روسری
نوشته: نظام الدین مقدسی
نمیدانم اسمش را چه بگذارم . ولی به نظرم یک اتفاق ساده بود . قضیه این بود که من رانندگی می کردم . کار من رانندگی روی ماشینهای سنگینه .هیچ کار دیگری بلد نیستم . داشتم از یک پیچ تند که سربالایی هم داشت با دنده ی سنگین عبور می کردم . سرعتم خیلی کم بود . صدایی آمد و من از روی تجربه فهمیدم که پنچر کرده ام . از ماشین پیاده شدم و چند تا علامت اینطرف و آنطرف ماشین گذاشتم و خواستم زاپاس را بکشم بیرون . جای خطرناکی پنچر کرده بودم و باید خیلی زود لاستیک را تعویض میکردم . در این میان ماشین پلیس ایستاد . یکی پیاده شد و آمد طرفم . لاغر بود و اگر هم میخواست نمیتوانست کمکم کند . این بود که ناامیدانه نگاهم را از او گرفتم و به کارم مشغول شدم . پلیس رسید و گفت : خسته نباشی مرد . گفتم : سلام . شما هم ... و خواستم بگویم که الان کارم تمام می شود که پلیسه گفت :
- میتونی با ما بیای ؟
- برای چه ؟
- یک ماشین کمی عقبتر همین الان تصادف کرده . مثل اینکه یک خانواده اند
- خوب ؟ چرا از این جاده می آمده
- اینش بماند . به کمک احتیاج داریم . از مرکز هم آمبولانس میاد . ولی میترسیم تا اونوقت مسافرها تموم کنن
- مگه هنوز اون تو ان ؟
- گفتم که . به کمک احتیاج داریم برای همین
ماشین خودم را ول کردم و با آن دو پلیس رفتم . آنها دور زدند و سه کیلومتر که رفتیم ماشین را دیدم . یک پیکان سفید بود که حد اقل صد و پنجاه متر دورتر از جاده افتاده بود . گفتم :
- باید یکی دو تا معلق زد باشه
- همینطوره .
سه نفری رفتیم طرف ماشین . دلهره داشتم . گوشم را تیز کرده بودم که صدای ناله ها را بشنوم . ولی هیچ صدایی نمی آمد . نزدیک شده بودیم که سر راننده را دیدم که از ماشین بیرون فتاده بود ولی ماشین طوری چپه شده بود که نمیشد بیرونش آورد . به بالا و سمت شاگرد نگاه کردم . یک زن بود . رفتم طرفش . پلیس لاغره گفت :
- تموم کرده .
مثل اینکه نشنیده باشم به صورت زن نگاه کردم . سرش به شیشه خورد بود . لباسش و روی صندلی و کف ماشین پر خون بود . ولی روسریش نبود .فکر کردم : شاید اصلا روسری نپوشیده بوده . گفتم :
- بهتره اول ماشین رو راست کنیم . شاید مرده زنده باشه
ماشین را با هر زوری بود سه تایی راست کردیم . مرد هنوز زنده بود . من گفتم تا آمبولانس بیاید مرد را تا کنار جاده ببریم که آن یکی پلیسه گفت : حق نداریم این کارو بکنیم .
آمبولانس آمد و مرد را بردند . می خواستند زن را هم ببرند ولی چون مرده بود گفتند برمی گردیم . فعلا بهتر است به مرده برسیم که زنده است و رفتند . زن را از توی ماشین یرون آوردم . پلیسها نگاه میکردند و پشت سر هم میگفتند : ما حق نداریم . گفتم :
- اینکه مرده . میخوام ببینم بچه ای باهاشون نبوده ؟
توی ماشین را نگاه کردم . بچه ای نبود .همه جا پر خورده شیشه بود . روسری زن روی صندلی عقب افتاده بود . یک روسری ساده بود . مثل روسری ساده ای که بچه مدرسه ایها میپوشند . پلیسها از من دور شدند و یکی از آنها سیگار میکشید . چیزی که عجیب بود این بود که داشبورد باز نشده بود . بعد دیدم که برایش قفل ساخته اند . درست وسط داشیورد یک روکش همرنگ داشبورد بود . آنرا کنار زدم و جای یک کلید را دیدم . همه جا را نگاه کردم ولی چیزی نبود . بعد متوجه زن شدم . به دستهایش نگاه کردم . یکی از آنها مشت بود . مشتش را باز کردم و کلید را از کف دست سردش برداشتم . در داشبورد را باز کردم . یک موبایل با یک اسلحه ی کلت . یک دفتر چه ی کوچک هم بود . دفتر چه را برداشتم و اول به پلیسها نگاه کردم بعد آنرا ورق زدم . یک عکس از دفتر چه بیرون افتاد . لبه های آن خونی شد . برداشتم و نگاهش کردم . دختری بود با موهای کوتاه . بدون روسری . لبخند میزد . پشت عکس را نگاه کردم . چیزی ننوشته بود . عکس را توی جیبم گذاشتم . بعد در داشبورد را بستم . حس بدی داشتم . انگار مطمئن بودم که یک نفر دیگر هم باید توی این ماشین باشد . از دیدن اسلحه و اینکه آنها این مسیر را برای رفتن انتخاب کرده اند به این نتیجه رسیدم که باید قاچاقچی باشند . ماشینهای معمولی معمولا از این مسیر که مخصوص ماشینهای سنگین است استفاده نمی کنند . ماشین را دور زدم و در طرف راننده را باز کردم . سوئیچ را بیرون کشیدم و به طرف صندوق عقب رفتم . صندوق را باز کردم و یک مرتبه فریاد کشیدم و به طرف پلیسها دویدم . آنها آمدند و جسد دختری را دیدیم که در اثر تصادف از هوش رفته بود . من نبضش را گرفتم . عادی میزد . گفتم :
- ازه وش رفته . لطف کنید آمبولانس خبر کنید
- ولی آمبولانس تا نیم ساعت دیگه نمیتونه بیاد
- پس چه کار میکنید ؟
- صبر می کنیم .
