در را كه باز كرد یكدفعه از خنده تركیدم. قیافه اش دیدنی بود. پیش بند قرمز بسته بود.
- مرض، چرا می خندی؟ (دستم را گرفت و كشید تو ) : بیا تو آبرومو بردی.
اشكم درآمده بود.
- عیال مربوطه منزلند، حبیب خان؟ شما اینطوری تیپ زدید؟
- نه، دیگه ، برا همین گفتم بیای ظهر جمعه ای سور كنیم .
بوی دود زغالش خانه را پر كرده بود. به طرف بالكون دوید و گفت: تا یه چایی برا خودت بریزی جوجه ها حاضر می شه.
كنار در بالكون ایستادم . با بادبزن روی منقل را باد می زد و سیخها را جابجا می كرد.
- خانمت كجا رفته؟
- شهرستان، دیدن خانواده اش. بنده خدا اگه سالی به دوازده ماه، یازده ماهش هم پیش اقوامش نره كه دق می كنه.
خندید.
- تو هم كه از خداته.
- نه بابا می بینی كه وقتی نیست ، ریاضت می كشم.
نیم ساعت بعد سورش تكمیل شد. وسط غذا حرف ملانی را وسط كشید.
- از اون خانم اروپاییه.... اسمش چی بود؟
- ملانی.
- آهان ، چه خبر؟
- خوبه . پیغام گذاشته بود كه گمشده اش را پیدا كرده.
لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشاند.چشمهایش را تنگ كرد.
- بارك ا.... ( توی هوا بشكن زد) بادا بادا مبارك باد ا ( جدی نگاهش كردم) دیوونه حتما گمشداش تویی دیگه .
- برو بابا دلت خوشه.
لبهایش را جمع كرد: ولی امیر خودمونیما خیلی مرموز بود.
- چطور؟
- كارشا مثل توریستا نبود. (كمی فكر كرد) یادته گفتی اومده بود مطب ، گفته بود می خواد بره مشهد؟.... خب چرا مشهد؟
لیوان دوغم را سر كشیدم.
- مشهد مگه شهر تاریخی نیس؟
- نه به اندازه شیراز و اصفهان . یا اصلا چرا وقتی از مشهد برگشت با سعید آشناش كردی، مدام اونجا بود؟ قیافه حق به جانبی به خودش گرفت : این چه توریستی بود؟
دستهایم را پشت سرم قلاب كردم.
- نمی دونم.
- نه به جون امیر. اگه تصمیم جدی در موردش داری بهتره سر از كارش دربیاری.
شانه هایم را بالا انداختم.
- چه جوری؟
- محسنو یادته؟
- كدوم محسن؟
- همون كه سال دوم عاشق دختر موبوره شد؟ ازدواج كرد و اقامت گرفت؟
- آهان. محسن كیایی رو می گی؟
بكشن زد.
- آفرین كیایی. اون خیلی كله اش كار می كرد. اگه بتونی پیداش كنی، شاید بتونه اونجا یه كاری بكنه.
- ول كن بابا. حالا من بعد این همه سال گیرم كه پیداش كردم. چی بگم؟ بگم می شه لطف كنی برای یه امر خیر تحقیق كنی؟
سینی ظرفها را برداشت. از جایش بلند شد: تقصیر منه كه نمی خوام عاشق بمیری.
- حالا كی گفته من عاشقم؟
سرش را از آشپزخانه بیرون آورد: جناب قیافه تان، كه وقتی اسمشان می آید، رنگ به رنگ می شوند.
توی راه تمام مدت ذهنم مشغول حرفهای حبیب بود. چند باردر آینه ماشین خودم را نگاه كردم، چند بار با صدای بلند اسمش را گفتم اما تغییر رنگی در خودم ندیدم. خنده ام گرفت ، همانجا تصمیم گرفتم فراموشش كنم. اما خیلی تصمیمم طولانی نبود چون وقتی رسیدم خانه اولین كاری كه كردم ، دنبال دفترچه تلفنهای قدیمی ام رفتم ، همه جا را زیر رو كردم تا بالاخره شماره محسن كیایی را پیدا كردم. خدا خدا كردم كه تغییر نكرده باشد. شانس آوردم منزل خودش بود. زنش گوشی را برداشت. محسن خانه نبود.شماره دیگری را داد. وقتی من را شناخت ، خیلی تحویل گرفت ، ماجرا را سربسته گفتم و فقط شماره تلفن ملانی را كه داشتم دادم، قول داد تمام تلاشش را بكند. تلفن را كه قطع كردم خیس عرق شده بودم. انگار در كشتی سختی پیروز شده باشم.
***
باد دانه های درشت برف را در هوا می رقصاند. زمستان قصد رفتن نداشت. موهایم سفید شده بود. ماشین را پارك كردم. در حیاط را می خواستم ببندم كه متوجه پاكتی میان برفها شدم .برداشتمش. تا پشت در خانه دویدم ، از سرما می لرزیدم.در را باز كردم و دویدم سمت شومینه . پاكت نامه را از جیبم درآوردم. خیس شده بود.از ملانی بود.دستهایم می لرزید. پاكت را پاره كردم.
« سلام امیر.
الان كه این نامه را می نویسم حس عجیبی دارم. دو تا حس متضاد. اول اینكه خیلی خوشحالم چون بالاخره توانستم مهمترین تصمیم زندگی ام را بگیرم. و بعد اینكه خیلی دلم برایت تنگ شده. من خیلی به تو مدیونم. تو و برادرت سعید خیلی چیزها به من آموختید. شما من را با دنیایی آشنا كردید كه نمی شناختم . در تمام مدت عمرم مردی به صداقت و پاكی تو ندیدم، دلم پر از حرف است اصلا نمی دانم چه بنویسم. دلم می خواهد، دوباره به ایران بیایم. راستی ترجمه آلمانی كتابی كه سعید بهم هدیه داده بود را توانستم پیدا كنم. تا به حال چند بار آن را خوانده ام و لذت بردم. . امیدوارم در كارهایت موفق باشی. خداحافظ.
ملانی هلمن»
نامه خیلی كوتاه بود. نمی دانم چند بار خواندمش كه كم كم تمام جملاتش را حفظ بودم. آنجا كه نوشته بود « مردی به صداقت و پاكی تو ندیدم » قلبم را می لرزاند، یك جور دلهره ، مثل وقتی كه امتحان داری و آماده نیستی. تا صبح روی تخت وول زدم . خوابم نمی برد.دلم شور می زد. نمی دانستم چرا.
صبح زود با محسن تماس گرفتم ، آدرس پشت پاكت را برایش خواندم.گفت كه چیزهایی پیدا كرده ، شماره فكس می خواست، خودم نداشتم. فكس مطب حبیب را دادم.
تا بعدازظهر كه باید به مطب می رفتم. كاری نداشتم دفتر سعید را برداشتم. روی تخت دراز كشیدم.
یكشنبه مورخ.....
امروز چند تا خبرنگار اومده بودند اینجا گزارش بگیرند در مورد سالروز امضای قطعنامه. من كه حاضر به مصاحبه نشدم.راستش نمی تونم به این سوالهای كلیشه ای جواب بدم، اینكه چه احساسی پیدا كردید وقتی شنیدید قطعنامه امضاء شد و این حرفها. آدم جرات نمی كند بعضی حرفها را به دیگران بزند. من در جنگ خیلی چیزها آموختم كه شاید اگر سالها تحصیل می كردم، نمی توانستم آنها را بیاموزم. جنگ دانشگاهی بود كه درسهای شیرین و تلخش انسان را می ساخت و بهترینهای خلق را به سعادت ابدی رهنمون ساخت. خدایا تو را شكر می كنم كه اراده اطاعت به من عنایت فرمودی و مرا هدایت كردی...
جمعه مورخ....
امروز خانم هلمن ازم پرسید اگر بخواهی در مورد سرنوشت كسانی كه تو رو به این روز درآوردند ، قضاوت كنی، چی می گی؟ سوالش برایم عجیب بود، گفتم من معتقدم مقصر اصلی كس دیگه یا تفكر دیگه ایِ . البته توی جنگ كه آدم را ناز نمی كنند، ولی اینها در جنگیدنشان هم انصاف ندارند. استفاده از سلاح شیمیایی یا اتمی نامردی تمام است. چون آنوقت دایره جنگ به غیر نظامی های بی دفاع می رسد. گفتم معتقدم اون سرباز عراقی كه این بمب ها رو روی سر مردم می ریزه ، مقصره اما نه به اندازه كسانی كه تصمیم به این كار می گیرند....