اكنون، حدود بیست سال از ظهور جدی پدیدهای با عنوان «شعر مهاجرت افغانستان» در ایران میگذرد. در اواسط دهة شصت بود كه جمعی از شاعران افغانستان، در مشهد گرد هم آمدند و به محوریت استاد فدایی هروی شاعر پیشكسوت هرات، تشكیل انجمنی دادند با بضاعت مالی اندك و پشتوانة معنوی بسیار.
مقارن همان زمان، سید فضلالله قدسی شاعر جوان مهاجر، با درخشش ناگهانی و فوقالعادة خود، به محافل و مجامع شعری ایران نفوذ كرد و به زودی به یك «پدیده» بدل شد.
كم كم راه برای دیگر جوانها نیز باز شد; آنان دامنة نفوذ خود را گسترش دادند و اولین تشكلهای ادبی جوانان مهاجر شكل یافت (اواخر دهة شصت). این گروه نوپای و نوخاسته، هم در شعر معاصر افغانستان حرفهایی تازه داشتند و هم برای جامعة ادبی ایران پیامهای نوی میآوردند. اینان پس از مدتی توانستند بر بسیاری از امور فرهنگی مؤثر باشند و این تأثیر، روز به روز عمیقتر و گستردهتر شده است.
ما در این یادداشت، فقط به یكی از حوزههای تأثیر شعر مهاجرت افغانستان میپردازیم، یعنی تقویت وفاق و همدلی میان همزبانان ایرانی و افغان. قصد كلیگویی و نظریهپردازی هم نداریم، بلكه میكوشیم تأثیرات عینی این پدیده بر این موضوع را نشان دهیم.
1. ایجاد شناخت
اولین كاری كه مهاجرت، و به خصوص شعر آن كرد، ایجاد شناخت بود و آگاهیبخشی نسبت به همزبانی مردم دو كشور. تا سالها برای عموم مردم ایران، حتی نخبگان آنها، بسیار دشوار بود كه باور كنند مردم آن سوی مرز نیز، به فارسی سخن میگویند. رسانهها و متون آموزشی ایران نیز برای این آگاهیبخشی كار درخوری نكرده بودند.
البته گویش فارسی جمع بزرگی از مهاجران افغانستان در ایران، خود نشانة عینی این فارسیدانی و فارسیگویی بود، ولی مشكل كار در این بود كه بسیاری از این مهاجران، برای كمرنگكردن تحقیری كه به سبب «افغانیبودن» متوجهشان میشد، كوشیدند كه لهجه و حتی لباس و آداب و رسوم خود را تا حد ممكن بپوشانند. از سویی دیگر، این لهجه به خاطر خصوصیات شدید محلی، برای مردم ایران چندان قابل فهم نبود، بهویژه كه بسیاری از این مهاجران، از مناطق دور و اطراف افغانستان به ایران كوچیده بودند.
ولی اهل ادب، بهتر میتوانستند این كار را بكنند، چون زبان ادبیات، آنقدرها بومی و محلی نیست كه برای مخاطبان دیگر مناطق غریب باشد. اگر هم غرابتی وجود دارد، دلپذیر و خوشایند است، همانند غرابتی كه در متون كهن احساس میشود.
چنین شد كه وظیفة مسجلساختن این همزبانی، بیشتر بر دوش شاعران و در گام بعدی، نویسندگان مهاجر افتاد. البته از این «گام بعدی»، سیر زمانی كار را در نظر داریم، با توجه به این كه داستاننویسی مهاجرت، حدود یك دهه بعد از شعر توانست حضور جدی خود را نشان دهد، از آنهنگام كه محمدحسین محمدی و آصف سلطانزاده و دیگران به درخشیدن در جامعة ادبی ایران آغاز كردند.
وقتی ما شاعران مهاجر در گفتوگوهایی كه با رسانهها و مطبوعات ایران داشتیم با این پرسشها روبهرو میشدیم كه «شما فارسی را در كجا آموختهاید» و «چه شد كه به فكر شعرسرودن به فارسی افتادید» درمییافتیم كه با چه تلاش و سماجتی میباید این فارسیزبانی خویش را به آگاهی جامعة میزبان برسانیم، و همین خود انگیزهای قوی بود برای حضور جدی در محافل و مجامع و رسانههای ایران. حضور جدی، شعر قوی میخواست این خود انگیزة رشد میشد. رشد بیشتر، حضور بیشتر را در پی داشت و چنین شد كه یك چرخة مثبت ایجاد شد كه هم به شعر ما كمك كرد و هم به حضور ما در جامعة ادبی ایران.
2. اصلاح تصویرهای نادرست
كار دیگری كه شاعران ما كردند، تلاش برای اصلاح تصویر نادرستی بود كه از جامعة مهاجر در رسانههای ایران انعكاس یافته بود. مروری بر مطبوعات دهة شصت، بهویژه روزنامههای كثیرالانتشار، روشن میدارد كه گردانندگان آنها، خواه به نیت خیرخواهی و خواه به نیت همیاری با مسئولانی كه علاقهمند به حضور مهاجران در ایران نبودند، غالباً میكوشیدند كه تصویری هراسناك از جامعة مهاجر به مردم ایران بنمایانند و چنان كه من در صحبتهای حضوری با برخی از آنان دریافتم، این را نوعی وظیفه میدانستند، همانند وظیفهای كه برای هشداردادن مردم در مورد بیماریهای واگیردار و یا اعتیاد و امثال آنها داشتند.
چنین بود كه جامعة مهاجر، فقط در «صفحة حوادث» روزنامههای ایران حضور داشت و بس، و آن هم به صورت كاملاً یكجانبه و حسابشده، نه منصفانه و مبتنی بر حقایق. ولی در صفحههای ادبی و فرهنگی نشریات ایران، تقریباً هیچ چیزی از جامعة مهاجر دیده نمیشد و این البته تاحدودی به واسطة ناتوانی ما در این عرصهها بود، نه این كه درِ این صفحات بر روی ما بسته باشد.
ولی از حوالی دهة هفتاد، این وضعیت تغییر كرد و ادبیات مهاجر، با قوتی كه یافتهبود، به عنوان چیزی كه میتوانست چهرهای دلپذیر از این مردم تصویر كند، در مطبوعات، رسانههای عمومی و حتی متون درسی مدارس ایران راه یافت. غالب اینها نیز بر اثر تلاشهای شاعران و نویسندگان بود. چنین است كه ما میگوییم شعر، یا وسیعتر بگوییم ادبیات مهاجرت، در تغییر دیدگاه لااقل جمعی از جامعة میزبان، مؤثر واقع شد.
ولی ما در این میان یك بخت خوش هم داشتیم. غالب دستاندركاران صفحات ادبی مطبوعات ایران، شاعران جوانی بودند كه هم به واسطة طبع شاعرانه و لطیف خویش، احساس همدردی بیشتری با مهاجران میكردند و هم به بركت محافل و مجامع شعری، آشنایی خوبی با شاعران و حتی جامعة مهاجر یافته بودند. اینان نیز در تصویركردن سیمای فرهنگی ملت افغانستان، بسیار مؤثر بودند. از این گروه، به طور نمونه میتوان علیرضا قزوه، عبدالرضا رضایینیا، صادق رحمانی و هادی سعیدی كیاسری در روزنامههای اطلاعات، جمهوری اسلامی و مجلة شعر را نام برد. قزوه در مطرح ساختن شعر افغانستان در صفحة «بشنو از نی» چنان كوشید كه بعضی دوستان به طنز صفحهاش را «بشنو از افغانستان» نامیده بودند. ولی آن كس كه بیش از همه در مطرحساختن ادبیات افغانستان در مطبوعات و محافل ادبی ایران كوشید، محمدحسین جعفریان بود كه كمكم زندگیاش با افغانستان گره خورد.
3. فعالیتهای مطبوعاتی اهل قلم مهاجر
اواسط دهة هفتاد بود و این جوانهای افغان كه كمابیش دستشان به قلم آشنا شده بود، اینك سر آن داشتند كه خود صاحب نشریات فرهنگی ویژة مهاجرین باشند. البته مطبوعات مهاجرین افغانستان پیش از این و در دهة شصت هم فعال بود، ولی بیشتر به مسایل سیاسی و مذهبی میپرداخت و مصرف داخلی داشت. به واقع از اواسط دهة هفتاد تا كنون و با انتشار فصلنامههای درّ دری، خط سوم، فرخار و امثال اینها بود كه نشریات مهاجرین، مخاطبان ایرانی بسیاری یافتند.
