• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

کارگاه


قصاص منصفانه

23 خرداد 1388

قصاص منصفانه

روژان

 

دینا از بین زن های تو حیاط،مادربزرگش را پیدا کرد و شاد و بی پروا از پنجره داد زد: مامان بزرگ چندبار بهتون بگم امروز همه تلفن ها برای شماست.
زن سرتاپا سفید پوشیده بود،با سرو حرکت چشم، از نوه اش پرسید کی زنگ زده؟
دینا : یه خانم،معلومه خیلی منتظر زیارت حاج خانمه.
همه خندید. یکی از خانم ها همین طور که مشغول هم زدن غذای تو دیگ بود،از دینا خواست یکبار دیگر همه ظروف و قاشق،چنگال و لیوان و ... را با دخترش بشمارند.

مادربزرگ: الو...
صدا: زیارتتون قبول حق. حاج خانم، ...
مکث کرد.
- میدونم تا حالا منو شناختی.
زن منتظر جواب یا حرفی از پیرزن نموند.
صدا: آره.منم... همون مادر داغدار.من میدونستم،میدونستم اعدام بچه ام اشتباه بود. تو پسرمو به کشتن دادی.توی سنگدل.پسرت زنده اس.به جای اینکه دنبال پسرت بگردی، یه آلبوم عروسی ورداشتی که بیا پسرو عروسم رو ببین.بیا ببین پسر مستت چه دسته گلی رو پرپر کرد.خونواده عروست رو یادته، پسر جوونمو ،حال زار منو، دیدن، ... رضایت دادن.
گریه امانش نداد. با هر سعیدی که می گفت،آهی می کشید. بریده بریده آدرس مغازه ای را به پیرزن داد که چند روز پیش، پسر مرده اش، امیر، اونجا کارمی کرد.
**
ماشین داشت به آدرس نزدیک میشد. به عکس توی دستش نگاه کرد. تو ذهنش قیافه پسرش رو میساخت،مردی که الان، 17 سال از این عکس بزرگتر. خدایا ...، یعنی می شود... !؟
قبل از اینکه راننده آژانس بخواهد بگوید اینجاس،پسرش رو اون طرف خیابون دید.جلوی در ورودی پاساژ.بسته ای را با مردی عقب پژو انداختند.مادر سریع خود را رساند.صدای فرزندش بعد این همه سال او را مطمئن کرد.صدای خفه مادر که به ناگه فریاد زد: امیر...
مرد دیگر به طرف زن برگشت. انگار که امیر صدای مادر را نشنیده باشد،بی اعتنا، سوار ماشین شد و رفت.
-امیر...
زن با آدرس و عکس و یک دنیا از خاطرات امیر و زیبا عروسش وارد مغازه شد. مردی پابه سن گذاشته، مشتری ها راه می انداخت. بعد اینکه مرد پرسید،بفرمایید خانم، زن سلام کرد و عکس را به مرد نشان داد وگفت: امیر، پسرم.
لرزید، شاید از بی اعتنایی امیر، شاید از حرفهای مادر سعید، یا شاید ...
چیزی نمانده بود بیفتد که مرد صندلی را برای نشستنش جلو کشید.
رو به عکس، از مرد پرسید: من دنبال پسرم هستم. به من گفتن این مغازه دیدنش.خودمم الان دیدمش. بر می گرده...؟
مرد: دامادم رو می گید...!
مرد تازه فهمید چی شنیده: اما خونوادشو سالها پیش از دست داده.
زن پرید وسط حرفش: توی تصادف...
مرد: بله...، زن،دختر و مادرش...
مکث کرد. خود مرد هم نشست: شما گفتید مادرش اید؟
زن: نه، من و دخترش زنده ایم. اصلا تو ماشین نبودیم. یادمه پسرم اون روز خیلی اصرار به بردن منم کرد.کاش میرفتم.
زن برگشت به اون روزا که خیلی وقت بود ازشون حرفی نزده بود.
ادامه داد: پسرم میخواست از یه ورشکسته همه زمیناشو عوض طلبش بگیره.زمینای کشاورزی بود که چند تا خونواده فقیر و ندار روش کار میکردن. ته دل راضی به گرفتن زمینا نبودیم نه من نه عروسم. اما امیر همه اش سی سال داشت با آرزوهای بزرگ.دخترش یه سال و دوماهه بود.پیش من گذاشتن و دوتایی رفتن برای معامله و دیدن زمینا و ....
هییی... دو روز بعد،پسری که باهاشون تصادف کرده بود،اعتراف کرد، دوتا جسد سوخته ته دره رو نشون داد.لباسا، مدارک، ماشین... حتی کالبدشکافی و کشف هویت و...
-یعنی پسرم زنده اس...!؟ مات و مبهوت وامانده بود.
مرد: برادرم پسر شما...
روی کلمه شما مکث کرد،انگار هنوز باورش برای او آسانتر از زن نبود. نگاه منتظر زن ادامه واقعیت را از مرد می خواست.
مرد: برادرم مرد خیری بود. میخواست درمانگاهی برای مردم روستا بسازد. دنبال زمین مناسب بود که پسر شما را کنار رودخانه روستا پیدا کرد. سرو صورتش خونی و آسیب دیده بود. شنوایش را از دست داده.و حافظه اش.
برای تکمیل حرفایش : ولی نسوخته. برادر و پسرم او را به بیمارستان رساندند.
زن : حافظه اش رو از دست داده...!؟
مرد: همه چیزی که یادش مونده بود، این بود که توی تصادف زن،مادر و دخترش دینا را از دست داده. اسم خودش رو یادش نبود.یادش نبود کی بوده و کجا میرفتن یا کجا تصادف کردن. چندین بار،همه جای اون روستا و جاده های اطراف رو پیاده و سواره،رفتیم.نه چیزی یادش اومد نه کسی شناختش. خیلی جاهای دیگه،خیابونا، کوچه های این شهر را هم نشناخت. هیچی یادش نیومد،حتی مجبور شدیم اسمی رو براش انتخاب کنیم و ...
زن حرفش رو قطع کرد: حافظه اش رو از دست نداده. دخترش ، اسمش دینا بود.
مرد: الان هم یه دختر داره که اسمش دیناست. نوه منه.
حرفی برای گفتن نداشتند. سوال هایی ذهن هر دو را آزار می داد که دیگری جوابی برایش نداشت. پیمان (اسمی که خانواده ی آقای منصوری انتخاب کرده بودند) یا همان امیر، با زن و دخترش دینا، برای مسافرت و تجارت به دبی می رفتند. امشب.
فردا صبح خانم عزتی و آقای منصوری به همان روستایی می روند که اتفاقات 17 سال پیش را دقیقا بفهمند.قبل از اینکه به کسی چیزی بگویند.حتی به امیر،همان پیمان.


***
یک ماه پیش اون مرد اومد و اعتراف کرد.به شما زنگ زدیم خانم عزتی. گفتند، مکه تشریف دارید. قبول باشه ایشالا...
مأمور آگاهی ضمن پیدا کردن اقرارنامه گفت: برای به جریان انداختن پرونده منتظر شما بودیم. این را بازپرس نوشته. کاغذ را روی میز گذاشت.
مردی 53 سال به نام اکبر...
در تاریخ... امیر اسلامی، برای تصاحب زمین های زراعی که من و زنم و اهالی فقیر روستا، سالها برای آقای جلال... کارگری میکردیم، به روستا آمدند.بابت قرض های جلال. ما را از زمین بیرون انداختند. من و زنم چند روزی بود در دره، نزدیک رودخانه، مشغول چیدن گلهای دارویی و وحشی بودیم. این تنها راه زنده ماندن ما بود.آن روز مهندس اسلامی با زنش آمده بود زمین ها را تحویل بگیرند.
نزدیک غروب بود. ماشین مهندس را دیدم. برمی گشت شهر. صدای بلند برخورد دو ماشین و بعد جیغ و فریاد.مهندس با یک ماشین دیگر تصادف کرد. ماشین مهندس به سمت دره منحرف شد و سقوط کرد. زنم دقیقا در مسیر ماشین بود فرصت برای هیچ حرکتی نبود.لباس های زنم به ماشین گیر کرد و ماشین به سرعت زنم را با خود به ته دره کشید. صدای ناله و ضجه زنم و زن مهندس،مهندس ... ماشین ایستاد.به سنگی، چیزی گیر کرد. دویدم که زنم را نجات بدهم که ماشین ناگهان آتش گرفت. چند متر بالاتر چیزی جنبید.مهندس بود ، از ماشین پرت شده بود. لباس هایش پاره و دستش خونی بود اما زنده بود و توانست بایستد. گیج و منگ به ماشین آتش گرفته، نگاه می کرد. حتی الان هم نفهمید چه بلایی سر من و زنم آورده. با همان بیلی که دستم بود، با سنگ و ... او را مورد ضرب و شتم قرار دادم.صدای ناله ی زنم. به طرف ماشین دویدم. بیهوده بود، نتوانستم آتش را خاموش کنم. به طرف مهندس برگشتم،سرو صورتش خونی،بیهوش اما هنوز زنده بود.
همان جا نشستم. تا اینکه صدای ماشینی شنیدم که روی جاده بالا ایستاد. همان ماشینی بود که با ماشین مهندس تصادف کرد. بعد از اینکه ماشین رفت، مهندس را کشان کشان به طرف رودخانه بردم.میخواستم بندازمش تو آب.باید قصاص زنم میشد... صدای چندتا ماشین روی جاده و نوری که به دره افتاد. فرار کردم.

 

طرح پیچیده و ذهنیت تصویری نویسنده!
سید محمدرضا خردمندان


«قصاص منصفانه» طرح پیچیده و در عین حال جالبی دارد که حسابی تخیل خواننده رابه خود مشغول می کند. از آن طرح هایی که به درد یک فیلمنامه نویس می خورد از آن یک فیلمنامه ی بلند داستانی بنویسد! البته از خلاء هایی که به نظرم آمد در طرح داستان وجود دارد خواهم گفت اما معتقدم نویسنده ی این داستان ذهن طرّاحی دارد که هر چه پخته تر شود بیشتر به کار داستان نویسی خواهد آمد.
«امیر اسلامی» که از کسی پول طلب دارد به همراه همسرش برای گرفتن زمینهای شخص عازم یک روستا می شوند. در راه بازگشت تصادف می کنند و به ته دره می روند. زن و شوهری روستائی که پیشتر روی آن زمینها کار می کرده اند و حالا به واسطه ی غصب زمین ها توی درّه ای مشغول به کار هستند شاهد این تصادف اند. ماشین امیر که به دره سقوط می کند زن روستایی را زیر می گیرد و با خود به درّه می کشاند. مرد روستایی برای نجات همسرش تلاش می کند اما وقتی به نتیجه نمی رسد به امیر که تنها زنده مانده ی این حادثه است حمله می کند و قصد کشتنش را دارد اما با دیدن کسانی که برای کمک آمده اند فرار می کند. امیر نجات پیدا می کند اما حافظه اش را از دست داده. امیر با دختر برادر کسی که او را نجات داده ازدواج می کند غافل از اینکه خودش یک دختر دارد! امیر به کمک پدرزنش تاجرمی شود. از آن طرف شخصی که با امیر تصادف کرده دستگیر می شود. مادر امیر رضایت نمی دهد. راننده اعدام می شود. حالا هفده سال گذشته! مادر راننده ی معدوم که متوجه زنده بودن امیر شده خبر زنده بودن او را به مادرش می دهد. مادر به آدرس می رود و می فهمد پسرش زنده است!

مدیریت اطلاعات!
خوب! ممکن است گفته شود این همه اتفاق چه طوردر یک داستان کوتاه دوصفحه ای جمع شده است؟ این یکی از نقاط ضعفی است که می خواهم به آن اشاره کنم و بعد بروم سراغ طرح و باقی مباحث. داستان کوتاه، زاییده ی ایجاز است. به واقع نویسنده باید درفرصت اندکی که در اختیار دارد حرفهایش را بزند و نکته ی مبهمی باقی نگذارد. هر چقدر طرح یک داستان پیچیده تر می شود نیاز به بسط حوادث و شرح و تفصیلشان هم بیشتر می شود. نیاز به شخصیت پردازی بیشتر می شود و به تناسب، داستان، سوالات بیشتری ایجاد می کند. در «قصاص منصفانه» فشردگی اطّلاعات به قدری است که نویسنده در مدیریت اطلاعات دچارمشکل شده است. به خصوص تعدد شخصیت ها و عدم پرداخت آنها باعث سردرگمی خواننده می شود. مهمترین سوالی که ایجاد می شود بحث اعدام راننده است. اول اینکه مجازات قتل غیرعمد اعدام نیست. به فرض هم که باشد امیر اصلن کشته نشده و جنازه اش هم پیدا نشده. تنها جنازه ی دو زن در حادثه وجود داشته! یکی همسر امیر و دیگری همسر آن مرد روستایی.( تا یادم نرفته همینجا اشاره کنم مگر می شود مرد روستایی همسرش را به حال خود رها کرده باشد و فرار؟! البته اینجا تناقض آشکاری وجود دارد که به آن اشاره می کنم:
به فرض بگوییم مرد روستایی ترسیده امیر کشته شده باشد و پای او گیر باشد. مگر نه اینکه راننده دو روز بعد از حادثه اعتراف می کند و جنازه ها را ته دره نشان می دهد؟ پس مرد روستایی دو روز وقت داشته به سراغ جنازه ی همسرش برگردد و او را با خود ببرد!)  خوب برگردیم به بحث اول. امیر پیدا نشده. پس چگونه قانون، حکم اعدام راننده را صادر می کند؟ در صورتی که مادر راننده در مکالمه ی تلفنی اول داستان به رضایت خانواده ی عروس اشاره می کند:
«خونواده عروست رو یادته، پسر جوونمو ،حال زار منو، دیدن، ... رضایت دادن.»
آیا پزشک قانونی در شناخت جنازه ی سوخته دچار اشتباه شده؟! یعنی یکی از زنها را با امیر اشتباه گرفته؟ کل اطلاعاتی که داستان به ما می دهد این است:
«هییی... دو روز بعد،پسری که باهاشون تصادف کرده بود،اعتراف کرد، دوتا جسد سوخته ته دره رو نشون داد.لباسا، مدارک، ماشین... حتی کالبدشکافی و کشف هویت و... »
اگر تحقیقات انقدر دقیق بوده قطعن متوجه نبودن امیر میان جنازه ها می شدند. حال آنکه اگر قبول کنیم میزان سوختگی به قدری بوده که هیچ اثری از امیر نبوده پس کالبد شکافی، لباس ها و کشف هویت به چه معناست؟!

توجه به یک نکته ی ریز!

چرا وقتی امیر را برای شناسایی به همان روستا می برند کسی او را نمی شناسد؟ مگر امیر کسی نیست که بارها به آن روستا رفت و آمد داشته و زمین ها را غصب کرده و عده ای کشاورز را بی کار کرده؟ به نظرم اینها نکات بسیار ریزی است که شاید خیلی مهم نباشد و بشود با اغماض از انها گذشت اما توجه به همین ظرافت هاست که داستان را بی نقص جلوه می دهد. نویسنده می دانسته باید به نحوی امیر را ناشناس نگه دارد و دلیلی هم آورده اما می توانست با کمی تامل این بخش را باورپذیرتر جلوه دهد.

تعدد شخصیت ها!
در این داستان کوتاه چند شخصیت(نه به مفهوم داستانی اش که در مقابل تیپ قرار می گیرد)  وجود دارد؟
امیر، مادر امیر، دختر امیر، همسر امیر، مادر راننده ، پدرزن جدید امیر و برادرش و پسر برادرش، مرد و زن کشاورز، مامور آگاهی.
مطمئنّّن حضور این همه آدم در یک داستان دو صفحه ای کار را سخت می کند. چرا که هر آدمی که پا به داستان می گذارد باید دلیل متقنی برای حضورش وجود داشته باشد وکارکرد داستانی اش پیدا باشد. پیشنهاد می کنم نویسنده ی محترم یک بار داستان را با این دید بازخوانی کند و ببیند چه طور می شود آدمها را کم کرد. حضور کم تر آدمها تمرکز خواننده و خود نویسنده را بالا خواهد برد و نویسنده فرصت بیشتری برای پرداخت آدم های قصه اش پیدا می کند.
 برای مثال فرض کنید به جای برادر و پسر برادر آقای منصوری، خود ایشان امیر را پیدا کرده بود. به نظر بنده نه تنها لطمه ای به داستان وارد نمی شد که دو شخصیت اضافه از داستان حذف می شدند. یا مثلن به جای اینکه خبر زنده بودن امیر را مادر راننده بدهد راه دیگری برایش پیدا کنیم. چرا؟ چون این موضوع خودش سوال برانگیز می شود( که مادرراننده از کجا فهمیده؟ یا حالا او چه واکنشی انجام خواهد داد؟و...)  و چرا ما باید سوال بی خودی در ذهن مخاطب ایجاد کنیم؟ و اینکه از حضور مادر راننده به عنوان کسی که پسرش بی گناه به دار مجازات آویخته شده نمی شود به سادگی گذشت. وقتی پایش به داستان باز می شود وزنه ی سنگینی است که باید فکری به حالش کرد.

یک نکته ی جالب توجه!

شخصیت اصلی داستان مادر امیر است. او سمبل آدم های مذهبی مقدس مابی است که به عمق دین نرسیده اند. از یک طرف به حج می روند و نذری می دهند و از سویی بی گناهی را به دار می آویزند. این ایده ی دوخطی محور شکل گیری این داستان است. و به گمانم نویسنده در پی طرح چنین دیدگاهی است. نکته ی جالب اینکه در بطن داستان و دور از چشم این ایده ی دوخطی اتفاقی می افتد که به لحاظ مفهومی جالب توجه است! و آن عاقبت امیر است! امیر کسی است که مرتکب کار ناپسندی می شود. او با گرفتن زمینها و آواره کردن کشاورزانی که روی آن کار می کردند مرتکب گناه می شود. اما بعد از تصادف دچار فراموشی می شود! و این فراموشی به جای اینکه به ضررش باشد به نفعش تمام می شود! ازدواج مجدد! کار در دبی ، بچه و ... اگر چه ایرادی به این قسمت طرح وارد نمی دانم اما این سرنوشت برایم جالب بود!

نگاه تصویری!
نویسنده ی این داستان ذهنیتی تصویری دارد که به کار سینما می آید. غالب صحنه هایی که در داستان وجود دارد بیرونی اند و قابل رویت! از یک موضوع واهی حرف نمی زند. داستانی برای گفتن وجود دارد که هر چه پخته تر شود و مشکلاتش برطرف شود جذابیت بیشتری پبدا خواهد کرد. این روزها سینماگران دربه در به دنبال نوشته هایی از این قبیل هستند. و می خواهم خیلی جدی به نویسنده ی این داستان پیشنهاد کنم تا می تواند مطالعه اش را زیاد کند. داستان بخواند. داستان بخواند. و آنقدر داستان بخواند که رفته رفته طرح های منسجم تری در ذهنش شکل بگیرد که هم پخته تر باشد و هم جذاب تر!

چرا اسم مستعار؟!
آخرین موضوع به خود نویسنده ی داستان برمی گردد. ایشان خواسته اند داستان به اسم مستعار منتشر شود.
قبل از انقلاب خیلی از نویسندگان به خاطر مسائل امنیتی ترجیح می دادند آثارشان به اسم مستعار منتشر شود. در آن زمان این یک رسم شده بود. اما حالا چرا؟!
آیا بهتر نیست خوانندگان این داستان نویسنده اش را بشناسند و داستان های بعدی اش را پیگیر باشند و روندی را که در امر نوشتن طی می کند دنبال کنند؟! بالاخره که روزی نامتان فاش می شود!!

نظرات

بررسی عالی بود از همه نظر. فقط یه چیزم من اضافه می کنم: یه مقدار توی توصیف کار کن.مثلا صحنه ی تصادف و افتادن یک ماشین به ته دره می تونه حداقل ده خط توصیف داشته باشه. اینکه آدم فقط اتفاقی رو روایت کنه و توضیح نده مطلب با اون چیزی که نویسنده می خواد توی ذهن خواننده جور نمی شه. با آرزوی موفقیت شما دوست عزیز

24 خرداد 1388 ساعت 22:31 | محمد ابراهیمی |  me701203@gmail.com | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پایانی)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت نهم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هشتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت هفتم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

نُه عادت جادویی نویسندگان موفق (قسمت ششم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت پنجم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت چهارم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت سوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

نُه عادت سحرآمیز نویسندگان موفق (قسمت دوم)

انتخاب و ترجمه: زهرا طراوتی


کارگاه

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

سرچشمه های داستان (بخش پایانی)

ترجمه: علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...