من به چهره ی دختر نگاه کردم . دهانش را بسته بودند .آن را باز کردم و چند سیلی به صورتش زدم ولی وضعش خرابتر از اینها بود . هر دو دستم را زیر بدنش بردم و بلندش کردم و به طرف ماشین پلیس دویدم . پلیسها با داد و فریاد می خواستند مرا از این کار باز دارند ولی من دختر را روی صندلی عقب ماشین آنها خواباندم و گفتم :
- خواهش میکنم نگذارید این بی گناه از بین برود
- خودمان میدانیم چه کار کنیم
گفتم : همه ی مسئولیتها با من . خودتان که دیدید این دختر را دزدیده اند
یکی از آنها گفت : بهتر است بروید به کارتان برسید . ما با پلیس جنایی تماس میگیریم . قضیه روشن می شود . گفتم :
- موضوع جان این دختر است .باید به بیمارستان برسه یا نه ؟
به هر حال یکی از آنها قبول کرد که دختر را به بیمارستان برساند . من هم از پلیس خداحافظی کردم و همراه یک پنج تن خودم را به ماشینم رساندم . چند روز بعد موضوع این تصادف را در روزنامه خواندم . دختری که من عکسش را داشتم به هوش آمده بود و گفته بود که آن دو نفر پدر و مادرش بوده اند که میخواستند به علت فقر او را به یک مرد عرب بفروشند . چون او مخالف بوده پس اول او را با زور سوار ماشین کرده اند و بعد چون در ماشین هم سر و صدا راه انداخته مجبور شده اند او را در صندوق عقب بگذارند . همینطور نوشته بود که پدره هم در بیمارستان فوت کرده . نام بیمارستانی که دختر آنجا بستری بود را از روی روزنامه یاد داشت کردم و به آنجا رفتم . بین راه دسته گلی هم خریده بودم . دختر گفت :
- شما رو به جا نمیارم
- من همونیم که به کمک پلیسها اومدم
- ولی اونها چیزی از شما نگفتن
- حتما یادشو رفته . حالا حالت خوبه ؟
یک روسری ساده را دور سرش پیچانده بودند . وحشت کردم . گفتم : چرا روسری ساده پوشیدی ؟ از نوع حرف زدن من تعجب کرد . گفت : من هنوز شما رو به جا نمیارم . مجبور شدم عکس را نشانش بدهم . گفتم این عکس کجا بوده و همه چیز را تعریف کردم . آنوقت گفت : این گلها برای منه ؟ گفتم : آره .
فردای آن روز دوباره رفتم و اینبار یک روسری رنگی با خودم بردم . گفتم : اینو بپوش ببینم
سرخ شد و گفت : چرا ؟
گفتم : برای اینکه تو نباید روسری ساده بپوشی . روسری ساده خیلی بده .
حالا چهار سال از آن اتفاق ساده می گذرد . او غیر از من کسی را نداشت . پس با هم ازدواج کردیم . مهمترین چیز برای من اینه که نگذارم روسری ساده بپوشد .
***
بررسی:
دست اندازهایی کوچک در یک جاده ی زیبا!