جالب این است كه تقریباً همه گردانندگان این نشریات، شاعران و داستاننویسان مهاجر بودند، چنان كه هیأت تحریر فصلنامة «درّ دری» از چهار شاعر و سه نویسنده تشكیل شده بود. پس میتوان گفت مطبوعات ما نیز آنگاه تأثیرگذاری بیشتری در جامعة میزبان پیدا كرد كه اهل ادب سكاندار آن شدند و اینان بهتر از اهل سیاست میتوانستند به ریشههای مشترك چنگ بیندازند و یگانگی فرهنگی دو كشور را یادآور شوند.
4. یاران دبستانی
از اوایل دهة هفتاد، ما پدیدة غریب و در عین حال بسیار خوشایندی را دیدیم كه پیشتر دیده نشده بود. جمعی از دانشآموزان افغان كه در مدارس ایران تحصیل كردهبودند ـ و این برای نسل اول مهاجر مقدور نبود ـ به مرحلة رشد و بلوغ و تأثیرگذاری رسیدند. بعضی از اینان، شاعر و نویسنده شدند و بناگاه از مراكز آموزشی ایران سر برون آوردند. نسل پیشتر، یا از پرورش باز مانده و به كار گل گماشته شده بود و یا با مشقات تمام و امكانات مادی اندك، در جامعة مهاجر پرورش یافته بود. به همین سبب، آن نسل نتوانست آنقدرها با شعر جوان ایران ـ در سطح دانشآموزی و دانشجویی ـ عجین شود.
ولی این گروه جدید، هم امكان پرورش بهتری یافتند و هم انس و الفتی با دانشآموزان شاعر و نویسنده ایرانی پیدا كردند كه بعداً سبب بركات بسیاری شد. بعضی از اینان، حتی پیش از این كه با اهل قلم هموطن خود آشنا شوند، با دوستان ایرانی نشست و برخاست میكردند. نمونة بارز این گروه، سیدمحمد ضیأ قاسمی، محمدحسین محمدی، سیدرضا محمدی و سید الیاس علوی اند كه ما گروه شاعران مهاجر هم ابتدا در محافل دانشآموزی ایران با آنان آشنا شدیم.
در طرف ایرانی این حلقة ارتباط، میتوان از آرش شفاعی، عباس چشامی، محسن وطنی، علیمحمد مؤدب، علی داوودی و اقران اینان یاد كرد كه به سبب استعداد و توانایی خویش، غالباً در رسانههای ایران منشأ تأثیراتی نیكو به نفع وفاق میان دو ملت هستند. این كه بازگشت سیدضیاء قاسمی و محبوبه ابراهیمی به وطن، به عنوان یك رویداد مهم ادبی در مطبوعات ایران انعكاس مییابد و زمینهساز سرایش چند شعر و برپایی چند جلسة تودیع برای آنان میشود، اتفاقی نیست. چنین چیزی هیچگاه برای یك شاعر مهاجر در دهة شصت قابل تصوّر نبود و دلیل هم داشت.
باری، تأثیر عمیق این تلاشهای بیستساله را آنگاه بهتر حس خواهیم كرد كه این نسل جوان، این یاران دبستانی، در هر دو كشور به مدارج بالای دولتی برسند و زمینه را برای شناخت و همدلی و داد و ستدهای فرهنگی بیشتر و در حد كلان، مهیا سازند. این بسیار دور از پیشبینی نیست.
با توجه به رویدادهایی كه برشمردیم، به نظر میرسد كه شعر و ادبیات مهاجر افغانستان در ایران، بیش از آنچه تصور میرفت، توانسته است منشأ وفاق و همدلی شود و این وفاق، بسیار عمیقتر است از آنچه پیش از این در قالب سفرهایی تشریفاتی استادان دانشگاه و ادبای رسمی دو كشور دیده میشد. همانگونه، قدری محدودنگری است اگر كار اصلی شعر مهاجرت در ایران را پرداختن به وضعیت مهاجران در قالب شعر بدانیم، هرچند این شعر، این كار را هم تا حدود خوبی كرده است.