خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
2 تیر 1388

سلمانی اكبر آقا

هادی امین پور

 

صدای خشك و خشن ناظم مدرسه با آن سروكله حنایی رنگش درگوشم پیچید:
- این دیگه مهلت آخره فردا هركس موهاش رو با نمره دو كوتاه نكرد مدرسه نیاد فهمیدید!
یكی از بچه ها كه فكر كنم از كلاس پنجمی ها بود خندید. ناظم متوجه شد از همان جا فریاد زد:
-الاغ چرا می خندی بیام چنان بهت بزنم كه خندیدن یادت بره
بی چاره بی اختیار خنده روی لبهایش خشك شد صف كه كمی به هم ریخته بود با تشرغیرمحترمانه ناظم دوباره مرتب شد، شانس آورد كه ناظم مدرسه سراغش نرفت چرا كه اگررفته بود صبح به این سردی حتما دستهایش را مانند لبو قرمزمی كرد. یك باربا چشم های خودم دیدم كه همین آقای ناظم حنایی رنگ یكی ازبچه ها را آنقدربا تركه زد كه خودش را خیس كرد. بهتردیدم تا از مدرسه تعطیل شدم بدون بازیگوشی وتعلل سراغ اكبرآقای سلمانی بروم وموهایم را ازته بزنم.
اسم اكبر آقای سلمانی كه می آمد اول یاد آن هیكل درشت وخشنش می افتادم وبعد هم یاد ماشین دستی سرتراشیش كه خیلی وقتها كوتاهی كرده وبه آن روغن نمی زد فكر كنم به همین علت هم بود كه دندانه های ماشین سرتراشی نمی توانست به راحتی با موهای سر ارتباط برقرار كرده و نهایتا به كندن آنها اقدام می كرد. خصوصا این كه اكبر آقا با آن هیكل درشت وخشن، كله آدم را مانند یك توپ كوچك دردستش می چرخاند واصلا زیر بار نمی رفت كه كله بچه كوچكی مثل من بخواهد برایش تعیین تكلیف كند یادم می آید دفعه قبل هرباركه ماشین سرتراشی را داخل موهایم حركت می داد بی اختیار صدای آخ واوخم بلند می شد شاگرد اكبرآقا هم كه فهمید چه بلایی دارد برسر من بی چاره می آید خندید وگفت:
-اكبرآقا دوباره سگ شده داره دندون می گیره
اكبر آقا غرید وگفت:
- فضولی نكن به كارت برس نكنه می خوای با یه تیپا از مغازه بندازمت بیرون
شاگرد بیچاره جلوی چند تا مشتری كه روی صندلی نشسته بودند پاك كنفت شد منهم آنقدرجزع وفزع كردم كه اكبرآقا مجبور شد به خودش زحمت داده وبا یك فوت محكم مقداری از موهای روی ماشین را پاك كند شاید قدری راحت ترموهایم را بكند .یكی دیگر ازدغدغه های همیشگی من درسلمانی اكبر آقا این بود كه اگربچه ای فراموش كند پول اكبرآقا را با خودش بیاورد چه اتفاقی برای او رخ خواهد داد یا به عبارت دیگر اكبرآقا با او چه برخوردی خواهد كرد البته این دغدغه فقط مربوط به سلمانی اكبرآقا نمی شد بلكه هرمغازه ای كه برای خرید می رفتم این فكرمرا ول نمی كرد كه اگرپول همراهت نباشد چه خواهی كرد.ولی هر چه بود این حس درسلمانی اكبر آقا به شدت فوران می كرد.
ده تومانی را كه از مادرم گرفتم اول خدا خدا كردم اكبر آقا ماشین سرتراشی را روغن كاری كرده یا این كه حداقل قبل ازمن سر صد نفری را نتراشیده باشد وبعد هم بدون این كه ده تومانی مچاله شده را از جیبم پیراهنم بیرون بیاورم با یك نیم نگاه از بالا براندازش كردم خیالم راحت شد ولی این راحتی خیال خیلی به طول نینجامید چون دومرتبه ازترس این كه مبادا فراموش كرده باشم پول اكبر آقا را بردارم مجبور شدم ده تومانی را لمس كنم تا به مغازه اكبر آقا رسیدم چند باردیگرهم این اتفاق افتاد.
چند قدمی مغازه اكبر آقا ایستادم آرام آرام جلو رفتم ونگاهی به داخل مغازه انداختم اكبر آقا داشت سریكی ازبچه های مدرسه را كوتاه می كرد مظفری بود با هم فوتبال بازی می كردیم آن طرف خیابان هم دو سه تا از بچه های مدرسه داشتند دنبال یك سلمانی خلوت می گشتند فهمیدم اخطارناظم حنایی رنگ مدرسه بد جوری دردل بچه ها رعب وحشت ایجاد كرده است كه این چنین به جای دوندگی در زمین فوتبال و فحش وفضیحت دادن به یكدیگرآواره كوچه وخیابان شده اند. تا بچه ها بخواهند به خودشان بیایند وببینند كه مغازه اكبر آقا خلوت است جستی زدو وخودم را درون مغازه انداختم وبا دادن یك سلام گرم وشنیدن یك جواب یخ از طرف اكبر آقا نشستم به نوبت.
