• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

شعرخوانی


تعزیۀ نیمه کاره قرائتی از شعر حمیدرضا شکارسری

28 تیر 1388



حمیدرضا شکارسری از شاعرانی است که ادبیات و لحن مستقل خود را دارند. شکارسری شاعری را با طبع‌آزمایی در قالب‌های کلاسیک آغاز کرد و اگرچه سروده‌های موزون و مقفایش نیز آثار درخوری بودند، اما عمده تشخص شاعرانه‌اش را پس از روی آوردن به شعر آزاد به دست آورد.
شکارسری علاوه بر شاعری در نقد و تدریس شعر هم دستی دارد و از منتقدان مطرح این روزهاست.
ناممکن، شعری نیمایی است که همه مشخصه‌های شاعری شکارسری را در خود دارد: جزءنگری، استفاده شاعرانه از عناصرِ به‌ظاهر بی‌ارتباط با شعر، پایان غیرمنتظره و...
شعر از همان ابتدا با روایت اتفاقاتی ناممکن آغاز می‌شود: حرمله تیر خود را می‌شکند و پیش لبخند اصغر به زانو درمی‌آید. شمر فریاد می‌زند که: نمی‌برّم. ابن‌سعد، خولی، حر و دیگر شخصیت‌های شقی واقعه کربلا تصمیمی دیگر می‌گیرند. گویی حقیقتاً ناممکنی در حال وقوع است...
اما این رویای شیرین دیری نمی‌پاید. پایان شعر تلنگری است که خواننده را از این خواب خوش به واقعیت پرتاب می‌کند. واقعیت امروز:
تعزیه‌ای در جریان است. تعزیه‌ای که تعزیه‌گردانانش تاب تحمل واقعیت دردناک کربلا را ندارند. تعزیه‌ای که تعزیه‌گردانانش نمی‌خواهند بار دیگر راوی فاجعه‌ای باشند که در محرم سال 61 هجری، روی تاریخ را سیاه کرد. تعزیه‌گردانان روایت را تغییر می‌دهند. اتفاقاتی دیگر می‌افتد و تعزیه نیمه‌کاره به پایان می‌رسد.


ناممکن
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد...
ناگهان شمر فریاد زد:
                            نه
                           نمی برم این شط خون فصیح خدا را...
ناگهان ملک ری سوخت
                             از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد...
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
ناله اش کوفه را درنوردید...
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بی دریغ از فرات آب نوشید...
ناگهان صحنه را جامۀ سرخ پر کرد
جامۀ پاره پاره، دریده
تعزیه
      نیمه کاره
                  رها شد...

نظرات

سلام و احترام و تشکر از قرائت خوب جناب مهدی نژاد تنها یک نظر کوچک و آن این که ای کاش در سطر هشتم نام "حر" سهون در کنار نام اشقیای کربلا ذکر نمی گردید . باز هم متشکرم . یا علی !

4 مرداد 1388 ساعت 11:57 | حمیدرضا شکارسری |  hamidshekarsari@yahoo.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

شعرخوانی

که اجل بی‌خبر آمد

یاد مهدی پرویز

که اجل بی‌خبر آمد


شعرخوانی

مهمان چند رباعی عشق...

مهمان چند رباعی عشق...

مهران مصفا


شعرخوانی

لبریز از دوبیتی‌های باران‌خورده

لبریز از دوبیتی‌های باران‌خورده

مهران مصفا


شعرخوانی

شبی سپید در حوزه هنری

شبی سپید در حوزه هنری

لیلا باقری


شعرخوانی

غزل و کبوتر و دخیل سربندهای یاحسین به ضریح سقاخانه...

غزل و کبوتر و دخیل سربندهای یاحسین به ضریح سقاخانه...

لیلا باقری


شعرخوانی

بازپروری نمادهای فطری
خوانشی از شعر ابوالحسن صادقی‌پناه

بازپروری نمادهای فطری خوانشی از شعر ابوالحسن صادقی‌پناه

امید مهدی‌نژاد


شعرخوانی

زیباترین شاخه برای پرنده
نگرشی تحلیلی بر شعری از ژاک پره‌ور

زیباترین شاخه برای پرنده نگرشی تحلیلی بر شعری از ژاک پره‌ور

سیامک بهرام‌پرور


شعرخوانی

تعزیۀ نیمه کاره
قرائتی از شعر حمیدرضا شکارسری

تعزیۀ نیمه کاره قرائتی از شعر حمیدرضا شکارسری

امید مهدی‌نژاد


شعرخوانی

آتشفشانی از عواطف‌
خوانش غزلی از نجمه زارع‌

آتشفشانی از عواطف‌ خوانش غزلی از نجمه زارع‌

محمدکاظم کاظمی‌



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

در صف بلیت فرنگ


شب را خاموش کن


یک روز بد برای موزماهی


غیرت نبود


که هیچ‌گاه از یادمان نروی


قلم‌های خفته


ما گریه می‌کنیم


عصر اشعث‌ها


خزر به گونه، خزان به گیسو


تماشا از چشم‌ها بزرگتر است


می‌خواهم به آغوش مادرم برگردم


خواب است امشب ماه


قایم‌باشک


خاطرات بد از پلکان سن


با علامت سؤال چترها


قربان تو ای برف


جای بهتری برای کشته شدن


کمی دیگر شراب


این‌گونه که بی‌توام


خاطرت جمع من پریشانم


سبک جدید تشنگی


این روزهای تیره پر انتظار


بی‌من رفتنت


شمشیر و جغرافیا


عصر روزهای بعد


کفن شدن بوی پیرهن


دیوانه در مسجد


مشت‌ها


پهلوان‌هایی در چفیه


چشم‌هایم را به من پس داد