ترجمه: مجید مرادی رودپشتی
ناصیف نصار متفکر برجسته لبنانی و رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه لبنان در این نوشته در صدد ابطال نظریه یا فرضیه پایان ایدئولوژی هاست. وی شعار پایان ایدئولوژی را شعاری فریبنده می داند که روندهای موجود در غرب و اروپا نیز خلاف آن را نشان می دهد.
برخی از روشنفکران در غرب، گاه و بی گاه ایده پایان عصر ایدئولوژی ها را تکرار کرده و آن را به گونه حقیقتی ثابت شده و یا در راه ثابت شدن مطرح می کنند. این طرح و تکرار به حکم عادت، بازتاب[بازار] خوبی در میان روشنفکران عرب می یابد و در گوشه و کنار این کشورها، قلم هایی داوطلب ترویج از اندیشه شکست ایدئولوژی ها و فروپاشی و مرگ آن ها می شود. هدف این تلاش ها، ایجاد فضای عمومی ای آکنده از سرخوردگی و تن سپردن به واقعیت است. اما آیا به راستی ایدئولوژی ها مرده اند؟
ایده پایان ایدلوژی ها در غرب معاصر، پس از جنگ دوم جهانی و شکست ایدئولوژی باوران نازیست و فاشیست شکل گرفت و سپس در جوامع سرمایه داری پیشرفته، پس از شکست ایدئولوژی کمونیسم بازیابی شد. این ایده امروزه نیز پس از فروپاشی نظام های سوسیالیستی اروپای شرقی با قدرت مطرح می شود. سیر طرح این نظریه برای ما سه معنا و دلالت دارد:
۱. اینکه ظهور ایده پایان ایدئولوژی ها به تحولات عمیقی مرتبط است که در عرصه چالش های ایدئولوژیک و سیاسی رخ داده است.
۲. منبع این ایده در غرب گروه هایی هستند که به دست کشیدن از آرمان ها و اصول آرمانی- که در نظر آن ها به اوهام نزدیک تر است تا حقیقت- فرامی خوانند. به تعبیر دیگر آن ها دیگران را به تن دادن به سیاست واقع گرایانه و حکومت فن سالار(تکنوکرات) فرامی خوانند.
۳. هدف از طرح این ایده، بستن راه است بر اندیشیدن درباره دگرگونی نظام جهانی. که مبتنی بر سلطه سرمایه داری پیشرفته و ایدئولوژی آن است.
به عبارت دیگر، ایده پایان ایدئولوژی ها ایده عملی و برآمده از مطالعات مقایسه ای درباره تطور ایدئولوژی ها در همه مناطق جهان نیست تا آن را بپذیریم و رفتار خود را مبتنی بر آن قرار دهیم. این ایده برآمده از چالش ایدئولوژیک و به کار رفته در خدمت یکی از طرف های این چالش است. بنابراین، چنین طرحی چیزی جز طرحی ایدئولوژیک و یا شعاری ایدئولوژیک نیست که چارچوب ایدئولوژیکش را پنهان کرده است، تا بتواند به راحتی در گسترده ترین سطوح رهبران و توده هایی که قبول این ایده به صلاحشان نیست، نفوذ کند. البته نظر ما این نیست که از باب دست کم گیری واقعیت سیاسی و یا از باب تسلیم به جاودانگی ایدئولوژی ها که خود نوعی تسلیم ایدئولوژیک است خواهان مبارزه با این ایده شویم. مبارزه با این ایده باید از باب جست وجوی حقیقت و نقد اندیشه ایدئولوژیک و آن چه که خود این اندیشه درباره خود می گوید و نیز بارهایی از سلطه غرب در همه زمینه های فکری و از جمله رهایی از غرب در عرصه ایدئولوژیک، انجام شود. ما نگرش خودمان را به ایدئولوژی داریم و برای اندیشیدن ایدئولوژیک و یا مکاتب ایدئولوژیک یا اعمال نقد بر آن، از رویکرد عملی یا فلسفی، از زاویه نگرش خود آغاز می کنیم.
محتوای درست ایدئولوژی در دو نقطه منحصر می شود: از یک سو جهان، شاهد فروپاشی ایدئولوژی های بزرگ تغییرطلب است که در قرن بیستم محرک آمال طبقات و ملت های فراوانی بوده اند و نیز شاهد ناپدیدشدن رجزخوانی ها برای تغییر نظام جهانی ای که برتری منظومه های پیشرفته سرمایه داری را تثبیت می کند، است. از سوی دیگر مشکلات اقتصادی و اجتماعی و تربیتی در کشورهای مختلف رو به فزونی است، به گونه ای که اهتمام به درمان و اداره آن را به صورتی جدید و واقع گرایانه می طلبد. این درمان باید با تمرکز بر مدیریتی توانا و علوم مفید به جای تمرکز بر پروژه های دور از دسترس و آرزوهای بی پایه باشد. در پرتو این دو حقیقت، ایده پایان ایدئولوژی ها مفهومی مشخص می یابد. این مفهوم مشخص به درستی، افول حرکت های بزرگ ایدئولوژیک است که می خواست سیمای جهان را عوض کند و آن را از نو شکل دهد. مفهوم درست دیگرش، ضرورت گستردن حوزه نشر اندیشه عملی و شیوه های مدیریت علمی در نظام ها و دستگاه های حکومتی است، اما این محتوای درست در مجموع به معنای درستی ایده پایان ایدئولوژی نیست. فروپاشی برخی ایدئولوژی های بزرگ تغییرطلب در جهان کنونی به معنای فروپاشی همه ایدئولوژی های تغییرطلب معاصر نیست و دلیلی برای برنخاستن ایدئولوژی های بزرگ تغییرطلب در جهان فردا نیز نمی تواند باشد. این گونه ایدئولوژی ها در ایدئولوژی های انقلابی منحصر نمی شوند. ایدئولوژی هایی که به دنبال تغییر اصلاحی هستند، تغییراتی حقیقی را می طلبند که اهمیت شان را نمی توان دست کم گرفت. وانگهی چه کسی گفته که ایدئولوژی، تغییرطلب است یا تغییرطلب نیست؟ حاکمیت علم و اندیشه علمی که به واسطه حکومت تکنوکراتیک تحقق یافته به معنای غیاب و فروپاشی اندیشه ایدئولوژیک نیست. با نگاهی سریع به نقشه جهان پیرامون درخواهیم یافت که ایده پایان ایدئولوژی ایده ای نادرست است.
در روسیه و اروپای شرقی تحول ایدئولوژیک عمیق در زیر شعار عریض پروسترویکا جریان یافت. رویکرد این تحول دقیقاً به کدام سو بود؟ با اطمینان می توان گفت که سویه این تحول، دست شستن از ایدئولوژی و پشت سر نهادن آن نبود. البته ایدئولوژی کمونیسم که به صورت مطلق در اتحاد جماهیر شوروی حاکمیت داشت، رفته رفته کنار زده شد و مجال برای طرح لیبرال- دموکراسی و بازگشت قدرت مندانه ایدئولوژی ناسیونالیسم و حیات دوباره و روبه رشد دین فراهم آمد. طرح وحدت اروپا نیز طرحی ایدئولوژیک است که کشورهای اروپای غربی را به گذشتن از مرزهای موجود و اوضاع پدیدآمده پس از جنگ جهانی دوم به هدف ثبات در عرصه پیشرفت و سلطه بر جهان فرامی خواند. شکی نیست که این طرح، به سبب تعدد و تنوع موجود در این کشورها، مشکلات و گردنه های بزرگی را فراروی آن ها خواهد نهاد. اما به نظر می رسد که اراده مهار این مشکلات هرچند به مراتب متفاوت- در همه طرف های موردنظر وجود دارد، زیرا چالشی که از سوی دو قدرت کوبنده آمریکا و ژاپن احساس می شود، جز با اتحاد قابل مقابله نیست.
از این رو به همان اندازه که پروژه وحدت اروپا پروژه ای ایدئولوژیک و عمل گرایانه- در تضاد با سلطه آمریکایی- ژاپنی بر جهان است، دشمنان این پروژه با طرح و تبیین شکست و پایان ایدئولوژی ها در صدد تخریب تلاش برای تحقق آن برآمده اند.
اصلاً باید پرسید آیا جوامع آمریکایی و ژاپنی تهی از ایدئولوژی اند؟ نبود مشکل قومی در ایالات متحده و ژاپن، به معنای نبود ایدئولوژی قومی در این دو کشور نیست. هم چنین نبود ایدئولوژی تغییرطلب اجتماعی به معنای نبود ایدئولوژی اجتماعی نیست. زیرا ایدئولوژی سرمایه داری پیشرفته بخش جدانشدنی از نظام سرمایه داری پیشرفته حاکم بر آمریکا و ژاپن است. این ایدئولوژی سیطره ای شبه کامل بر همه حوزه های اندیشه اجتماعی در ایالات متحده و ژاپن دارد. این ایدئولوژی می کوشد تا مخالفان خود را حذف و یا توقیف کند و در این راه، از همه شیوه ها و ابزارهای مناسب استفاده می کند و بر کارآمدی و فایده گرایی و تولید باوری و سود مادی و برخورداری و بهره مندی حسّی تمرکز دارد.
زمانی که به جهان عرب منتقل می شویم، اوضاع متفاوت با اوضاع اروپا و آمریکای شمالی را مشاهده می کنیم، اما چیزی را نمی یابیم که نشانه سرآمدن دوره ایدئولوژی ها باشد. زیرا اگرچه ایدئولوژی قومیت گرایی(ناسیونالیسم) عربی در حال کنار رفتن و فرومردن است و ایده اتحاد کشورهای عربی گام هایی را برنداشته که بخشی از آروزهای ایدئولوژیک ناسیونالیسم عربی را ارضا کند، اما کسی نمی تواند مطمئن شود که عمر این ایدئولوژی سرآمده است. آن چه عمرش سرآمده است، نظریه یا مفهومی معین از وحدت ملت های عرب است. چه بسا در قرن بیست و یکم شرایط، تغییرات مثبتی یابد و ریختی تازه از ایدئولوژی ناسیونالیسم عربی مطرح شود که بیش تر از مشابه پیشین خود به داده های اقلیتی جهان عرب به دیده اعتبار بنگرد. زیرا این داده های اقلیمی با مکاتب ایدئولوژیک غنا یافته و اموری بیهوده و بدون توجیه واقعی نیستند. زیرا در هر منطقه بزرگی از جهان عرب، مشکلات هویت و گرایش و حقوق و نظام و حکومت و حاکمیت و تاریخ وجود دارد که راه حل تثبیت شده ای برای آن شناخته نشده است. و اگر عامل محرک و چالش گری- جز صهیونیسم- که خود ایدئولوژی ای همانند ایدئولوژی سرمایه داری است و کارآمدی خود را اثبات کرده- وجود ندارد همین عامل کافی است که آن را برای مدتی طولانی ملتهب و برافروخته نگه دارد.
نقشه امروز جهان، آکنده از ایدئولوژی ها درگیر، محافظه کار، تغییرطلب، ارتجاعی یا ترقی خواه است. این ایدئولوژی های درگیر، ارتباط محکم با چالش های اجتماعی و جمعی ای دارد که بشریت، خواسته یا ناخواسته در آن به سر می برد. شعار پایان ایدئولوژی ها چیزی جز شعاری فریبنده نیست که هدف آن گستردن حاکمیت ایدئولوژی های قوی ترها و وابسته کردن اراده و اندیشه ضعیف ترها است.