چراغ نفتی كنار مغازه داشت حسابی به كتری آب جوش حال می داد اكبرآقا یه نگاه به دورروبرش كرد ووقتی دید شاگردش نیست با غرغری كه نشان دهنده ناراضایتی ازعدم حضور شاگردش در مغازه بود سرمظفری را رها كرد وررفت تا چایی درست كند.اكبرآقا كه رفت نگاهم به قیافه مظفری افتاد خندیدم مظفری هم توی آینه به من خندید روی صورت وگوش ودماغش پرشده بود ازموهای كوچیك كوچیك تا اكبر آقا بخواهد بیاید مظفری دستش را بالابرد وفوری دماغش را خاراند
وقتی كار اكبرآقا تمام شد ازپشت سر،سنجاق قفلی پیش بند مظفری را با فشارباز كرد یك لحظه فكر كردم به مظفری حالت خفگی دست داد.
اكبر آقا همان طور كه پیش بند را تكان می داد به من گفت:
- بیا بشین
روی صندلی نشستم اكبر آقا گفت :
-هی نخوای تكون بخوری ها فهمیدی تكون بخوری دعوات می كنم
.گفتم چشم .اكبرآقا شروع كرد به ماشین كردن موهایم ؛چیزی نگذشته بود كه نمی دانم چرا واز كجا دوباره اوهام به جانم افتاد با خودم گفتم نكند پول اكبر آقا را فراموش كرده باشم اما اصلا چنین چیزی ممكن نبود چون تا قبل ازرسیدن به مغازه اكبر آقا چندین بارجیبم را وارسی كرده بودم به همین خاطر كمی آرام گرفتم اما دوباره با خودم گفتم اگربرفرض محال هنگام رفتن پولی همراهم نباشد چی .
خواستم آرام دستم را به قصد وارسی جیبم اززیر پیش بند بالا بیاورم كه با تشراكبر آقا مواجه شدم كه :
- مگه نگفتم تكون نخور بچه
دچاراسترس شده بودم اما این را هم می دانستم كه تحت هیچ شرایطی نباید اكبرآقا راعصبانی كنم ان شاءالله كه پول همراهم باشد اما انگاردوباره یكی ازدرونم گفت اگر نباشد چی
به تكاپووجنب وجوش افتادم، طبیعی بود كه این تكاپوها باعث عصبانیت اكبر آقا شود به همین خاطرفشاردست درشت اكبر آقا را روی سرم احساس كردم اكبر آقا محكم كله ام را گرفت تا تكان نخورم نمی دانم این چه ندانم كاری بود كه داشتم انجام می دادم چون اگر خدای نكرده پول هم همراهم نبود با اكبرآقای ساكت وآرام خیلی بهترمی شد قضیه راحل وفصل كرد تا اكبر آقای ناراحت وعصبانی، تصمیم گرفتم آرام باشم اما همزمان با این تصمیم دماغم شروع كرد به خاریدن مثل دماغ مظفری، هرچه خواستم به روی خودم نیاورم دیدم نمی شود به همین خاطردستم را اززیرپیش بند بیرون آوردم تا دماغم ر ابخارانم اما از آنجا كه وقتی یك عضو بدن به حركت درمی آید بقیه عضو ها هم كم وزیاد به حركت درمی آیند دومرتبه كله من تكان خورد این باردیگر اكبرآقا دست از كاركشید وبه خروش آمد كه :
مگه تو بچه آدمیزاد نیستی آخه تواین مدارس كوفتی چی به شما یاد می دن ،یك بارمیگن سرت روتكون نده تكون نده دیگه،
بدنم مثل چوب خشك شد دیگرحاضرنبودم تحت هیچ شرایطی حتی مردن بدنم را حركت بدهم اكبر آقا كه متوجه ترس بیش ازاندازه من شد با اخم وتخم كارش را ادامه داد و ته مانده سرم راهم كوتاه كرد.درست است كه دیگر جرات نكردم تكان بخورم اما فكرنیاوردن پول وروش برخورد اكبر آقا با بچه ای كه پول همراهش نباشد مسئله ای نبود كه نتوان به آن فكرنكرد
پیش بند كه ازدور گردنم بازشد مثل قرقی ازروصندلی پریدم پایین هنوزاخم ناشی ازتكون خوردن های من روصورت اكبر آقا سنگینی می كرد تا اكبرآقا داشت پیش بند رامی تكاند من هم خودم را برای حساب و كتاب آماده كردم ازتو آیینه كله ام را كه حالا دیگر سفید شده بود براندازكردم و دستی روی آن كشیدم به كف دستم نگاه كردم مقداری ازخرده موهای باقیمانده به دستم چسبیده بود بلافاصله دستم را درجیب لباس فرو كردم وداخل جیبم چرخاندم خشكم زد آب دهنم را قورت دادم چیزی توی جیبم نبود جیب شلوارم را گشتم نبود گفتم شاید جیب لباسم را خوب نگشتم لذا دوباره گشتم اما هیچ خبری ازده تومانی مچاله شده نبود به اكبر آقا نگاه كردم دیدم هنوز متوجه قضیه نشده به همین خاطر سعی كردم یك بار دیگرو با دقت بیشتر جیب هایم را وارسی كنم اما هر چه بیشترمی گشتم كمتر پیدا می كردم سرم را كه از جیب لباسم بیرون آوردم دیدم اكبرآقا پیش بند به دست كنار صندلی بزرگ سلمانی منتظراست تا پولش را بگیرد نمی دانستم چه كاری بایدانجام دهم درمقابل قیافه درهم رفته و عصبانی اكبر آقا دوباره شروع كرد به گشتن جیبهایم اما این بار آنقدردستپاچه كه هركس از دورهم نگاه می كرد می فهیمد پول همراهم نیست چه برسد به اكبر آقا كه یك عمركاسب سر بازار است.
پولی در كار نبود خواستم گریه كنم دیدم بی فایده است اگر قرارباشد اكبرآقا با گریه بچه ها تحت تاثیر قراربگیرد كه نمی تواند دریك روز كاری خوب سرسی الی چهل بچه مدرسه ای را از ته بزند لذا مظلومانه وبا صدای بریده بریده گفتم اكبر آقا پول همراهم نیست یعنی بوده ولی الان نیست چشم های اكبر آقا گرد شد سرش را جلو آورد وگفت
- چی پول همرات نیست
گفتم: نه نیست
گفت :جیبهات روبگرد شاید خوب نگشتی
برای این كه اكبر آقا هم مطمئن شود دوباره با عجله شروع به گشتن كردم
گفتم نه چند بار گشتم اما نیست
اكبر آقا مثل آدم های كلافه ای كه نمی انند باید چه كاری انجام بدهند نفسش را بیرون وسرش را تكانی داد وگفت:
عجب گرفتاری شدیم صد دفعه به خودم گفتم سر بچه مچه رونباید كوتاه كرد جزدرد سرهیچی نداره
مثل مادر مرده ها زل زده بودم توصورت اكبرآقا
اكبرآقا همین طوری كه از اعصاب خوردی به خودش می پیچید گفت- اسمت چیه
گفتم -سعید
گفت- وقتی می خواستی بیای سلمونی پول همرات بود
گفتم- آره به خدا ؛ تا درسلمونی هم تو جیبم بود اما نمی دونم چی شده كه حالا نیست
اكبرآقا كه با نگاه به اوضاع واحوال درهم وبرهم من دید اگه تا چند لحظه دیگه حكم برائت رو صادرنكنه ممكنه همون جا آب زرد بالا بیارم
گفت - خیلی خوب نمی خواد بترسی چیزی نیست فقط زود می ری پول برمی داری می آیی فهمیدی
گفتم - با شه چشم الان می رم می یارم
اكبر آقا گفت- به سلامت
باورم نمی شد تا به درمغازه برسم چنان وهم زده شده بودم كه چند بارسرم رابا سرعت به طرف اكبر آقا برگرداندم هی احساس می كردم صدایم می كند و می گوید وایسا .ازسلمانی اكبر آقا كه بیرون آمدم با وزیدن اولین نسیم پاییزی كله ام شروع كرد به نفس كشیدن حق هم همین بود با این فشار روحی كه من متحمل شده بودم باید هم كله ام تنفس می كرد با خوشحالی زاید الوصفی كه تا به حال كسی مثلش را ندیده است راهی خانه شدم تا پول اكبر آقا را بیاورم در بین راه به عنوان تجدید خاطره یك بار دیگر جیبم راوارسی كردم وبا خودم گفتم یعنی ممكن است چه اتفاقی برای ده تومانی افتاده باشد كه ناگهان برای باردوم درآن روزخشكم زد غیرممكن بود با عجله سرم راخم كردم واز همان بالا نگاهی به درون جبیم انداختم باورم نمی شد شوكه شده بودم ازعصبانیت می خواستم داد بزنم یا شاید هم گریه كنم ده تومانی درجیبم بود چند دقیقه ای را سرگردان وسط پیاده رو ایستادم با این كه پول همراهم بود تمام استرسی را كه ممكن بود بچه ای به خاطر نداشتن پول درسلمانی اكبر آقا تجربه كند تجربه كرده بودم
كاری نمی شد كرد با اخم وغیض راهم راكج كردم وبه جای خانه به سمت مغازه اكبر آقا برگشتم.

 

بررسی

حسن حبیب زاده (رها پاكان)

 

اول. از ایده به طرح
«پسربچه ای دبستانی كه همیشه از خود می پرسد اگر بچه ای یادش برود پول اكبر آقای سلمانی را با خودش ببرد چه اتفاقی برای او خواهد افتاد؟»
(جملات بالا را خود نویسنده به عنوان خلاصه داستان نوشته است).
طبق تعریف هایی كه برای طرح ارائه شده جمله بالا طرح نیست و به ایده خیلی نزدیك تر است. ما فرض را بر همین می گیریم كه نویسنده با این ایده داستان اش را شروع كرده است. حالا قبل از این كه به سراغ طرح برویم در خود ایده تأملی كنیم. با توجه به این كه در این ایده هنوز هیچ رویدادی اتفاق نیفتاده است بهتر است ایده را این طور اصلاح كنیم كه: «پسربچه ای دبستانی كه همیشه از اكبرآقای سلمانی می ترسیده است، مجبور می شود برای اصلاح سرش به سلمانی او برود، اما در حین ماشین شدن موهایش زیر دست های اكبر آقا متوجه می شود پولی همراهش نیست.»
ایده ای كه به ذهن می رسد و جرقه ای كه به عنوان ایده ی اولیه ی یك داستان در ذهن زده می شود دو عنصر مهم لازم دارد: یكی شخصیت و دومی ماجرایی كه برای شخصیت اتفاق می افتد. با همین دو عنصر می شود كار را شروع كرد.
حالا ما دو عنصر مهم ایده اولیه را داریم. با این دو دارایی می آییم تا طرح را شكل بدهیم. طرح هم دو مولفه مهم دارد: یكی نظام علی و معلولی رویدادها و دومی چینش رویدادها در بستر روایت. از این جا سوالات شروع می شود و باید جواب های قانع كننده به این سوالات داده شود. 1. چرا پسربچه از اكبرآقای سلمانی می ترسد؟ 2. چرا پسربچه مجبور می شود برای اصلاح موهایش به سلمانی اكبرآقا برود؟ 3. چرا پسربچه به سلمانی دیگری نمی رود؟ 4. چرا پسربچه تنهایی به سلمانی می رود؟ 5. چرا پولش را گم می كند؟
این سوالات اولیه است با هر قدمی كه به جلو برمی داریم ممكن است سوالات جدیدتری پیش بیاید كه باید پاسخ داده شود. این سوالات همه شان مربوط به نظام علی و معلولی می شوند. اما چینش رویدادها یعنی این كه آیا اتفاقات طبق زمان خطی روایت می شوند یا زمان خطی در روایت شكسته می شود و اگر شكسته می شود چگونه؟ زمان خطی یعنی طبق زمان معمول زندگی. اول شنبه بعد یكشنبه بعد دوشنبه و ... تا جمعه. یا اول اتفاقات دیروز روایت می شود بعد اتفاقات امروز بعد اتفاقات فردا. حالا اگر در روایت اول اتفاقی كه امروز افتاده روایت شود و بعد اتفاقی كه دیروز افتاده گفته شود زمان خطی شكسته شده است و این تصمیم در طرح اتفاق می افتد. در این داستان زمان روایت به نظر خطی می رسد خطی است اما یك «یادآوری» از گذشته دارد كه تفاوت اش با «رجوع به گذشته» (فلاش بك) در این است كه «رجوع به گذشته»، بازگشتی به قبل و بیان صحنه ی كاملی از زندگی گذشته شخصیت است اما «یادآوری» نكته ای گذراست كه یك لحظه به ذهن خودآگاه شخصیت خطور می كند. «رجوع به گذشته»، شخصیت را كاملا از حال به گذشته می برد اما «یادآوری» لحظاتی  شخصیت را به یاد گذشته می اندازد اما او را به گذشته منتقل نمی كند. خواننده  «رجوع به گذشته» به یادش می ماند اما یادآوری آنقدر زودگذر است كه تأثیری ماندگار بر ذهن خواننده نمی گذارد. «رجوع به گذشته» شبیه صحنه كامل تئاتر است، حال آن كه «یادآوری» بیشتر شبیه تك گویی شخصیت در تئاتر است. این جا ما با «یادآوری» مواجه هستیم؛ از ابتدای «اسم اكبرآقای سلمانی كه می آمد اول یاد آن هیكل درشت و خشنش می افتادم ... تا شاید قدری راحت تر موهایم را بزند.»
سوالاتی كه شد در داستان به این صورت جواب داده شده اند:
 1. چرا پسربچه از اكبرآقای سلمانی می ترسد؟ جواب به این سوال در همان یادآوری اتفاق می افتد و این جواب اصلن قانع كننده نیست. یعنی آوردن هیكل درشت و خشن و نحوه سر تراشیدن ترسناك به نظر نمی رسد. بهتر بود علت این ترس را توصیف نمایشی یك اتفاق تأثیر گذارتر به عهده می گرفت.
2. چرا پسربچه مجبور می شود برای اصلاح موهایش به سلمانی اكبرآقا برود؟ دلیل اصلاح موها دلیل باورپذیری است. علت اش اصرار ناظم مدرسه است كه واقعا ترسناك از آب درآمده است. اما عدم ترسناك درآمدن اكبرآقا در كنار این، باعث ضعف شده است.
3. چرا پسربچه به سلمانی دیگری نمی رود؟ به این سوال اصلا پاسخ داده نشده است. اصلا به این مسئله پرداخت نشده كه اگر پسربچه از اكبرآقا می ترسد چرا حتا به ذهن اش هم نمی رسد كه به سلمانی دیگری برود.
4. چرا پسربچه تنهایی به سلمانی می رود؟ به این سوال هم اصلا جواب داده نشده است. هیچ اصراری هم از طرف پسربچه صورت نمی گیرد، فقط پول را از مادرش می گیرد و راه می افتد.
5. چرا پولش را گم می كند؟ این كه بر اثر هول و ترس پولش را ته جیبش پیدا نمی كند نسبتا جواب قابل قبولی است.
نكته ی دیگری كه در طرح می توان به آن اشاره كرد این است كه بین شخصیت اكبرآقا و پول ارتباط مفهومی و ساختاری وجود ندارد. این را می توان در شخصیت پردازی هم مورد اشاره قرار داد. بهتر بود شخصیت اكبرآقا طوری پرداخته می شد كه نسبت به پول حساسیت ویژه ای نشان می داد تا نیاوردن پول اهمیت پیدا كند.

