حمیدرضا شکارسری از شاعرانی است که ادبیات و لحن مستقل خود را دارند. شکارسری شاعری را با طبعآزمایی در قالبهای کلاسیک آغاز کرد و اگرچه سرودههای موزون و مقفایش نیز آثار درخوری بودند، اما عمده تشخص شاعرانهاش را پس از روی آوردن به شعر آزاد به دست آورد.
شکارسری علاوه بر شاعری در نقد و تدریس شعر هم دستی دارد و از منتقدان مطرح این روزهاست.
ناممکن، شعری نیمایی است که همه مشخصههای شاعری شکارسری را در خود دارد: جزءنگری، استفاده شاعرانه از عناصرِ بهظاهر بیارتباط با شعر، پایان غیرمنتظره و...
شعر از همان ابتدا با روایت اتفاقاتی ناممکن آغاز میشود: حرمله تیر خود را میشکند و پیش لبخند اصغر به زانو درمیآید. شمر فریاد میزند که: نمیبرّم. ابنسعد، خولی، حر و دیگر شخصیتهای شقی واقعه کربلا تصمیمی دیگر میگیرند. گویی حقیقتاً ناممکنی در حال وقوع است...
اما این رویای شیرین دیری نمیپاید. پایان شعر تلنگری است که خواننده را از این خواب خوش به واقعیت پرتاب میکند. واقعیت امروز:
تعزیهای در جریان است. تعزیهای که تعزیهگردانانش تاب تحمل واقعیت دردناک کربلا را ندارند. تعزیهای که تعزیهگردانانش نمیخواهند بار دیگر راوی فاجعهای باشند که در محرم سال 61 هجری، روی تاریخ را سیاه کرد. تعزیهگردانان روایت را تغییر میدهند. اتفاقاتی دیگر میافتد و تعزیه نیمهکاره به پایان میرسد.
ناممکن
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد...
ناگهان شمر فریاد زد:
نه
نمی برم این شط خون فصیح خدا را...
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد...
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
ناله اش کوفه را درنوردید...
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بی دریغ از فرات آب نوشید...
ناگهان صحنه را جامۀ سرخ پر کرد
جامۀ پاره پاره، دریده
تعزیه
نیمه کاره
رها شد...