سیدعبدالجواد موسوی شاعر است و منتقد و طنزپرداز. چه در شعرهای جدی و چه در آثار طنزآمیزش نگاهی تلخ دارد. نگاهی كه بیشباهت به نگاه استادش یوسفعلی میرشكاك نیست.
تا پیش از این او را بهعنوان یك ژورنالیست موفق میشناختند، چراكه شعرهایش را كمتر به دست انتشار میسپرد. اما این روزها مجموعهای از اشعارش را برای چاپ آماده كرده است.
غزلی كه از او میخوانید غزلی انتقادی است كه وضع موجودمان را به چالش میكشد.
یكعمر غیر دیدة گریان نداشتیم
پیراهنی ز یوسف كنعان نداشتیم
عمر عزیز صرف دریغ گذشته شد
فرصت گذشت و همت جبران نداشتیم
سودایمان هماره خدا بود و نان و عشق
اما برای اینهمه امكان نداشتیم
اثبات بیگناهی خود را به روز حشر
جز اشك خون اقامة برهان نداشتیم
دندان حرص تیز، ولی نان نبودمان
نان آندمی رسید كه دندان نداشتیم
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
كز دیو و دد ملولم و... انسان نداشتیم
امروزمان سیاه و مصیبت نبود اگر
تاریخ پرشكوه و درخشان نداشتیم
مؤمن به نفس كافر خود میشدیم كاش
كاری به مشركان مسلمان نداشتیم
گفتند: «زندهاید»، بگویید زندهایم
گفتیم زندهایم، ولی جان نداشتیم