دوم. راوی و زبان روایت اش
راوی داستان شخصیت اصلی داستان است و به صورت اول شخص روایت می شود. شخصیت اصلی پسربچه ای دبستانی است بنابراین زبان روایت اش هم باید مثل پسربچه ای دبستانی باشد. آوردن كلماتی مثل «تعلل»، «جزع و فزع»، «دغدغه»، «غیض»، «فضیحت»، «اوهام» و «لذا» در حد و اندازه های پسربچه ای دبستانی نیست. نویسنده وقتی راوی را انتخاب می كند باید بتواند دیگر از خودِ نویسنده اش جدا شود و از جایگاه راوی هم ببیند و هم با زبان و اطلاعات و فهم راوی حرف بزند. مسئله ای كه در این داستان فراموش شده است.

سوم. افتتاحیه
داستان خوب شروع می شود. افتتاحیه انرژی خوبی دارد و به عنوان علت اتفاقات بعدی و موتور محركه داستان خوب عمل می كند.

چهارم. اختتامیه
این كه در پایان متوجه شویم پول در جیب پسربچه بوده پایان خوبی است اما در این داستان خواننده را به لذتی نمی رساند و قبل از این پایان چیزی كم دارد؛ اتفاقی كه پسربچه را به دادن بیشترین تاوان مجبور كرده باشد و بعد از اتمام ماجرا متوجه شود كه پول در جیبش بوده است.

نظرات

دستون درد نكنه خوب بود فقط چرا داستانا مدرن نیستن به روز نیستن ؟

4 شهریور 1388 ساعت 15:00 | سایه |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: