نگاهی به اثر «مرشد و مارگریتا» نوشته «میخائیل بولگاكف»
«شبی با شیطان»
تشنة آنام كه كتابی در دست بگیرم و آنچنان قصه مجذوبم كند و لابهلای نوشتهها غرق شوم كه چیزی از زمین و زمان نفهمم.
چیزی شبیه هانتا شخصیت بیهیاهوی هرابال كه به گفته خودش وقتی چیزی میخواند، در حقیقت نمیخواند، جملههای زیبا را به دهان میاندازد، مثل آبنبات میمكد، یا مثل لیكوری مینوشد، تا آنكه اندیشه مثل الكل در وجودش حل شود، در دلش نفوذ كند، در رگهایش جاری شود، و به ریشه هر گلبول خونی برسد.
مدتها بود در جستجوی كتابی بودم كه با كلمه كلمهاش خلوت كنم نه آنكه خلوتم را پر كنم. به قول هانتا كتابی نه برای تفنن و وقتكشی یا بهتر خوابیدن، دنبال چیزی میگشتم كه خواب از چشم بگیرد كه رعشه به تن بیاندازد... .
كتاب را بدست گرفتم و لذتی را تجربه كردم كه هانتا در كارگاه تاریك و نمور، كنار طبلة خرد كنندة كاغذ باطلهاش... :
مرشد و مارگریتا نوشتة میخائیل بولگاكف ... .
چیزی كه مرا مجذوب كرد، اولین خطوط سحر كننده كتاب بود:
«غروب یك روز گرم بهاری دو مرد، برلیوز و بزدومنی ، زیر سایة درختان تازه سبز شده زیزفون قدم میزنند و در گرمای عصر مسكو به نوشیدن آب زردآلوی گرم قناعت میكنند كه ناگهان مردی خارجی كه نه بلند است نه كوتاه، با دندانهای روكشدار طلایی و پلاتینی ظاهر میشود. او دهان كم و بیش كج دارد و چشمانی سبز و سیاه (این همة تصویر و توصیفی است كه بولگاكف از شیطان چشم سرخ شاخدار سُمدار ارئه میدهد!) به برلیوز میگوید امشب سرش بریده خواهد شد آن هم توسط زنی روسی! و هنوز چیزی نگذشته كه برلیوز (كه شك ندارد مرد دستش انداخته) در حالی كه میخواهد از خیابان گذر كند، پایش بیاختیار روی سنگفرش میلغزد و به طرف قطار سُر میخورد، قطاری كه رانندهاش زنی است اهل روس!
برلیوز بینوا زیر چرخهای قطار ناپدید میشود و چیز گرد تیره رنگی بر سنگفرش میغلتد و از روی جدول به خیابان میافتد. سری از تن جدا شده!...»
معتقدم وظیفه اصلی قصه نویس، ایجاد لذت است پیش از آنكه بخواهیم زیادهگویی كنیم و از مؤلف و ساختار و چهارچوب و فضا و كنش و تكنیك و عناصر داستان با همه حرف و حدیثش دم بزنیم، همه بیتردید در پی لذتیم!
لذت و سرگرمی! همان كاری كه شهرزاد میكرد. همه همّ و غمّاش سحر نمودن پادشاه بود و با همین قصد هم توانست جانش را از مرگی حتمی وارهد و بشود شهرزاد قصهگو!
اگر كسی توانست مثل شهرزاد تو را با قصهاش از فكر كردن به هرچیز دیگری باز بدارد و تو را تا آخر قصه با خود بكشاند و بعد از خواندن خطوط، بیاندیشه به چیزی لحظهای در سكوت فرو روی و چنان حس داستان با رگ و پیات عجین شود كه انگار تو خود قهرمان اثر بودهای و هرچه داستان بر او گذشته در حقیقت بر تو گذشته؛ من بیتردید آن اثر را شاهكار مینامم!
هدفم از این متن بیش از هرچیز، باز خوانی یك تجربه و لذت است. تجربه دوباره یك حس! حسی كه در وهلة نخست از شخصیت و فضا زاده میشود و بعد دیگر نبوغ و خلاقیت و بداعت نویسنده است كه چطور عناصر را ترتیب دهد و نظم دهد و فضا و شخصیتها را بچیند، تا مخاطب را بیوقفه دنبال خود تا ناكجا بكشاند. گفتم تكرار تجربه و لذت! اما رمان در عین سادگی و سلاستش، هزار تویی است لایه لایه و پیچ در پیچ مثل منشورالماسی، كه نور را از هر ضلعش بتابانی، رنگین كمانی از رنگ تحویلت میدهد.
میتوانی از چشمان مرشد، مارگریتا، وولند ، بهیموت، عزازیل، كروویف، بزدومنی، یا حتی سر بریدة برلیوز كه سفرهای عجیب و دهشتناكی را از سر میگذراند، دنیای رمان را بنگری و آن وقت همه را كه كنار هم بگذاری، میفهمی آن لذت خوانش اثر چطور درعمق وجودت نشسته و با رگ و پیات عجین شده! چیزی كه اثر را به نوعی متمایز میكند، ساختار پیوستة آن است، جهان رمان، جهانی عینی است با تمام پیچیدگیهایش. همه چیز در این جهان یافت میشود، عشق، مرگ، عقل، حقیقت، فلسفه، عرفان، فنا، جاودانگی، جنون، خدا...، شیطان!
---------------------
1 . تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال، ترجمه پرویز دوایی، كتاب روشن، چاپ اول 83.
2 . مرشد و مارگریتا نوشته میخائیل بولگاكف، ترجمه عباس میلانی، نشر نو، چاپ پنجم 84.
3 . Berlioz.
4. Bezdomny
5 . Woland