حسین احمدیان
داستان طرح کلی جالبی دارد؛ راننده ی ماشین سنگینی در یک جاده ی کم رفت و آمد پنچر می کند و بعد درگیر ماجرای تصادف زن و شوهری می شود که بخاطر فقر می خواسته اند دخترشان را بفروشند و بالاخره راننده پس از پیدا کردن محل بستری شدن دختر و ملاقاتهایی با او، شاید برای اینکه دخترک را از فقر نجات بدهد، با او ازدواج می کند! به نظرم این طرح، محمل مناسبی بوده برای نوشتن یک داستان جذاب و از حق نگذریم که نویسنده هم تا حد زیادی توانسته داستانش را خونسردانه و با زبانی ساده و پالوده و با حشو و زواید کم روایت کند. فکر می کنم که او عامدانه خواسته تا حد امکان از بیان احساسات درونی افراد یا شرح حال پُر سوز و گداز وضعیت آنها دوری کند و حتی از بکارگیری طنزی ظریف و پنهان در کارش غافل نبوده که موقعیت ها و لحظات بامزه ای را هم خلق کرده و به گمانم در این هر دو خواسته اش- که در صورت غیر عمدی بودنشان هم باز واجد ارزش است- تا حدود زیادی موفق بوده است. اینکه می گویم از حرفها و ایجاد موقعیتهای احساساتی پرهیز شده، می شود به همان صحنه ی تصادف اشاره کرد که با وجود تلخی حادثه، خیلی ساده و گزارش گونه روایت شده یا در ملاقات مرد با دختر در بیمارستان که شرحی از صدمات جسمی و روحی دختر داده نمی شود و حتی فقر او- و والدینش- تنها در توصیف «ساده بودن» روسری او و مادرش نمایش داده می شود و اینها همه به عقیده ی نگارنده – دست کم برای این داستان بخصوص- مناسب است و امتیاز محسوب می شود. یا اگر می گویم طنز کمرنگ و لحظات بامزه در داستان، برای نمونه اشاره ام به رفتار پلیسهایی است که دایم می گویند « ما حق نداریم» یا اصلاً شرح روبرو شدن مرد با آن دختر و شنیدن ابن جملات از زبان اوست: «او غیر از من کسی را نداشت، پس با هم ازدواج کردیم»!
امّا، خب مثل هر داستان دیگری می شود نکاتی را در داستان دید که از نظر نگارنده ممکن است بشود اسمش را گذاشت نقص، چیزهایی که متن را از تبدیل شدن به داستانی پخته و تمام و کمال باز داشته است. اینها شاید اغلبشان نکات و ایراداتی جزیی باشند، ولی مثل دست اندازهایی کوچک امّا پر تعداد و آزار دهنده ای در یک جاده ی زیبا و خوش منظره هستند که نمی گذارند آدم از تماشای زیبایی های فراوان راه لذت کافی را ببرد.
چیزی که به ذهنم می رسد این است که درست است که نویسنده خواسته کمتر از توصیفات طولانی و زاید استفاده کند و خواسته تا حد امکان از شرح موقعیتها و سخنانی که به نظرش اضافه می آمده طفره برود، ولی شاید بشود گفت که گاهی در این زمینه دچار افراط شده یا فراموش کرده که بعضی جملات و حتی کلمات را بنویسد. به این نمونه ها توجه کنید:
- جای خطرناکی پنچر کرده بودم و باید خیلی زود لاستیک را تعویض میکردم. در این میان ماشین پلیس ایستاد.
نویسنده توضیحی نداده که کدام ماشین پلیس و از کجا پیدایش شده؟ و در ادامه، انگار راوی از آمدن پلیس نه تعجبی کرده و نه سؤالی برایش پیش آمده که بی خیال به کارش ادامه می دهد و حتی برای لحظه ای هم در ذهنش نگرانی یا پرسشی جرقه نمی زند. بعد اینکه، راوی نمی گوید پلیسها چند نفرند، ولی یکباره اشاره می کند که من با «آن دو پلیس» رفتم، در حالی که ما تا حالا نمی دانسته ایم چند نفرند و نویسنده «دو نفر» بودن آنها را بدیهی فرض کرده- مثل آمده ماشین پلیس یا امثال آن.
- لباسش و روی صندلی و کف ماشین پر خون بود . ولی روسریش نبود .
ما نمی فهمیم «روسریش» چه نبود؟ خونی نبود؟ ظاهراً خیر؛ انگار منظور این است که «روسری نداشت» یا «روسری سرش نبود».
- ...آنرا کنار زدم و جای یک کلید را دیدم . همه جا را نگاه کردم ولی چیزی نبود .
گذشته از اینکه معلوم نیست چرا مرد می خواهد داشبورد قفل شده را به هر نحوی باز کند، دریغ از یک توضیح که او می خواهد دنبال «کلید» قفل آن بگردد. بگذریم از اینکه بعدش راوی چطور یاد دست زن می افتد و می فهمد که آن کلید، متعلق به آن قفل است و نمی فهمیم دلیل و معنی بودن کلید در دستان آن زن چیست؟
- صندوق را باز کردم و یک مرتبه فریاد کشیدم و به طرف پلیسها دویدم . آنها آمدند و جسد دختری را دیدیم که در اثر تصادف از هوش رفته بود .
مگر راوی خود ناظر جریان نبوده و مگر خودش در صندوق را باز نکرده؛ پس چطور این بخش طوری نوشته شده که انگار کسی دیگر غیر از مرد دارد جریان را شرح می دهد؟ قاعدتاً می بایست راوی ابتدا دختر را در آن وضعیت ببیند- و برایمان شرح بدهد- و بعد از ترس یا تعجب فریاد بکشد، نه این که اول فریاد بکشد و بعد خودش بیاید و دختر را تماشا کند و بفهمد که از چه ترسیده و اصلاً چه دیده! و بعد اینکه، آنها چطور در همان نگاه اول به «جسد»- که عموماً برای جسم بی جان بکار می رود- می فهمند که او «از هوش رفته»، آن هم «در اثر تصادف»؟! مگر نه اینکه تازه بعد از این جریان است که نبض او را می گیرند و متوجه زنده بودنش می شوند و بی هوشی او در اثر تصادف بعدها و در بیمارستان آشکار می شود؟ به گمانم نویسنده در جاهایی مثل همین بخش، راوی و زمان داستان را گم کرده و همین طور در دادن – یا ندادن- اطلاعات به خواننده دچار شتاب و اشتباه ناشی از آن شده است.
- به چهره ی دختر نگاه کردم. دهانش را بسته بودند. آن را باز کردم...
جالب است که نویسنده طوری روایت کرده که گویی مرد راوی بعد از چند بار تماشای دختر، تازه متوجه چهره ی او و بسته بودن دهانش می شود. بعد هم راوی توضیح نمی دهد که دهان دختر با چه چیزی بسته بوده و در نتیجه، او «چه چیزی» را باز کرده است؟ ناخن خشکی(!) بیش از حد راوی/ نویسنده در دادن توضیح در چنین مواردی، جای سؤال و تعجّب دارد!
و چند نکته ی دیگر:
- پلیسی که «لاغر» بوده، مگر چقدر لاغر و ضعیف بوده که راوی می دانسته نمی تواند در تعویض لاستیک کمکش کند؟!
- معلوم نیست که پلیسها چرا اصلاً سه کیلومتر راه را پیموده اند تا دنبال مرد بیایند؟ مگر چه کار فوق العاده ای از دست مرد برمی آید که از دست آنها ساخته نیست؟ آیا معقول است که آنها سرنشینان اتومبیل را- بی توجه به زنده بودن یا نبودنشان- رها کنند؟ و اگر آنها آنقدر ترسو و محافظه کار هستند که دایم می گویند «ما حق نداریم»، پس چرا اصلاً به سراغ مرد راننده آمده اند و از او کمک خواسته اند؟ و از همین جاست که به نظرم مخاطب که از دلیل آمدن پلیسها قانع نشده، در دنبال کردن ماجرا گمراه می شود و دنبال نشانه هایی از داستانهای پلیسی- جنایی در متن می گردد.
- متن گاهی به داستانهای فرا واقعی تنه می زند، مثل شکل و نوع تصادف و همین طور رفتار عجیب و غریب پلیسها و بی اختیاری و سکون مطلق آنها. ولی اگر هم این کار عمدی باشد، راستش دلیل آن را نفهمیدم، وگرنه در عالم واقع چطور ممکن است که آن دو پلیس اجازه دهند مردی غریبه در مقابلشان – همانند کارآگاهی کارکشته و با رفتاری که انتظارش را از آن راننده ی معمولی ماشین های سنگین نداریم- زیر و بم اتومبیل تصادفی را بگردد و آن دو هیچ کاری جز نظاره ی این صحنه ها نکنند- نه کمکش کنند و نه مانعش شوند. بی عملی و ترس پلیسها در اینجا البته جالب است، ولی غیر قابل باور است و خیلی هم نمی شود دلیلش را – ونقش پنهانی اش را در داستان- فهمید، جز اینکه باعث شود مرد راوی عکس را بیابد و بگذارد در جیبش و بعدتر در بیمارستان آن را به علامت آشنایی نشان دهد که خب دلیل کافی و محکمه پسندی نیست!
بخش پایانی داستان و در بیمارستان به نظرم یکی از کم نقص ترین و قویترین بخشهای آن باشد، با دیالگهایی جذاب و مناسب، دادن اطلاعات مفید و به اندازه و پایانی مناسب و شیرینی ای که بیشتر از آنکه «هپی اِند» باشد، دو پهلوست و سوزنده. به نویسنده ی این داستان خسته نباشید گرمی می گویم و دلم می خواهد از او بخواهم که فکری بکند برای دست اندازهای حواس پرت کن جاده ی زیبای داستانش، همین!