• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

نگاه


امثال تاریخی در شعر کلاسیک معاصر/ 1

لیلا کردبچه
26 خرداد 1388

 



سخن هنگامی دل¬پذیر است که از آرایش لفظ و معنی بهرة کامل و کافی برده و فصیح باشد. در اکثر کتاب¬هایی که به مقولة صناعات ادبی پرداخته¬اند، سخنی فصیح دانسته شده که برخوردار از صنایع بدیعی و آراسته به آرایش¬های لفظی و معنوی و برای بیان مقصود گوینده وافی و رسا و مطابق و مقتضی حال و مقام باشد.
مثل و صنایع وابسته به آن همچون ارسال¬المثل، ارسال¬المثلین، تمثیل و... یکی از مهم¬ترین و تأثیرگذارترین صنایعی¬ست که استفاده از آن در سخن و به¬ویژه در شعر، بر زیبایی آن افزوده و تأثیر آن را دوچندان می¬کند. اما در این¬که مثل چیست نظرات متعددی وجود دارد؛ مانند نظر علی¬اکبر دهخدا در مقدمۀ گزیدۀ امثال و حکم که می¬نویسد: «مثل واژه¬ای¬ست که از زبان عربی به فارسی راه یافته و به معنی شبیه بودن چیزی به چیز دیگر است و نوع خاصی از سخن است که آن را به فارسی داستان یا دستان نیز می¬گویند» (دهخدا 1361: بیست و یک) و نیز نظر احمد بهمنیار در مقدمۀ اثر جامع و سودمندش دربارۀ امثال فارسی که می¬نویسد: «مَثَل رشتة مخصوصی از ادبیات هر زبان است، و بعضی آن را قدیم‌ترین آثار ادبی که از فکر انسان تراوش کرده می‌دانند و معتقدند که انسان پیش از آن¬که شعر بگوید و پیش از آن¬که خط بنویسد، اختراع مثال کرده و آن را در محاورت خود بکار برده است.» (بهمنیار 1381: نه)
ادبیات بهترین و صادق‌ترین نمایندة زندگی اجتماعی اقوام و ملل است و مثل نمایندة مفهومی¬ست که عامة افراد یک ملت از هر طبقه و هر صنف بدان معتقد و معترفند. مثل ضمن ارائۀ حکمت و بینشی وسیع به ضبط و حفظ بعضی از وقایع تاریخی و افسانه‌ها و حکایات پرداخته و آن¬ها را از خطر فراموشی مصون می¬دارد.
یکی از راه¬های زنده نگه داشتن تاریخ، گذشته از ثبت وقایع توسط مورخان و ذکر پاره¬ای از رویدادها در متون ادبی، نقل سینه به سینۀ آن است. در حقیقت یکی از راه‌های ورود تاریخ به زندگی مردم، نقل آن¬ها به صورت داستان و سپس بر سر زبان افتادن آن داستان¬ها توسط امثال و در نهایت استقبال شاعران از این امثال است؛ چراکه مردم به شنیدن امثال منظوم و به¬کار بردن آن¬ها تمایل بیشتری نشان می‌دهند.
برای نقل سینه به سینۀ رویدادهای تاریخی لازم است وقایع به صورت داستان¬هایی کوتاه و دل¬پذیر درآیند. در این قبیل داستان¬ها اغلب عنصر زمان و مکان مشخص است و شخصیت¬های اصلی داستان¬ها افراد حقیقی تاریخی¬اند، حواشی داستان با چاشنی اغراق همراه است و در پایان اکثر داستان¬ها نتیجه¬گیری اخلاقی، یا جمله¬ای حکیمانه وجود دارد. همین نتیجه¬گیری¬های اخلاقی یا جملات حکیمانه و کلمات قصار، در نقل¬های سینه به سینه پس از مدتی به صورت مثل درآمده، زبانزد شده و در نهایت بخش وسیعی از امثال و حکم فارسی را تحت عنوان امثال تاریخی به خود اختصاص داده¬اند.
وجود کتب متعدد در زمینة امثال تاریخی خود مؤید اهمیت تاریخ در شکل¬گیری امثال و نیز اهمیت امثال در زنده نگه داشتن تاریخ و در نهایت خدمات ارزندة ادبیات به تاریخ است.
استقبال شاعران از امثال تاریخی نیز یکی از راه‌های زنده نگه‌ داشتن تاریخ پرفراز و نشیب این سرزمین است و بررسی شعر کلاسیک معاصر، توجه شاعران به امثال تاریخی و متعاقباً توجه و علاقة ایشان به تاریخ این مرز و بوم را نمایان می¬سازد.
به جرأت می¬توان گفت از میان امثال و حکمی که ریشة تاریخی دارند، کمتر مثلی¬ست که مورد توجه شاعران قرار نگرفته باشد و اغلب امثال تاریخی در شعر شاعران کلاسیک¬سرای معاصر راه یافته¬اند. این نگاشته به ذکر و بررسی مواردی از این استفاده می¬پردازد.
*
1
آب حیات
از امثال پرکاربرد در شعر معاصر و نیز در شعر قدماست و مربوط می¬شود به داستان اسکندر مقدونی و جستجوی آب حیوان که به گونه¬های مختلفی روایت شده است و با داستان¬ها و افسانه¬های دیگری درآمیخته است (پرتوی آملی  1365: 4). شاعران معاصر نیز از این مثل به زیبایی استفاده کرده و مضامین بدیعی آفریده¬اند:

طرب آزرده کند چون¬که ز حد در گذرد
آب حیوان بکشد نیز چو از سر گذرد      
(ایرج میرزا 64:1353)
جوشد چو آب حیوان از خامه¬ام، چه باکی
گر ناکسان و خامان در آتش افکنندش
(رعدی آذرخشی 424:1364)
آن¬که ز آب حیات کرد سرآغاز لطف
گو نکند در سراب غرقه سرانجام من    
(همان 1364: 342) 
تو را که در لب جان¬پرور است آب حیات
دریغ باشد اگر در پی سراب روی       
(همان 452:1364)
عشق، ای دل¬مرده، آب زندگی¬ست
گر بخواهی زیستن، هان زیستن   
(ژاله قائم¬مقامی 46:1374)
گرفتم آب حیوان داشت بر کف یار بی¬چونم
چه می¬شد گر من از این باده در ساغر نمی¬کردم
(همان 1374: 37)
چشمۀ آب حیات است آرزوی من، نه چشم
این که جوشان زیر طاق طرفۀ ابروی توست 
(حسین منزوی 1385: 152)
ما را چه پروای ظلمت که تا عشق با ماست
با خضر تا چشمۀ آب حیوان روانیم
(همان 1385: 50)
*

2
آتش که گرفت خشک و تر می‌سوزد
ریشة تاریخی این مثل نیز که از امثال خوش¬اقبال در میان شاعران معاصر است مربوط به شورش غزها و هجوم ایشان به خراسان و اطراف کرمان و جور و ستم بسیار ایشان در کرمان است. گویا پس از شورش غزها شخصی به نام مجدالدین کوهبنانی دفع مضرت آن¬هارا چاره‌ای ندید جز این¬که از امیر آنان که در آن وقت سرگردان ولایات بود، یعنی ملک¬دینار دعوت کند تا به کرمان بیاید و از خرابی باز دارد. ملک¬دینار و سپاهیانش دعوت آن¬ها را پذیرفته و مدتی پس از رسیدن به کوهبنان، اول اولاد مجدالدین کوهبنانی را از میان برداشتند، آن¬گاه به نواحی گرمسیر پرداختند، سپس قصد قلعة منوجان کردند و آن را به رسوایی تمام بگشادند. در همین لشگرکشی قلعة «گََوَر» که امروز «حَوَر» خوانده می‌شود نیز به آتش کشیده شد و چون مردم کرمان این بیچارگی را در نتیجة دعوت کوهبنانی¬ها از ملک¬دینار می‌دانستند همۀ نفرین‌ها را متوجه کوهبنان و خاندان وی می‌کردند و اتفاقاً شاعر خوش¬ذوقی هم در همین احوال و هنگام سوختن قلعه و آبادی «گور» گفته است: 
از آتش کوبنان گَوَر می¬سوزد
آتش که گرفت خشک و تر می¬سوزد
(ذوالفقاری1384: 38)
و شاعران معاصر این¬چنین به این مثل پرداخته¬اند:

این تلِ آتشِ خشک و تر سوز
یک دبستان نمونه¬ست هنوز   
(شهریار 597:1371)
پشک باشد به نرخ عنبر و مشک
آتش از تر نمی¬شناسد خشک 
(همان 449:1371)
به جام می فرو ریز آبروی زهد خشک، ای دل
که دیگر آتشم پروای خشک و تر نمی¬دارد 
(همان 1371: 916)
آتش عشق به هر خشک و تری خواهم زد
شرری گر زنی، ای شمع، به پروانة دل 
(عمادخراسانی 1379: 131)
آتش زبان گرفت و ز بن خشک و تر بسوخت
توفان فرا رسید ولیکن چه دیر کرد 
(معینی کرمانشاهی 1377: 332)
از چند و چونم وارهان با جرعه¬ای آتش¬فشان
زآبی که آتش بی¬گمان در خشک و در تر می¬زند
(حسین منزوی 1385: 157)
چو آتش شعله تا گردون فروزد
بزرگ و خرد و خشک و تر بسوزد
(دستگردی 681:1374)
ما را نگاه مست تو رسوای خانه کرد
این شعله بین که یک¬شبه در خشک و تر گرفت
(فریدون توللی 1341: 40)
دگر چیره گشته به ویران¬گری
در آتش کشیدند خشک و تران 
(رعدی آذرخشی 1364: 84)
سیل بلا چو دامن هر خشک و تر گرفت
بر باد رفت هستی من چون حباب¬ها   
(همان 1364: 479)
*

3
از پشت خنجر زدن
ریشة تاریخی این مثل مربوط به یکی از پادشاهان یمن به نام ذونواس است که برای نابودی یکی از مخالفانش در نبرد رودررویی که با وی داشت، کسی را گماشت تا در میدان مبارزه از پشت به وی خنجر بزند. (پرتوی آملی 1365: 35)
بر کسان این ناکسان از پشت خنجر می¬زنند
نیستی این عرصه را چون مرد جولان، واگذار
(گلچین معانی 1362: 172)
دیگر کدامین آشنا از پشت خنجر زد ؟ 
دیگر کدامین دوست با دشمن کنار آمد؟
(حسین منزوی 1384: 54)
*

4
باد آورده را باد می‌برد
ریشة تاریخی این مثل برمی‌گردد به دوران ساسانی و پادشاهی خسروپرویز و گنج بادآورد؛ که درباره¬اش گفته¬اند وقتی سپاهیان خسروپرویز بندر اسکندریه را محاصره کردند، رومیان درصدد نجات دادن ثروت شهر برآمده و آن را در چند کشتی بار کردند. امّا باد مخالف وزیدن گرفت و سفاین را به جانب ایرانیان راند. این مال کثیر را به تیسفون فرستادند و به نام گنج بادآورد موسوم شد. تا این¬که یک¬بار، اموالی بی‌قیاس از خزانۀ خسروپرویز به سرقت رفت که اتفاقاً همه از این گنج بادآورد بود و به همین جهت ظرفاء از باب طنز و عبرت گفته¬اند: باد آورده را باد می‌برد. (پرتوی آملی 1365: 74)
چون گنج خسروانی¬اش آورده بود باد
آوخ که گشت بادبرآن بادآورم        
(شهریار 262:1371)
سیم امروز ز دستت برود تا فردا 
بادبر باشد چیزی که بود بادآور       
(ایرج میرزا 20:1353)
*

5
باش تا صبح دولتت بدمد
ریشة تاریخی این مثل مربوط است به دوران پادشاهی شاه عباس کبیر و حرکت وی از خراسان به سمت قزوین و تفأل زدن به دیوان کمال¬الدین اسماعیل که قبل از اشتهار خواجه حافظ شیرازی معمولأ به آن تفأل می¬زدند. (پرتوی آملی 1365: 87)
دیده شب خواب دولت سرمد
باش تا صبح دولتت بدمد  
(شهریار 1371: 475)
باش تا ز مشرق عشق صبح دولتت بدمد
کاین طلایه است و هنوز از نتایج سحر است
(حسین منزوی 1384: 188)
*

6
برو آن¬جا که عرب نی انداخت
ریشة تاریخی این مثل به سنت نی¬اندازی که در میان اعراب جاهلی مرسوم بوده برمی¬گردد. (پرتوی آملی 1365: 101) و این¬گونه مورد استقبال شاعران قرار گرفته:
چه شیخ عرب، چه فتنه¬جویان عجم
رفتند به جایی که عرب نی انداخت
(ادیب برومند 1371: 72)
تیغ غم کرد قلم بیخ طرب
رفتم آن¬جا که نی انداخت عرب
(شهریار 1371: 689)
ما را چو رقیب از نظر لطف وی انداخت
رفتیم بدان¬جا که عرب رفت و نی انداخت
(پژمان بختیاری 1368: 65)
*
نظرات

درود برای شما! مقاله چالبی بود که مطالعه کردم. انشاالله در محله ای از تاجیکستان به نشر خواهم رسانبد. با ارادت نورعلی نورزاد

30 خرداد 1388 ساعت 16:57 | دکتر نورعلی نورزاد |  nurali74@mail.ru | بدون آدرس وب

سلام و دست مریزاد

27 خرداد 1388 ساعت 00:30 | دادا |  بدون email | آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

نگاه

آسمانی به قدر فهم مردم

چند کلمه با یاد شاعر شعرهای شنیدنی، محمدرضا آقاسی

آسمانی به قدر فهم مردم

امید مهدی‌نژاد


نگاه

قدر استاد: معلمِ نوآوری

قدر استاد: معلمِ نوآوری

علی‌محمد مؤدب


نگاه

قدر استاد: سواد، هویت، معلم

قدر استاد: سواد، هویت، معلم

نعمت‌الله سعیدی


نگاه

قدر استاد: انقلابىِ پیر

قدر استاد: انقلابىِ پیر

محمدحسین جعفریان


نگاه

قدر استاد: شاعر اگر حکیم نباشد...

قدر استاد: شاعر اگر حکیم نباشد...

رضا امیرخانی


نگاه

کوتاه‌ترین فیلمنامه‌های جهان

کوتاه‌ترین فیلمنامه‌های جهان

عباس حسین نژاد


نگاه

شعر کوتاه،‌ مخاطب کم‌حوصله

شعر کوتاه،‌ مخاطب کم‌حوصله

اسماعیل امینی


نگاه

میلاد آفتاب، جشنواره‌ای غیراداری
با تأملی در وضعیت جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی

میلاد آفتاب، جشنواره‌ای غیراداری با تأملی در وضعیت جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی

علی‌محمد مؤدب


نگاه

انگار همین دیروز بود
به بهانه برگزار نشدن کنگره شعر «میلاد آفتاب»

انگار همین دیروز بود به بهانه برگزار نشدن کنگره شعر «میلاد آفتاب»

سعید بیابانکی


نگاه

شعر درون‌گرای دیروز

شعر درون‌گرای دیروز

اسماعیل امینی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

شب را خاموش کن


یک روز بد برای موزماهی


غیرت نبود


که هیچ‌گاه از یادمان نروی


قلم‌های خفته


ما گریه می‌کنیم


عصر اشعث‌ها


خزر به گونه، خزان به گیسو


تماشا از چشم‌ها بزرگتر است


می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم


خواب است امشب ماه


قایم‌باشک


خاطرات بد از پلکان سن


با علامت سؤال چترها


قربان تو ای برف


جای بهتری برای کشته شدن


کمی دیگر شراب


این‌گونه که بی‌توام


خاطرت جمع من پریشانم


سبک جدید تشنگی


این روزهای تیره پر انتظار


بی‌من رفتنت


شمشیر و جغرافیا


عصر روزهای بعد


کفن شدن بوی پیرهن


دیوانه در مسجد


مشت‌ها


پهلوان‌هایی در چفیه


چشم‌هایم را به من پس داد


خوبان پشیمان می‌شوند