویش وهمآلودۀ عرفان شدیم
غیرتی آموختیم و طاعتی اندوختیم
جرأتی گل كرد، در باغ ملك پرّان شدیم
هوهویی از هركه بشنیدیم، یاهویی زدیم
خانقاهی هركجا دیدیم دست افشان شدیم
ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه باش
ما كه عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم