خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
17 خرداد 1388

چمدانم را هنوز نبسته بودم. همه وسایلم روی تخت ریخته بود. 2 ساعت دیگر پرواز داشتم. جلوی آینه ایستادم بغضم را فرو دادم، موهای بورم روی لباس مشكی ام ، برق می زد. زیر چشمهایم گود افتاده بود. عكس سه نفری مان را از جلوی آینه برداشتم. امیر دستش را دور گردن سعید انداخته ، سعید خندیده با لوله ای كه زیر بینی اش پیداست، و من در طرف دیگر تختِ سعید ایستاده ام. كتابی كه سعید روزهای آخر بهم هدیه كرده بود، را برداشتم. بدون هیچ ترتیبی وسایلم را در چمدان ریختم. برای آخرین بار اتاق را نگاه كردم . مطمئن شدم، چیزی جا نگذاشته ام. درِ آسانسور كه باز شد. دیدمش، گوشه مبلی كز كرده بود. پیراهن مشكی شكسته تر نشانش می داد. من را كه دید  به طرفم آمد. چمدانم را از دستم گرفت. حالا می توانستم موهای سفید را لابه لای ریشش  ببینم. كتاب را از كیفم بیرون آوردم. با تردید گفتم:  فك كنم، باید اینو به شما برگردونم.
 نگاه كرد. كتاب را از دستم گرفت، بوسید و بعد  باز كرد. لبخند كمرنگی روی لبش آمد. آن را بست و به طرفم گرفت: اگه سعید خودش به شما داده، پس مال شماست.
سرش را پایین انداخت با دسته چمدان بازی می كرد. زیر رستنگاه مویش خیس بود، با صدای آرامی گفت : متاسفم . توی این مدت شما خیلی اذیت شدید.
چیزی راه نفسم را می بندد. اشكها توی چشمهایم می دوند : نه نه ... من باید متاسف باشم. به خاطر زحمتی كه به شما دادم.
سرش را تكان داد: كاش می شد بیشتر بمانید.
- خیلی دوس داشتم، ولی كارایی دارم، كه باید انجام بدم.
دیگر هیچ حرفی نزدیم.كلید اتاق را تحویل داد.حبیب، پشت فرمان ماشین منتظرمان بود. تا فرودگاه هر سه در سكوت بودیم. به خطهای سفید وسط خیابان نگاه می كردم. هر خطی كه می گذشت من از چیزهایی كه دوستشان داشتم دورتر می شدم.


***


از در سالن كه خارج می شد، یكبار دیگر نگاهم كرد. نگاهش كردم. گویی نمی خواستم زوایای صورتش را از یاد ببرم. دقایقی بعد صدای غرش هواپیما دلم را تكان داد. قطره اشكی روی صورتم غلطید. حالا جای خالی سعید را بیشتر حس می كردم. سرم را روی دیوار گذاشتم، چشمهایم را بستم. دستی روی شانه ام نشست. برگشتم، حبیب بود.
= بریم؟
 جوابی ندادم، دستم را گرفت و از میان جمعیتی كه برای بدرقه آمده بودند، گذشتیم. به پاركینگ كه رسیدیم گفت : من می رونم.
سوئیچ را از جیبم درآوردم و بهش دادم. هیچ حرفی نمی زدیم.
در همین پاركینگ بود كه باهاش آشنا شدم. چشمهایم را بستم.

هوا خیلی گرم بود، به سرعت خودم را به ماشین رساندم. هنوز استارت نزده بودم كه ضربه ای به شیشه ماشین خورد.سرم را بالا آوردم، كنار ماشین ایستاده بود.
-    بله؟
(به آلمانی حرف می زد): شما نمی دونید كجا می تونم ماشین بگیرم؟
به آلمانی گفتم: آنجا، و با اشاره دست ایستگاه تاكسی های فرودگاه را نشانش دادم.
ماشین را از پارك درآوردم ، هنوز سرگردان بود. جلوی پایش ترمز زدم. پیاده شدم. خندید.
-    اینجا كسی زبون منو بلد نیست.
-    كجا می رید؟
-    سفارت آلمان.
-    من می تونم شما رو راهنمایی كنم.
-    واقعا؟ خیلی متشكرم .
وسایل زیادی نداشت، دو چمدان كوچك و یك كیف دستی. چمدانها را روی صندلی عقب گذاشتم و خودش جلو نشست.
-    شما خیلی خوب آلمانی حرف می زنید.
-    تحصیلاتمو در آلمان گذروندم.
-    چه جالب! شما رو تو پرواز دیدم برای همینم ازتون كمك خواستم. شغل شما چیه؟
-    جراح قلب.
-    اوه پس باید سرتون خیلی شلوغ باشه.
-    برای گردش به ایران اومدید؟
-    بله.
نگاهش كردم. چشمهای آبیش با روسری سرش همرنگی می كرد.
-    امیدوارم در ایران بهتون خوش بگذره.
جلوی سفارت آلمان كارت ویزتم را بهش دادم: اگه جایی دچار مشكل شدید در خدمتتا ن هستم....

با صدای ترمز ماشین به خودم آمدم. نمی خواستم پیاده شوم، پارچه های مشكی روی دیوار خانه، نبودن سعید را برایم یادآوری می كرد. جناب آقای دكتر آرام  درگذشت جانگذاز..... . حبیب دستش را روی دستم گذاشت.
-    رسیدیم.
تسلیت واژه كوچكی است در برابر این غم بزرگ.....
-    تو داری خودتو از بین می بری پسر.
-    من احساس گناه می كنم حبیب . (بغض سنگینی در گلویم جمع شد).
-    چرا؟ تو كه هر كاری تونستی كردی.
سرم را روی داشبورد ماشین گذاشتم. بغضم را رها كردم. قطره هایی تند و پی درپی صورتم را گرم كردند. به هق و هق افتادم: - حبیب باور نمی كنی  جای خالیش  داره داغونم می كنه.
بغلم كرد و محكم فشارم داد، حس كردم او هم گریه می كند.
-    حبیب تو رو خدا منو ببر سر مزارش.
-    الان نه، حالت خوب نیست. باید استراحت كنی.
سرم را بلند كردم باد مثل شلاقی پارچه های مشكی را به نگاهم می كوبید. پیاده شدم . سوز سردی به صورتم خورد. یك راست به اتاق سعید رفتم. دفتر خاطراتش را از كشوی میزش بیرون آوردم. همراه با وسایلش روز آخر تحویل گرفته بودم. آنقدر درگیر مراسم های عزاداری بودم كه فرصت نشد حتی نگاهی بیندازم. روی كاناپه وسط هال دراز كشیدم. بوی خوبی می داد. نمی دانم بوی چه عطری بود ولی سعید همیشه همین بو را می داد. یك بوی آشنا و لذتبخش. انگشتم را گذاشتم وسط دفتر، انگار فال بگیرم.
باز كردم، صفحه سمت راست :


یكشنبه مورخ .....
دیروز ریه ام را تخلیه كردند و هر چه آب و خون بود بیرون كشیدند.امروز حالم بهتر است. بعدازظهر  امیر آمده بود دیدنم، یك دسته گل لاله برایم آورده بود. با هم رفتیم یه پارك خوش آب و هوا . امیر می گفت برای ریه هات هوای تمیز خوبه. .....
دیگه نمی تونم بنویسم باید برم رادیولوژی ، پرستار آمد...


دفتر را روی سینه ام گذاشتم، حبیب ، سینی چایی را جلویم گذاشت.
-    بخور تازه دمِ.
مشغول كندن پارچه های سیاهی شد كه روی دیوار زده بودند. آنقدر پیامهای تسلیت زیاد بودند كه بعضی هاشان را در خانه زدیم.
-    می شه بذاری باشن.
-    نخیر، نمی شه. باید خونه از این حال و هوا دربیاد.... تازه جواب جناب سهراب و چی می دی، تا شقایق هست و اینا.
لودگیش گل كرده بود. حوصله بحث نداشتم .دفتر را باز كردم.


سه شنبه مورخ ......
 نقشه مان با حبیب گرفت . چنان امیرو قال گذاشتیم كه خودش هم نفهمید چی شد. بعد از مدت زیادی از آسایشگاه زدیم بیرون . سالن ورزشگاه آزادی دیدن مسابقات كشتی . حبیب می گفت امیر بفهمه گردنمونو می زنه. ولی خیلی خوش گذشت. البته بجز آخرش كه حالم بهم خورد. گفتم به امیر لو نده . ناراحت می شه....


-    چایی ات سرد شد.
-    نمی خورم.
آمدم بگویم ، اون  روز چرا سعید بردی جایی كه نتونه نفس بكشه، اما دیدم حالا این حرفها فایده ای ندارد.
-    خوب پهلوون دراز بكش.
كنارم نشست با یك سرنگ و پنبه كه بوی الكلش زیر دماغم زد.
-    این چیه ؟
-    این چیزیه كه به بچه های بدی كه حرف گوش نمی كنن می زنن.
-    من كه طوریم نیست، مسخره نشو.
-    یه نگاه تو آینه بكنی می فهمی چته. زود باش دراز بكش. می خوام برم. عیال مربوطه منتظره.
می دانستم تا كارش را نكند دست بردار نیست. دراز كشیدم.
-    دروغ نگفته باشم آرامبخشه.
-    آرامبخش؟
-    هی تكون نخور می شكنه .
كار خودش را كرده بود. وقتی نشستم تازه دردش را حس كردم.
-    خدا لعنتت بكنه. فكر كردم تقویتیه .
دفتر سعید را از دستم قاپید: تقویت هم می شی ، وقتی تا صبح تخت خوابیدی و فكر نبودن سعید و شازده خانم مسافرو نكنی .
روی كاناپه دراز كشیدم . سرم سنگین شده بود. از كتابخانه اتاق سعید، دیوان حافظ را برداشت و بالای سرم  نشست. گفتم : چرا نمی ری خونه ات.
-    می رم ، می خوام مطمئن بشم كه طبابتم اثر كرده، بخونم؟
-    بخون.
-    به تیغم گر كشد دستش نگیرم                               و گر تیرم زند منت پذیرم
پلكهایم را نمی توانستم باز نگه دارم.
-    كمان ابروی ما را گو بزن تیر.....
دیگر صدایش را نمی شنیدم. نور كمرنگی را از میان پلكهایم می دیدم. ...

ادامه دارد

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: