با هر خاطره ای كه به یاد می آوردم، بغضی گلویم را پر می كرد. هواپیما تا بالای ابرها اوج گرفت. دیگر زیر پایمان چیزی جز ابر نبود. كاش این ابرها كنار می رفتند و می توانستم نور خورشید را آن پایین ببینم. اشكها همه چیز را برایم تار كرده بودند.
- خداحافظ شرق ....خداحافظ سرزمین مهربانی .... خداحافظ سعید... خداحافظ امیر ....
چقدر زود گذشت. 2 ماه، مثل پلك زدنی بود. عكسم را در زمینه ابرهای تیره، روی پنجره هواپیما می دیدم. دستم را روی تصویر شیشه ای ام گذاشتم. دلم نمی خواست خودم را ببینم.
- كاش این تردیدها دست از سرم برمی داشتن. كاش امیر بیشتر اصرار می كرد، شاید می تونستم بمونم. احساس غربت می كنم. انگار از خانواده خودم جدا شدم.
- نه... حتی وقتی از پدر و مادرم جدا شدم همچین احساسی رو نداشتم.
كتاب سعید هنوز در دستم بود. نوشته هایش برایم نامفهوم بود. به فارسی و عربی . از فارسی فقط سلام و خداحافظ را بلد بودم وعربی هم هیچ. كتاب را بستم. روی سینه ام گذاشتم .یادم آمد كه امیر آن را بوسید. بوسیدمش و دوباره روی سینه ام گذاشتم. چشمهایم را بستم. ضربان قلبم را زیر كتاب حس می كردم.
***
- امیر.... امیر پاشو پسر لنگ ظهره.
به سختی چشمهایم را باز كردم.
- حبیب تویی؟
- آره ، خوب شد كلیدِ تو بردم ، وگرنه الان باید پشت در سماغ می مكیدم.
بدنم درد می كرد، بلند شدم. اتاق با همه وسایلش دور سرم چرخید. دلم آشوب شد. دستم را به دیوار گرفتم.
- حبیب...
- چی شد؟ (دستم را گرفت)
- دارم بالا می آرم.
هر چه از دو روز پیش خورده بودم بالا آوردم. انگار معده ام اعتصاب كرده بود. كنار در دستشویی نشستم. سعید هم بالا می آورد، خون و آب.حبیب دستم را گرفت.
- چیزی نیست، بیا دراز بكش روی تخت.
دستپاچه شده بود: همین جا باش الان برمی گردم.
چشمهایم را بستم. ذهنم پر از تصاویر درهم بود. سعی كردم به دردی كه در معده ام می پیچد فكر نكنم. باید به چیزهای خوب فكر كنم.
جلوی سفارت آلمان اسمش را پرسیدم.
- ملانی هلمن
- اسم من هم كه روی كارتم هست. امیر آرام.
چند روز بعد بود؟ ... نمی دونم ... چیزی بین معده و گلویم كش و قوس می آمد.... دستم را محكم روی شكمم فشار دادم.
- بهش فكر نكن.
نفسم بند آمد بود.
یادم آمد. دو روز بعد یكشنبه بود. آره داشتم می رفتم.
- من چهارشنبه صبح عمل دارم. وقت نذار.
- چشم . آقای دكتر یه خانمی اومده من زبونشو نمی فهمم.فك كنم خارجیه.
- خارجیه ؟
- سلام آقای آرام.
سرم را بالا آوردم. میان چهارچوب در پشت سر منشیم، ایستاده بود.
- سلام خانم هلمن.
منشی را مرخص كردم. روی صندلی مقابل میزم نشست. همانجا كه اغلب مریضهایم، می نشستند.مانتوی بلندی تا بالای زانویش پوشیده بود. روسری اش همان روسری آبی بود، كه یك دسته موهای بور از زیرش بیرون ریخته بود.
- چه كمكی از دستم ساخته است. خانم هلمن.
- هیچ. فقط می خواستم به خاطر لطفتان یكبار دیگه تشكر كنم.....
چشمهایم را باز كردم. حبیب برگشته بود.انگشتش را روی دستم گذاشت و به ساعتش خیره شد.
- آمپول دیشبم كه كار ساز نبود، ببینم این سرم می تونه بكشدت یا نه؟
تسمه شلوارش را بالای بازویم بست. نگاهش می كردم. رفیق همه لحظه های زندگیم بود.سوزن را زیر پوستم فرو كرد. در آلمان پیدایش كردم. دوره عمومی، با هم بودیم. چند قطره خون توی لوله دوید. دروره تخصصی را چشم پزشكی خواند. قطرات سفید پشت سر هم توی لوله جاری شدند و مثل سیلی خونها را پاك كردند.
- هنوزم حالت تهوع داری؟
- نه ، فقط دورشو كم كن، حالم بد می شه.
- باشه ، از جات بلند نشو، من یه سر می رم خونه و برمی گردم. چیزی نمی خوای؟
- دفتر سعید و بده .
- دِ نه دیگه قرار شد استراحت كنی.
- بهترم. باور كن حوصله ام سر می ره.
چند دقیقه بعد تنها بودم، با خاطرات سعید.
شنبه مورخ ......
امروز خاله سیما آمده بود اینجا. چند ماهی بود كه ندیده بودمش. از پا درد می نالید. برایم مثنوی معنوی آورده بود. عاشق شعرهای مولوی بود. چند مثنوی برایش خواندم. مثل همیشه وقتی گوش می داد، چشمهایش را می بست. بعد شعرهایش را برایم خواند. شعرهایش تر وتازه بودند، بقول خودش داغ داغ تازه از تنور درآمده بودند.تا شب پیشم ماند. خیلی دوستش دارم بوی مادرم را می دهد.
***
از خواب پریدم، تلفن زنگ می زد. دفتر سعید روی سینه ام هنوز باز بود. سرم تمام شده بود. سوزن را از دستم كشیدم. خون روی نقطه ای گلوله شد. تلفن همچنان زنگ می زد. انگشتم را روی گلوله خون گذاشتم. از تخت پایین آمدم. ول كن نبود. تا به گوشی برسم روی پیغامگیر رفت.
- سلام آقای دكتر.
منشی ام بود.
- می خواستم ببینم مطبو باز می كنین یا نه؟
گوشی را برداشتم.
- سلام خانم . خوبی؟
- ......
- نه خونه بودم.
-.....
- نه فعلا حال و حوصله ندارم. بهت خبر میدم. ممنون.
گوشی را گذاشتم . انگشتم را برداشتم خون بند آمده بود.یكدفعه به سرم زد به ملانی زنگ بزنم. تا شماره اش را از جیب كتم پیدا كنم. بهانه زنگ زدن را پیدا كردم. رسیدین ؟ پرواز چطور بود؟ اذیت نشدین؟ شماره را با تردید گرفتم. چند زنگ پی در پی و بعد صدای نا آشنای زنی را شنیدم. می گفت كه همخانه ای ملانی است.
حال ملاتی را پرسیدم. گفت كه اصلا خوب نیست . خیلی افسرده و خسته است. نگران شدم، گفتم : هر موقع اومد بگو با امیر آرام تماس بگیره، یا برام پیغام بذاره. گوشی را گذاشتم.
***
یك سطل آب ریختم روی سنگ مزارش. انگشت كشیدم و خاكهای گل شده را از گودی نوشته ها بیرون زدم. سوز هوا دستهایم را قرمز كرد.گلاب پاشیدم . گلهای نرگس را روی قبرش چیدم. كلمه« آرام» از زیر شاخه های سبز بیرون مانده بود. دستم را روی قبر گذاشتم.
- خونه بدون تو لطفی نداره، خیلی تنها شدم سعید.
سرم را بلند كردم در قاب عكسش ایستاده بود و به جایی نگاه می كرد كه من نمی دیدم. عكس مال نوزده سالگی اش بود، اما بزرگتر به نظر می آمد.دلم می خواست گریه كنم، اما نمی دانم چرا نمی توانستم. فضای قبرش شادی برانگیز بود. حسش می كردم .انگار همین جا نشسته بود و من را نگاه می كرد. نفس عمیق كشیدم. دلم سبك شده بود . بدون آنكه قطره اشكی بریزم.
ساعت 12 شب بود كه به خانه رسیدم. پیغامگیر تلفن را روشن كردم.
- سلام امیر. حبیبم بابا تو كجا در رفتی پسر؟
- سلام . این بارِ دومِ كه تماس می گیرم با زبون خوش به من زنگ بزن.
- سلام امیر....( صدای ملانی بود. ضربان قلبم تند شد، كنار گوشی نشستم ) .... پیغامت بهم رسید.ممنونم كه جویای حال من بودی.می خواستم بگم دیگه اینجا زنگ نزن ، چون می خوام محل زندگیمو تغییر بدم. (صدایش از هیجان می لرزید)خیلی خوشحالم امیر، بالاخره تونستم گمشده ام را پیدا كنم. باهات تماس می گیرم و شماره جدیدمو بهت می دم.خداحافظ.
حس عجیبی در دلم افتاد: - دنبال چی بوده؟. .... چی رو می خواد بدونم...
شانه هایم را بالا انداختم. روی تخت دراز كشیدم و دفتر سعید را باز كردم.
پنجشنبه مورخ.....
الان كه این یادداشت و می نویسم امیر كنار تختم خوابیده . حبیب هم اینجا بود از بس آروم و در گوشی حرف زدم ،حوصله اش سر رفت و خودش هم رفت. می گفت به این آقا دادشت بگو خوابهای بعد از عملشو اینجا نیاره. بهش گفتم اینجا تنها جای راحتیه كه می تونه بخوابه. الان كه نگاهش می كنم باورم نمی شه این همون امیریه كه وقتی شنید رفتم جبهه درسشو ول كرد و اومد تا دو تا سیلی محكم بخوابونه زیر گوشم و بهم بگه كه بچه ای، نمی فهمی ......
داغ شدم، كلمات روی پرده نازك نگاهم شنا می كردند: بچه نبودی سعید، آدمی كه خودش شناسنامه اشو دستكاری می كنه یعنی به دیر دنیا اومدنش شكایت داره...
اشك روی صورتم چكید.اون روز خاله هم گریه كرد.جای چند تا از انگشت هام روی صورتش قرمز شد.
صفحه بعد را باز كردم:
جمعه مورخ : ....
امیرو خانم هلمن امروز اینجا بودند. فارسی بلد نبود. امیر حرفهایش را برایم ترجمه می كرد، می گفت با مجرحان شیمیایی كه برای درمان به آلمان رفته اند، صحبت كرده . می گفت شما هم برای درمان به آلمان بیایید....
بقیه صفحه خالی بود.
ادامه دارد
_______________________
_ بوی گل مریم (قسمت اول)