هنگامی كه فلسفه ملاصدرا را با فلسفه سیاسی یا فلسفه سیاست مقایسه میكنیم مقصود فلسفه امر سیاست است نه فلسفه علم سیاست. ملاصدرا در مقام توصیف امور تحقق یافته در عرصه فلسفه سیاست چند گام اساسی برداشته است: مانند سایر فیلسوفان، حكمت را به دو بخش نظری و عملی تقسیم نموده است. گام دوم حركت در بعد تخصصی و مسائل اهم فلسفی بوده است. گام سوم، این كه ملاصدرا تصریح كرده است كه همه مباحث وی در الهیات میباشد. (و مگر سیاست را خارج از الهیات میگیریم؟ یعنی سیاست ما از مسائل دینی ما جدا است كه نتوانیم در مباحث الهیات از آن گفت و گو كنیم؟ و بر فرض كه ملاصدرا این گونه گفته باشد آیا فلسفه متعالیه و دستگاه فلسفی متعالیه دارای این ظرفیت و توان نیست كه در حوزه سیاسی نیز با ما سخن بگوید و ظرفیتهایش را آشكار كند؟ البته ایشان در ادامه تصریح میكند كه مباحث سیاسی صدرالمتألهین از منظر الهیاتی مطرح شده است.)
ملاصدرا مباحث سیاسی خود را نیز با رویكرد الهیاتی مطرح كرده است. اما با این همه ملاصدرا در صدد تأسیس دانش سیاسی و حتی فلسفه سیاسی نبوده است. اگر مجموعه گزارههای متفرقه سیاسی ملاصدرا را در قالب الهیاتی او ارزیابی كنیم، به صورت كاملاً انسجام یافته در پارادایم او میگنجد و ایشان این بحثها را برای استفاده در رفتار سیاسی و با رویكردی الهیاتی مطرح كرده است. با توجه به این كه علوم سیاسی مجموعهای از دروس و رشتههای سیاسی است، از مباحث ملاصدرا علم سیاست، جامعهشناسی سیاسی، اندیشه سیاسی، كلام سیاسی، فقه و حقوق سیاسی و فلسفه سیاسی قابل استخراج نیست. (خلطی در این زمینه صورت گرفته شده و رشته علوم سیاسی مجموعهای از رشتههای سیاسی فرض شده و با توجه به تعریفی كه از هر كدام ارائه شده است ملاصدرا فاقد آن تصور شده است. با این همه ادعا شده است كه ملاصدرا دارای نظریههای سیاسی است! من به تناقضاتی كه در این ادعاها نهفته است نمیپردازم و اصحاب دانش و معرفت خود به این مباحث توجه دارند.) ملاصدرا دارای نظریههای سیاسی در عرصه فلسفه سیاست میباشد. اما اگر مجموعه مباحث سیاسی او را جمعآوری كنیم نمیتوانیم یك فلسفه سیاسی مدرن و تحقق یافته با عنوان حكمت سیاسی متعالیه از آن استخراج كنیم. (استدلال روشنی این ادعا را مستدل نمیكند كه چگونه ممكن است یك فیلسوف دارای اندیشه و فلسفه سیاسی نباشد اما دارای نظریههای سیاسی در عرصه فلسفه سیاست باشد! تعبیر ایشان نیز البته مبهم است؛ گاهی با عنوان نظریههای سیاسی در فلسفه سیاست یاد میشود و گاهی با عنوان نظریههای فلسفه سیاسی!) ملاصدرا در عرصه فلسفه سیاست دو كار انجام داد: نخست مبانی معرفت شناختی و انسان شناختی را تدوین كرد و دیگر مجموعه ای از نظریه های فلسفه سیاسی را مطرح كرد.
این دیدگاه به رغم انكار و امتناع اندیشه و فلسفه سیاسی ملاصدرا اما بر این باور است كه مباحث صدرالمتألهین تكرار مباخث فارابی و ابن سینا و خواجه نصیر نیست و ملاصدرا در این مباحث از مبانی خویش بهرههای بسیاری برده است. از این رو سیاست شناسی او دقیقاً مبتنی بر نبوت شناسی او است و نبوت شناسی او نیز بر هستی شناسیاش استوار است.
ملاصدرا و شارحان حكمت متعالیه تا كنون فلسفهای سیاسی كه كاملاً مبتنی بر اصول حكمت متعالیه باشد تأسیس نكردهاند. و البته مراد این نیست كه این توان و قابلیت در حكمت متعالیه وجود ندارد بلكه در مرحله عمل چنین كاری انجام ندادهاند. نباید حكمت متعالیه با حكمت نوصدرایی و حكیمان متأله اشتباه شود. آیا مباحث ملاصدرا میتواند مسائل فعلی ما را پاسخ دهد یا خیر؟ بر این اعتقادم كه گرچه حكمت متعالیه به این سؤالات پاسخ نداده است، قابلیت و توان پاسخگویی دارد.